چگونه آمریکا فرصتهای تعامل با ایران را از دست داد؟
۱۱ سپتامبر؛ از القاعده تا ترامپ
بیستوپنج سال پس از حملات یازدهم سپتامبر، دو روایت متفاوت از تجربه آمریکا در مواجهه با ایران، بار دیگر یک پرسش قدیمی را به مرکز بحث سیاست خارجی واشنگتن بازگردانده است: آیا آمریکا در برابر تهران فرصتهایی را که میتوانست به کاهش تنش منجر شود، از دست داده است یا آنکه مشکل اصلی، ناتمام ماندن مسیر نظامی و ناتوانی در تحمیل یک پیروزی روشن به ایران بوده است؟
باربارا اسلاوین، تحلیلگر مرکز استیمسون، در روایتی تاریخی از سالهای پس از یازدهم سپتامبر معتقد است آمریکا در مقطعی که تهران آمادگی بیشتری برای همکاری داشت، مسیر دیپلماسی را کنار گذاشت و به تقویت جریانهای تندرو در ایران کمک کرد. در مقابل، والاستریت ژورنال با نگاهی متفاوت به جنگ کنونی ایران و آمریکا، معتقد است مساله اصلی دونالد ترامپ نه آغاز جنگ، بلکه ناتوانی در به پایان رساندن آن با یک پیروزی روشن است. اسلاوین در مقاله خود با عنوان «اگر آمریکا پس از یازدهم سپتامبر با ایران صلح میکرد چه میشد؟» به دورهای بازمیگردد که به اعتقاد او شاید مناسبترین زمان برای آغاز یک تنشزدایی محدود میان تهران و واشنگتن بود زیرا بلافاصله پس از حملات یازدهم سپتامبر، ایران در سرنگونی حکومت طالبان با دولت جورج بوش همکاری کرد و نیروی قدس اطلاعاتی در اختیار نیروهای آمریکایی قرار داد که به پیشروی آنها در افغانستان و سقوط طالبان کمک کرد.
از سوی دیگر، در ایران نیز فضای عمومی در آن مقطع برخلاف تصویر غالب از روابط دو کشور بود. گروههایی از مردم تهران در همدردی با قربانیان حملات تروریستی مراسم شمعافروزی برگزار کردند و محمد خاتمی، رئیسجمهور وقت ایران، خواهان بهبود روابط با غرب بود. به نوشته اسلاوین، تهران و واشنگتن حتی پس از یازدهم سپتامبر حدود ۱۸ ماه مذاکرات مستقیم و محرمانهای را در ژنو و پاریس دنبال کردند. افغانستان، اعضای فراری القاعده و حمله احتمالی آمریکا به عراق از جمله موضوعات این مذاکرات بود. با این حال، در همان مقطع که فرصت گفتوگو وجود داشت، دولت بوش ایران را در محور شرارت قرار داد و مسیر روابط دو کشور را به سمت تقابل بیشتر برد.
مهمترین فرصت ازدسترفته از نگاه اسلاوین به سال ۲۰۰۳ بازمیگردد. در ماه مه همان سال، ایران از طریق سفیر سوئیس در تهران پیشنهادی برای مذاکرات جامع با آمریکا ارائه کرد که موضوعاتی مانند برنامه هستهای، تروریسم و مناقشه اسرائیل و فلسطین را دربرمیگرفت. دولت بوش این پیشنهاد را جدی نگرفت و پاسخی به آن نداد. از نگاه اسلاوین، این تصمیم نهتنها یک فرصت دیپلماتیک را از بین برد، بلکه جایگاه اصلاحطلبان و طرفداران گفتوگو با غرب در داخل ایران را نیز تضعیف کرد. اسلاوین سپس مسیر متفاوت دولتهای بعدی آمریکا را بررسی میکند. باراک اوباما به این نتیجه رسید که مذاکره و توافق هستهای میتواند فرصتی برای مدیریت اختلافات ایجاد کند و توافق هستهای حاصل همین رویکرد بود. اما دونالد ترامپ در دوره نخست ریاستجمهوری خود از توافق هستهای خارج شد، سیاست فشار حداکثری را در پیش گرفت و سردار قاسم سلیمانی را ترور کرد.
در دوره دوم نیز، به نوشته اسلاوین، ترامپ دو بار وارد جنگ با ایران شده؛ آن هم در شرایطی که مذاکرات در جریان بوده است. از نگاه او، نتیجه این سیاست تاکنون نه تغییر رفتار ایران، بلکه افزایش هزینههای انسانی و اقتصادی و تقویت جریانهای ضد مذاکره با آمریکا بوده است. اما روایت والاستریت ژورنال نقطه عزیمت متفاوتی دارد. نویسنده در مقاله «ترامپ چه چیزی میتواند از بوش یاد بگیرد» استدلال میکند که مساله اصلی برای ترامپ، اکنون نحوه پایان دادن به جنگ است. او وضعیت کنونی ترامپ را با جورج بوش در جنگ عراق مقایسه میکند و یادآور میشود که ترامپ در سال ۲۰۱۶ جنگ عراق را اشتباهی بزرگ خوانده بود، اما اکنون خود در موقعیتی مشابه قرار گرفته است.
نویسنده به تصویر معروف ماموریت انجام شد در سخنرانی بوش در سال ۲۰۰۳ اشاره میکند؛ نمادی که به باور او بعدها به نشانه اعلام زودهنگام پیروزی آمریکا در عراق تبدیل شد. به اعتقاد نویسنده، ترامپ نیز با انتشار تصویری با همین مضمون در شبکه اجتماعی خود، در حالی از پیروزی سخن میگوید که جنگ ایران هنوز به پایان نرسیده است. عملیات نظامی که قرار بود چهار تا شش هفته طول بکشد، وارد ماه هفتم شده و ترامپ میان تهدید به تشدید حملات و اعلام آتشبس در نوسان بوده است. از نگاه نویسنده، تکرار تهدیدهای نظامی بدون دستیابی به نتیجه نهایی میتواند این تصور را در میان دوستان و دشمنان آمریکا ایجاد کند که تهدیدهای واشنگتن دیگر اعتبار سابق را ندارند.
۱۱ سپتامبر در عصر هوش مصنوعی