او اولین اپرای ایرانی را خلق کرد و روی صحنه برد و روزنامه معروف «قرن بیستم» را نیز منتشر کرد و تا پایان زندگی کوتاه خود ۱۷ شماره از آن را انتشار داد. از او در مجموع شش، هفت نمایشنامه و شعرهای بسیاری نیز باقی مانده است.

رسام ارژنگی که از دوستان نزدیک عشقی بود درباره او این‌گونه نقل کرده است: «در سال ۱۳۰۰ ...در میدان تجریش یک بلندی وجود داشت که به آن سر پل تجریش می‌گفتند، مردان‌شیک‌پوش و زنان با چادر مشکی ابریشمی و پیچه پیش از ظهرها و عصرها آنجا گردش می‌کردند، سر پل تجریش ... لعبتی بود با قامت موزون و چهره‎‌ای زیبا با چشم‌های فریبنده و... در میان شیفتگان او عشقی شاعر هم بود که آن زیبارو به او استثنائاً اندک توجهی داشت، در این میان آدم لات آسمان جُلی به نام ضیا همایون با او رقابت می‌کرد، این دو عاشق هر دو بی‌پول بودند اما عشقی به خاطر هنرش برضیا همایون برتری داشت.»

این رقابت عشقی به درازا کشید و سرانجام به گفته ارژنگی: «ضیا تپانچه‌ای به قیمت هفت هزار و ده‌شاهی ( ۵/ ٧ ریال) خرید و یک پاکت نامه‌ای به دست گرفت و به اتفاق یک همفکر آمدند در منزل عشقی را زدند و داخل شدند. نامه را به عشقی دادند وقتی مشغول خواندن شد ضیا همایون یک تیر زد و فرار کرد، عشقی را به بیمارستان بردند، من خبر شدم، به بیمارستان رفتم و از او عیادت کردم، زخم او کشنده نبود ولی عجیب ترسیده بود، به نظر من ترس از مرگ زودتر از تیر تپانچه میرزاده عشقی را از پای درآورد.» قاتل او دستگیر و بعد از سه سال آزاد شد. اما سرانجام دست طبیعت، جان او را در یک توفان گرفت. ملک‌الشعرای بهار نقل کرده آخرین جمله عشقی به او در‌آخرین دیدارش این بوده است: «بیا مرا ببوس که جز تو کسی را ندارم.»

 

این مطلب برایم مفید است
5 نفر این پست را پسندیده اند