روحانی: از سال ۱۴۰۰ تا پایان عمر مبارک رهبر شهید، حدود ۳۵ نامه خدمتشان فرستادم/ درباره مسأله هستهای فرمودند آقای روحانی؛ این بار بر دوشِ من است بگیر بر دوشِ خودت!
حجتالاسلاموالمسلمین دکتر حسن روحانی، رئیسجمهوری اسلامی ایران در دورههای یازدهم و دوازدهم، در گفتوگویی تفصیلی، خاطرات خود را از رهبر شهید انقلاب اسلامی، حضرت آیتاللهالعظمی سیدعلی خامنهای بیان کرده است.
بسم الله الرحمن الرحیم
این ایام روزهای مهم تاریخی ایران است که مردم بزرگوار و عزیز ما در سوگ رهبر شهیدشان نشستهاند و آماده تشییعی تاریخی هستند. روزهای بسیار سختی را مردم ما پشت سر گذاشتند؛ ضمن ایثار و فداکاری و ایستادگی استثناییِ ملت ایران در این جنگ تحمیلی سومِ چهل روزه که آمریکا، اسرائیل و برخی از کشورهای غربی و عربی آتش آن را شعلهور ساختند و مردم عزیزمان را به خاک و خون کشیدند.
اولین دیدار
من اگر بخواهم روایتی داشته باشم از خاطرات خودم با رهبر شهید میتوانم از اینجا شروع کنم که اولین آشنایی و دیدار من با ایشان مربوط به سال ۱۳۴۱ است؛ که روزی با یکی از دوستان در مدرسهٔ حجتیه بودیم و ایشان، سید جوان خوشقامتی را به من نشان داد و گفت شما ایشان را میشناسید؟ گفتم نه، گفت ایشان همان آقاسیدعلی آقا است. مقصودش همان آیتالله خامنهای بود و من این اولین بار بود که ایشان را از نزدیک میدیدم. البته آن دوستِ ما چون با ایشان آشنا بود، سلام و احوالپرسی کرد و من هم خدمتشان سلام کردم که آن زمان طلبه ۱۴ ساله بودم.
اما آشنایی اصلی من با ایشان مربوط میشود به سال ۱۳۴۷، زمانی که من در آن سال سه ماه تابستان را تصمیم گرفته بودم که در مشهد باشم. از درس بعضی از بزرگان از جمله آیتالله میلانی هم استفاده کردم (آن زمان من شاگرد آیتالله محقق داماد در قم بودم) در آن سفر من تصمیم گرفتم که خدمت آیتالله خامنهای برسم. اولین جلسهای هم که رفتم به منزلشان برای دیدار ایشان، با دوستم آقای سیدرضا اکرمی بود که ایشان هم آن ایام در مشهد بود. ما با هم رفتیم منزل آیتالله خامنهای که دیدار بسیار خوب و دلنشینی بود و از نکاتی که فرمودند بهره بردیم. البته عمدتاً راجع به انقلاب و جوّ مبارزاتی آن زمان بود. از آن تاریخ به بعد من هر زمانی که به مشهد مشرف شدم که معمولاً سالی یک بار میرفتم، حتماً خدمت ایشان میرسیدم و معمولاً میرفتم منزلشان و با ایشان دیدار میکردم.
در سال ۵۲ که من حدود یک سال دورهٔ خدمت سربازیام را در استان خراسان گذراندم؛ از همان روزهای اولی که من رفته بودم مشهد که با لباس نظامی هم بودم و افسر وظیفه بودم، غروب بود با یکی از دوستان رفتیم به مسجد گوهرشاد و در گعده علما شرکت کردیم. اتفاقاً آن روز آیتالله فاضل لنکرانی هم در آنجا با جمعی از فضلا نشسته بودند و گعدهای داشتند و ما رفتیم در جمع آنها شرکت کردیم. لحظه اول، ایشان من را نشناخت ولی بعد از اینکه من سلام و احوالپرسی کردم، از تُن صدایم تشخیص داد، گفت عجب شما هستید! گفتم بله، دوره خدمت وظیفه را میگذرانم. یادم هست در آن جلسه چه بحثهایی مطرح بود، از جمله بحثی فقهی و قرآنی مورد بحث بود.
آن شب، بعد از نماز مغرب و عشاء من رفتم درِ خانه آیتالله خامنهای در زدم، پیرمردی آمد در را باز کرد و تا من را دید گفت آمدند آقا را ببرند. گفتم نه، نگران نباشید من از دوستان آقا هستم، آمدم تا آقا را ببینم. در را باز کرد و رفتم داخل آقا را دیدم، احوالپرسی کردم، ایشان بلافاصله به من گفت چرا شما با این لباس آمدی، برای شما دردسر میشود و ممکن است شما را دستگیر کنند. گفتم من چون امروز به مشهد آمدم، خواستم چند دقیقهای شما را ببینم و بروم. این اولین دیدار من با ایشان در سال ۵۲ بود، که البته من آن سال به کرّات خدمت ایشان رسیدم. حتی ایشان که در یکی از شهرستانهای استان خراسان (نیشابور) بعضی از شبهای جمعه برای سخنرانی میرفت، وقتی دید من در آن ایام در آنجا هستم، به آن جمع فرمودند که از این به بعد به جای من فلانی میآید برای سخنرانی و لذا من میرفتم برای سخنرانی در آن جمع.
از سال ۵۳ به بعد هم که من بیشتر منبر میرفتم و سخنرانی داشتم. تقریباً ایشان میدانست من در چه شهرستانی یا کدام مسجد منبر میروم و راجع به چه موضوعی بحث میکنم. من هم دنبال میکردم که ایشان راجع به چه موضوعاتی بحث و سخنرانی دارد. اتفاقاً برخی از موضوعات مشترک شده بود عملاً؛ بدون اینکه ما با هم هماهنگ کرده باشیم. مثلاً آقا راجع به موضوع امامت بحث میکردند که مجموعه بحثهای ایشان در این موضوع هم بعداً به صورت یک کتاب چاپ شده است. من هم راجع به موضوع امامت سخنرانی میکردم که بخشی از بحثهای من هم به صورت کتاب چاپ شده است؛ البته آنچه چاپ شده، مربوط به سخنرانیهایی من در سالهای ۱۳۶۵ در اصفهان است به نام «مقدمهای بر تاریخ امامان شیعه»، ولی در شهرستانهای دیگر هم راجع به این موضوع بحث داشتم مثل یزد و رفسنجان. آقا هم در شهرهای مختلف سخنرانی میکردند، از جمله رفسنجان. مثلاً یک سالی که من رفته بودم آنجا، ایشان دو دهه قبل در آنجا سخنرانی داشتند. دعوتکننده ما مرحوم حاج شیخ عباس پورمحمدی بود که هم میزبان ایشان بود و هم میزبان من بود.
هر وقت من در مشهد خدمت ایشان میرسیدم، از من میپرسیدند که کجا سخنرانی میکنم و راجع به چه موضوعی. من هم همواره دنبال میکردم، سخنرانیها و درسهای ایشان را.
دوران مبارزه
آیتالله خامنهای از ابتدای مبارزات نهضت اسلامی در سال ۴۱، همیشه در متن نهضت بودند. در ایام ریاستجمهوری که من دوشنبهها خدمت ایشان میرسیدم و استفاده میکردم، مفصل صحبت میکردند راجع به مبارزات خودشان. در یک ماه رمضان هم که من خدمت ایشان رسیدم در ایام ریاستجمهوری، ایشان به من فرمود من سه ماه رمضان در زندان بودم. تعریف کرد که بر او چه گذشت، افطار و سحری و افرادی که با او در زندان بودند. شخصیتی بود که در دوران مبارزه هم زندان دید و هم تبعید شد. علاوه بر اینکه ایشان یک خطیب توانا، یک محقق و اندیشمند، یک نویسنده خوشقلم و یک مدرس عالیمقام در حوزه علمیه مشهد بود. من خودم یک روز که میخواستم با ایشان ملاقات کنم، ایشان در یک مسجدی تدریس میکرد، من رفتم نشستم. در همان ایام خدمت سربازیام بود. میخواستم بعد از درس با ایشان دیدار کنم. ایشان برای جمعی مکاسب محرّمه درس میگفتند در همان سال ۵۲.
علاوه بر این صاحبنظر در تفسیر، تاریخ، ادبیات و فرهنگ اسلامی بودند و یک اندیشمند و متفکر اسلامی که مسائل دینی را به صورت عمیق میفهمیدند و تبیین میکردند.
البته شخصیتهای بزرگی داشتیم در آن دوران که در این مسیر بودند و محقق عالیمقام بودند، مثل شهید آیتالله مطهری که شخصیت بسیار برجسته و صاحبنظری کمنظیر بود و بین آقا و آیتالله مطهری هم ارتباطات نزدیکی بود. اتفاقاً در ایامی که خدمت آقا میرسیدم در دوره ریاستجمهوری، داستانهایی هم داشت با شهید مطهری و بحثهایی که با هم داشتند که آنها را برایم نقل کردند.
در مجموع این رابطه ما تا سال ۵۷ ادامه داشت. یعنی به طور مستمر از سال ۴۷ تا ۵۷ و پیروزی انقلاب همواره با هم ارتباط نزدیک داشتیم و من همیشه از نظرات و بحثهای ایشان و جلساتی که خدمت ایشان بودم بهره میبردم. ایشان هم به من لطف و محبت داشت و اجازه میدادند که همیشه با هم خیلی آزاد و صریح بحث کنیم. اگر نظری هم داشتم که با نظر ایشان متفاوت بود تحمل میکردند.
در این ایام یعنی از سال ۴۷ تا سال ۵۷، در این ده، یازده سالی که من خدمت آیتالله خامنهای میرسیدم عمدتاً در مشهد بود که همیشه هم از نظراتشان استفاده میکردم. مثلاً یادم هست در سال ۴۸ یا ۴۹ که خدمت ایشان رفتم یک بحث مفصلی با ایشان راجع به مرحوم دکتر شریعتی داشتیم. چون آن زمان اختلاف نظرهایی نسبت به ایشان بود که در مجموع احساس کردم ایشان به مرحوم شریعتی علاقهمند است. حتی ایشان در یک جلسهای در همان سالها به من فرمود که وقتی «سیمای محمد» اثر دکتر شریعتی را خواندم، آنچنان مشعوف شدم که رفتم منزل پدر دکتر شریعتی و به ایشان تبریک گفتم. مثلاً در یک جلسه دیگر در سال ۵۳ به مناسبتی ایشان به کتاب «بینوایان» اشاره کرد و به من گفت که این کتاب را خواندهاید؟ گفتم نه، خیلی تعجب کرد و گفت چطور نخواندید؟ و توصیه کرد که این کتاب را بخوانم. آن زمان ایشان به من فرمود من ۳ بار بینوایان را از اول تا آخر خواندهام.
آیتالله خامنهای هم مورد علاقه طلاب جوانِ انقلابی بود و هم مورد علاقه دانشجویان انقلابی و هم مورد علاقه همه افرادی بود که در انقلاب نقش داشتند به عنوان افسران فداکار انقلاب که زیر سایه فرماندهی امام بودند و آیتالله خامنهای هم چنین بود. با امثال آیتالله طالقانی، شریعتی، شهید مطهری، شهید بهشتی و دکتر باهنر در تماس بود. با آقای هاشمی که خیلی رفاقت نزدیک و صمیمانهای داشتند.
در این جلساتی که خدمت ایشان میرسیدیم به طور طبیعی راجع به همه این دوستان صحبت میشد. حتی بحثهایی که با آنها داشتند که برای من ملاقات با ایشان بسیار شیرین بود.
در مشهد منزلشان که وارد میشدیم پله میخورد میرفت بالا یک اتاقی بود که حالت بیرونی داشت، در کنار ایشان سماوری بود که پذیرایی میکردند، خیلی صمیمانه و متواضعانه. مصاحبت با ایشان خیلی لذتبخش مفید بود.
ایشان در واقع یک متفکر اسلامی بود که در ابعاد مختلف فرهنگ اسلامی تسلط داشتند، بویژه تفسیر قرآن، تاریخ امامان شیعه، کلام جدید، آشنایی عمیق به نهجالبلاغه. ایشان پنجشنبهها یک درس نهجالبلاغه در مسجد امام حسن(ع) مشهد داشتند برای جوانان که دانشجویان و طلاب جوان زیادی شرکت میکردند. علاوه بر فقه و اصول که به طور طبیعی تخصص ایشان بود. یک جلسات درس ویژهای هم ایشان برای طلاب جوان انقلابی در مشهد داشتند که من با برخی از آنها هم آشنا بودم و رفاقت داشتم.
همکاری در ارتش
اما بعد از پیروزی انقلاب، باز هم این رابطهٔ صمیمی حفظ شد. بعد از پیروزی انقلاب من اولین قولی که داده بودم این بود که بیشتر فرصت و وقتم را برای حزب جمهوری اسلامی ایران بگذارم که به شهید بهشتی وعده داده بودم. در ایام عید که آیتالله خامنهای سفری داشت، احتمالاً به منطقه سیستان و بلوچستان، وقتی برگشته بود، من رفتم خدمت ایشان. به من فرمودند شما چه کار میکنید الان؟ گفتم که بناست در حزب فعالیت کنم. ایشان به من فرمود که نه، شما بیایید در ارتش به من کمک کنید. من رفتم در ارتش و میخواهم ارتش را سامان بدهم، و چون شما آشنایی با ارتش دارید و قبلاً در ارتش بودهاید، اشاره کرد به همان دورانی که افسر وظیفه بودم، گفت به هرحال شما با ارتش آشنا هستید که بیایید آنجا. گفتم باشد. من فردا رفتم خدمت دکتر بهشتی و به ایشان گفتم که آقای خامنهای نظرشان این است که من بروم در ارتش کمک کنم. ایشان به من گفت نظر شما چیست؟ گفتم من فکر میکنم آنجا بتوانم بیشتر خدمت کنم، گفت بسیار خب، بروید آنجا.
من از فروردین سال ۵۸، رفتم ستاد مشترک ارتش برای کمک به ایشان. آقا کمیتهای داشت از نظامیها که افسران ارتش بودند که بیشتر برای ساماندهی ارتش از لحاظ اینکه چه کسانی بمانند و چه کسانی باید تصفیه یا بازنشسته یا اخراج شوند، تصمیم میگرفتند. ولی کار ما عمدتاً برای تحولات فکری و ایدئولوژیکی و سیاسی ارتش بود. و لذا من از همان ابتدا دو جلسه هفتگی داشتم در همان ستاد مشترک برای افسرانِ بخشهای مختلف ارتش، که حتی از شهرستانها هم میآمدند که در واقع یک کلاس دینی و سیاسی بود؛ راجع به عقاید، تفسیر قرآن، تاریخ اسلام و سایر معارف و مسائل اسلامی.
اساساً در سال ۵۸، ارتش، مشکلات فراوانی داشت. یکی اینکه عده زیادی از افسران تصفیه شده بودند. اکثر افرادی که درجه تیمساری داشتند، بازنشسته شده یا اخراج شده بودند. تعداد خیلی کمی از افسران رده بالا باقی مانده بودند. البته تعدادی از افسرانی که قبل از انقلاب از ارتش اخراج شده بودند به ارتش برگردانده شده بودند. تغییرات هم در رده مسئولین ارتش زیاد بود، مثلاً در همان ایامی که من در سال ۵۸ در ستاد مشترک ارتش بودم، سه نفر رئیس ستاد مشترک ارتش شدند. اوایل سال، تیمسار فربد بود، بعد تیمسار شاکر آمد، بعد در اواخر سال، تیمسار شادمهر آمد. یعنی در یک سال سه نفر در سمت رئیس ستاد مشترک ارتش بودند.
فعالیت ما عمدتاً فرهنگی و سیاسی بود. مثلاً یک مجلهای در ارتش بود که به «مجله صف» تغییر نام داده شده بود. در این مجله صف من هم گاهی مقاله داشتم. اگر به مجلات سال ۵۸ صف نگاه کنید، من یک سری مقالات دارم.
از طرفی انجمنهای اسلامی خودجوش در ارتش تشکیل شده بود. در نیروی هوایی، هوانیروز، نیروی زمینی حتی در نیروی دریایی که سامان دادن و هدایت آنها مهم بود. با توجه به اینکه منافقین و گروههای چپ خیلی تلاش میکردند که در آنها و در کل ارتش نفوذ کنند. این یک مشکل جدی شده بود که با آن مواجه بودیم. در سال ۵۸ تحصنها عمدتاً در ارتش توسط همین گروهکها طراحی میشد و من برای شکستن همه تحصنها مسئول بودم. لذا در همه پایگاهها و پادگانها که تحصن میشد من میرفتم برای شکستن تحصنها. والبته همیشه هم با آیتالله خامنهای در تماس بودم و نظر ایشان را میگرفتم.
مثلاً در تحصن پایگاه هوایی اصفهان من دو بار رفتم برای شکستن تحصن. در هوانیروز کرمانشاه من رفتم برای شکستن تحصن. در پایگاه هوایی تبریز من رفتم برای شکستن تحصن. در تهران کلاه سبزها و تیپ نوهد، من رفتم برای شکستن تحصن. داستانهایی هم در شکستن این تحصن داشتیم که سر جای خودش و در فرصت مناسب میشود به تفصیل توضیح داد.
به غیر از رابطهای که با آیتالله خامنهای برای ساماندهی ارتش داشتم که خب مهم هم بود و مورد تأکید امام هم بود که میبایست ارتش ساماندهی و احیا میشد و جان میگرفت تا بتواند بار مسئولیت سنگین آن مقطع را به دوش بگیرد، علاوه بر آن ما یک جلسات هفتگی هم داشتیم. از خرداد ۵۸ این جلسات هفتگی تشکیل شد. این جلسه معمولاً سهشنبه شبها بود و در منزل اعضا گردش میکرد. این جلسه بعد از نماز مغرب و عشاء تشکیل میشد تا آخر شب و با صرف شام پایان مییافت. جلسه معمولاً دو تا سه ساعت طول میکشید. در این جلسه آیتالله بهشتی، آیتالله خامنهای، آیتالله هاشمی رفسنجانی، گاهی آقای باهنر هم بودند. البته آقای ناطق، اینجانب و برخی دوستان دیگر هم بودند. مجموعاً حدود ۱۲–۱۰ نفر بودیم، این جلسات تقریباً هر هفته تشکیل میشد.
جلسات در منازل تشکیل میشد، مثلاً دو جلسه از این جلسات در منزل ما بود. در منزل دوستان دیگر بود و گردش میکرد. مثلاً یک نوبت در منزل آقای رستگاری بود که راجع به بحث شاخه روحانیت در حزب بحث شد. یکی از این جلسات در منزل آقای شهیدی بود و آن عکس سه نفره آیتالله بهشتی، آیتالله خامنهای و آقای هاشمی که پشت سرشان پرده کرکره سبز رنگ هست مربوط به همین جلسه و در منزل آقای شهیدی است که در پایان جلسه این عکس گرفته شده است. مقصود اینکه آن جلسه، جلسه مهمی بود که راجع به مسائل سیاسی و اجتماعی آن مقطع جامعه ایران و البته گاهی بخشی از بحث هم راجع به حزب جمهوری اسلامی بود. مسائل مهم آن سال از انتخابات خبرگان قانون اساسی تا انتخابات ریاستجمهوری و مجلس شورای اسلامی در آن جلسه مطرح میشد.
ضمناً در جلسات روحانیت مبارز هم خدمت ایشان بودیم. چون آیتالله خامنهای معمولاً در جلسات شورای مرکزی روحانیت مبارز شرکت میکرد، من هم همیشه شرکت میکردم. ما هر دو عضو شورای مرکزی روحانیت مبارز بودیم. البته آیتالله خامنهای در سال ۵۶ و ۵۷ در مشهد بودند، ولی بعد از انقلاب که به تهران آمدند، همیشه در جلسات روحانیت مبارز تهران شرکت میکردند. البته مسئولیتهای دیگر هم ایشان داشتند عضو شورای انقلاب بودند و سایر مسئولیتها که در آن ایام بر دوش داشتند.
در سال ۵۸ که من به حج مشرف شده بودم، آیتالله خامنهای و آیتالله هاشمی هم با آخرین پرواز آمدند و در مکه در منطقه شیشه در ساختمانی که مربوط به ستاد حج بود، خدمت آنها رسیدم که آن وقت وزیر ارشاد آقای میناچی بود. شب هفتم ذیحجه بود که رفتیم به دیدن آنها و به ایشان گزارش دادیم راجع به برنامه تظاهراتی که در مکه به پا کرده بودیم و تظاهراتی که بنا بود در منا در روزهای آینده برپا کنیم.
ماجرای تسخیر سفارت آمریکا هم در همان ایامی اتفاق افتاد که آقا و آقای هاشمی در مکه بودند و در سفر حج و قاعدتاً از آن بیخبر بودند. بعد از طریق رادیو مطلع شدیم.
بعداز سفر حج در جلسات متعددی من خدمت ایشان رسیدم راجع به مسائل مختلف منجمله مسأله گروگانها و اینکه باید چه کار کنیم و به چه نحو باید حل بشود. البته در این زمینه عمدتاً من با شهید بهشتی صحبتهای مفصلتری داشتم. بعد ایشان امام جمعه تهران شدند و مسئولیت جدید دیگری بر دوش ایشان آمد.
حضور در مجلس
سال ۵۹ ما وارد مجلس شورای اسلامی شدیم. در مجلس، هم ایشان و هم من، درخواست عضویت در کمیسیون دفاع دادیم. آیتالله خامنهای، دکتر چمران، آقای محلاتی، آقای بجنوردی، آقای حقانی و عدهای دیگر از دوستان درخواست کرده بودند که همه عضو کمیسیون دفاع شدیم. آیتالله خامنهای شدند رئیس کمیسیون دفاع و شهید چمران شدند نایب رئیس اول کمیسیون، من هم درخواستم مخبری کمیسیون داشتم، که شدم سخنگوی کمیسیون. بنابراین در کمیسیون دفاع هم خدمت ایشان بودیم و استفاده میکردیم.
در آن ایامی که کمیسیون دفاع بودیم، معمولاً بعد از نماز و ناهار میآمدیم در محل کمیسیون، نیم ساعتی استراحت میکردیم. گپ و گفتوگو داشتیم و چرتی میزدیم، چون کمیسیون دفاع ساعت ۲ بعدازظهر تشکیل میشد. چند نوبت هم ما ناهار رفتیم با هم خانه برخی از نمایندگانی که منزلشان اطراف مجلس بود و رفاقت قدیمی با آنها داشتیم.
برگردم به سال ۵۸، در سال ۵۸ چند نوبت هم جمعهها خانوادگی با ایشان رفتیم منزل یکی از دوستان ایشان برای دیدن فیلم سینمایی، شاید سه چهار نوبت رفتیم. مثلاً یک بار فیلم محمد رسولالله را با هم دیدیم. یک بار فیلم بینوایان را دیدیم. چند فیلم دیگر هم بود. بعضی از جمعهها خود ایشان زحمت میکشیدند و با ماشین ایشان میرفتیم. آن وقت ایشان ۴ فرزند داشت، من هم همینطور، با خانواده و بچهها میرفتیم آنجا و فیلم را میدیدیم و عصر برمیگشتیم. روابط ما روابط صمیمانهای بود که بعد از انقلاب به روابط خانوادگی در آن ایام تبدیل شده بود.
بنابراین در سه وجه با ایشان همکاری داشتیم. یک همکاری سیاسی در جلسات مشورتی، یک همکاری نظامی در ارتش و یک همکاری کشوری داشتیم که در مجلس بود. البته وقتی ما رفتیم مجلس، عملاً هم ایشان فاصله گرفت از فعالیت در ارتش و هم من فاصله گرفتم. بعد هم که وارد دوران جنگ شدیم.
در خرداد ۵۹ که مجلس تشکیل شد تا اواسط تیرماه عمدتاً بحث اعتبارنامهها بود و عملاً در تیرماه کمیسیونها فعال شدند. در شهریور هم که جنگ شروع شد. وقتی جنگ شد آیتالله خامنهای و آقای چمران که هر دو عضو کمیسیون دفاع بودند، هر دو نفر رفتند اهواز، و در ستاد جنگهای نامنظم فعال شدند. آقا معمولاً در جنوب بود و حتی گاهی میشد که با همان لباس نظامی که در جبهه بود، جمعه صبح میآمد برای نماز جمعه و روی همان لباس نظامی قبا میپوشید و نماز جمعه را میخواند.
ایشان علاوه بر این مسئولیتها، گاهی در دانشگاه سخنرانی و پاسخ به سؤالات داشتند، آن تروری هم که نسبت به ایشان پیش آمد در مسجد ابوذر در واقع دنبالهٔ همان سخنرانیها و جلساتی بود که ایشان داشتند در مساجد یا در دانشگاه، برای بیان مسائل انقلاب یا جنگ.
بعد حوادث دیگری پیش آمد. در سال ۵۹ که آن زمان بنیصدر فرمانده کل قوا بود و امام اختیارات را به بنیصدر داده بودند، آیتالله خامنهای یکی از نمایندگان امام در شورای عالی دفاع بودند و البته دبیر شورای عالی دفاع هم بودند.
در آن مقطع چند مسئولیت به من واگذار شد از طرف ایشان و آقای هاشمی، در همان سال ۵۹ و اوایل جنگ، یک مسئولیت کوتاه و موردی بود که مربوط به «ریجاب» در اطراف کِرند بود که اختلافاتی پیش آمده بود و یک فردی که مسئول کمیته آنجا بود اقدامات نابجایی انجام داده بود که از طرف شورای عالی دفاع من مأمور شدم که بروم آنجا و ماجرا را فیصله بدهم که با چند نفر از اعضای کمیسیون دفاع رفتیم آنجا و مشکلات آنجا را حلوفصل کردیم و یک گزارشی هم به شورای عالی دفاع دادیم.
مسئولیت مهمتر اینکه مأمور شدیم برویم و از تمام انبارها و زاغههای مهماتی ارتش بازرسی کنیم برای اینکه اختلافات زیادی در این زمینه بود. مثلاً میگفتند فلان سلاح در ارتش هست یا نه؟ منباب مثال سپاه یک نوع خمپارهای (خمپاره ۶۰) میخواست، ارتش میگفت ما نداریم. یا در نیروی هوایی قطعاتی برای هواپیماها میخواستیم که میگفتند نداریم. یکی میگفت همچون قطعههایی در انبار نیست یکی میگفت هست. یک تیمی شدیم، در این تیم چند نفر از ستاد مشترک بودند، چند نفر از وزارت دفاع بودند، از مجلس هم من و شهید حقانی بودیم. ما یک تیمی شدیم و تقریباً اکثر انبارها و زاغههای مهماتی مهم را بازدید کردیم. چند ماه مشغول این کار بودیم. بعضی جاها با ماشین، بعضی موارد هم با هواپیما میرفتیم. در این بازدیدها گاهی به مواردی برمیخوردیم که عجیب و غریب بود. مثلاً در اصفهان رفتیم انباری را بازدید کردیم، در آن انبار وسیلهای شبیه نفربر بود. من به آنها گفتم این چیست؟ گفتند که این نفربر است، کمی دقت کردیم، دیدیم بالای آن یک دیش راداری است. گفتم این نمیتواند نفربر باشد. گفتند نمیدانیم و نمیدانستند چیست؟ این وسیله توپ ضدهوایی شیلکا بود که در اواخر دورهٔ رژیم گذشته از شوروی خریداری شده بود و رفته بود در انبار، خب خیلی از مسئولین ارتش هم که عوض شده بودند، افراد جدید هم نمیدانستند این چیست؟ ما چند نفر را آوردیم تا معلوم شد این توپ ضدهوایی شیلکاست. من در هر مورد جدید، تلفنی با آقای هاشمی صحبت میکردم که ما مثلاً الان در اصفهان هستیم و این وسیله را پیدا کردیم و ایشان هم خیلی خوشحال میشد.
یا مثلاً سپاه در جنگ خمپاره ۶۰ میخواست، چون خمپاره ۶۰ هم وزن کمی داشت و هم استفاده از آن آسان بود، هم قابل حملونقل و سبک بود. ارتش میگفت ما خمپاره ۶۰ نداریم. ما هم یکی از هدفهایمان این بود که در زاغهها ببینیم خمپاره ۶۰ پیدا میکنیم یا نه. ما در زاغههای مهماتی فارس گلولههای خمپاره ۶۰ را پیدا کردیم به مقدار زیاد، وقتی تلفن کردم و به آقای هاشمی گفتم خمپاره ۶۰ را پیدا کردیم ایشان خیلی خوشحال شد و همان وقت زنگ زده بود به سپاه که خمپاره ۶۰ پیدا کردیم. حالا چرا اینچنین شده بود؟ برای اینکه ارتش خمپاره ۶۰ را از تجهیزات سازمانی خودش در اواخر رژیم گذشته حذف کرده بود، چون حذف شده بود. لذا در اسناد و آمارشان دیگر نبود. خواستم بگویم که در آن ایام یک رابطه نزدیکی داشتم با آیتالله خامنهای و آیتالله هاشمی.
این نکته را هم من بگویم که یکی، دو بار من در سال ۵۹ خدمت امام رسیدم و گزارشی به ایشان دادم از وضع نیروها. ایشان همان وقت به من فرمود که اینهایی که به من گفتی به آقای هاشمی و آقای خامنهای هم گفتهای؟ در یک نوبت چون گفته بودم گفتم بله به آنها گفتهام، امام فرمود که خیلی خب از طریق آنها این مسأله را دنبال کنید. یک بار هم که خدمت امام گزارش داده بودم، قبلاً به آنها نگفته بودم و لذا وقتی ایشان به من فرمود که آیا به آقای هاشمی و آقای خامنهای گفتهای؟ گفتم نه، گفت این مطالب را به آنها هم بگویید. یعنی معلوم بود که امام مرجع این امور را میخواست برای ما روشن کند که مرجع اصلی در مسائل جنگ از نظر من این دو نفر هستند و شما هر کاری دارید به اینها مراجعه کنید.
ضمناً در سال ۵۹ من از طرف مجلس عضو شورای سرپرستی صداوسیما شدم. برای معرفی کاندیداها به مجلس طبق قانون میبایست هر نمایندهای که داوطلب است قبلاً در کمیسیون ارشاد ثبتنام کند. بعضی از دوستان از من خواستند که برای صداوسیما ثبتنام کنم، ولی من تردید داشتم، حتی شهید بهشتی هم وقتی من را صدا زد و به من گفت که شما برای صداوسیما ثبتنام کنید، من به ایشان گفتم من فرصت لازم برای این کار ندارم. چون یک مقدار وقتم برای جنگ است، یک مقدار هم برای مجلس و یک مقدار هم برای امور حوزه انتخابیه است. و لذا نرفتم ثبتنام کنم، اما صبح که در مجلس اسامی داوطلبان اعلام شد برای اینکه در مجلس رأیگیری بشود، من دیدم اسم من هم در لیست هست، تعجب کردم، رفتم به آقای شجونی که آن زمان عضو کمیسیون ارشاد بود گفتم، آقای شجونی گفت بیا با هم برویم کمیسیون ارشاد، رفتیم و دفتر کمیسیون را نگاه کردیم، دیدیم اسم من هست و آیتالله خامنهای اسم من را نوشته و کنارش هم امضا کرده است. چون هر نمایندهای میتوانست برای خودش یا برای نماینده دیگری ثبتنام کند. بههرحال در مجلس اعلام شد که من هم کاندیدا هستم و در نهایت، من انتخاب شدم.
وقتی من رفتم صداوسیما، به مناسبتهایی خدمت آقای خامنهای راجع به صداوسیما هم بحث میشد، ایشان چون خیلی به مسائل فرهنگی، تبلیغاتی و هنری آشنا بودند، توصیههایی میفرمودند. یک وقتی در همان اوایل به من گفت فلان فرد را شما دیدهای؟ یا فلان فرد آمده پیش شما؟ افراد هنرمندی بودند که تأثیرگذار بودند و ایشان از قبل با آنها آشنا بود. مثلاً ایشان میگفت فلانی را بخواهید و در این زمینه با او صحبت کنید. مقصودم این است که ایشان هم علاقه داشت، هم آشنا بود و هم افراد را میشناخت و هم بهترین توصیهها را به ما میکرد. توصیههای ایشان عمدتاً هنری و فرهنگی و البته گاهی هم سیاسی بود.
ماجرای ترور و ریاستجمهوری
در سال ۶۰ حوادث پیچیده و متفاوت شد، مخصوصاً بعد از ۱۴ اسفند سال ۵۹ و حادثه دانشگاه تهران و مسائلی که بعداً پیش آمد و موضوع استیضاح بنیصدر در خرداد ۶۰، که مسائل فرازونشیب زیادی پیدا کرد.
نزدیک همان ایامی که مسأله استیضاح بنیصدر مطرح بود جلسهای تشکیل شده بود در یکی از باغهای اطراف کرج، که در آن جلسه آیتالله بهشتی، آقای خامنهای، آقای هاشمی، آقای مهدویکنی و تقریباً همه اعضای شورای مرکزی روحانیت مبارز بودند. دستور جلسه هم اصلاح اساسنامه روحانیت مبارز بود که از صبح تا غروب به طول انجامید. در حاشیه آن جلسه بعد از ناهار با جمع کوچکتری در حضور آقای بهشتی و آقا و دیگران این موضوع مطرح شد که اگر بنیصدر عزل شد چه کسی برای ریاستجمهوری مناسب است که در آن جلسه نام چند نفر مطرح شد و آقای رجایی هم جزو آن افراد بود.
یک روز قبل از فاجعه حزب جمهوری اسلامی، مسأله ترور آیتالله خامنهای در مسجد ابوذر پیش آمد که برای ما تکاندهنده و دلهرهآور بود. ایشان در همان ایام ریاستجمهوری که خدمت ایشان میرسیدم حادثه را برای من تعریف کرد و فرمود در حین سخنرانی صدای انفجار شنیدم و نقش بر زمین شدم. دیدم خیلی شلوغ شده و عدهای در حال فرار هستند که من نگران شدم زیر دستوپا بروم. بعد یک عدهای آمدند مرا بلند کردند و بردند داخل ماشین. ایشان گفت وقتی من را داخل ماشین گذاشتند یک لحظه فکر کردم که پایان زندگیام است و آن لحظه فکر کردم که من چه دارم که میروم به آن دنیا، چه دارم در محضر خداوند؟ به زیبایی حالات خودشان را در آن لحظه برای من توصیف میکردند.
بعداً آقا برای من تعریف کردند از ماجرای حزب کاملاً بیخبر بودم. ایشان در بیمارستان بستری بودند و ماجرای حزب را به ایشان نگفته بودند تا ناراحت نشوند. ایشان فرمودند در بیمارستان که دوستان به دیدن من میآمدند، دیدم آقای بهشتی در میان آنها نیست، یک روز سؤال کردم که آقای بهشتی کجاست؟ به من گفتند پایش یک مقداری آسیب دیده، چیز مهمی نیست و به زودی به دیدن شما میآید. ایشان گفت من همچنان بیخبر بودم تا یک روز یکی از محافظین در بیمارستان در ضمن صحبتش گفت شهید بهشتی، گفتم چی؟ شهید بهشتی؟ مگر آقای بهشتی شهید شده؟ گفت بله. آنجا متوجه شدم. بعد داستان حزب را برایم تعریف کردند. آقا به من فرمودند وقتی داستان حزب را به من گفتند که عدهای شهید شدند، اولین سؤال من این بود که پرسیدم آقای روحانی و آقای ناطق زنده هستند؟ وقتی گفتند این دو نفر زنده هستند، من خوشحال شدم. البته این ماجرا را در یکی از روزهایی که در ریاستجمهوری خدمتشان میرسیدم برای من تعریف کردند که این هم باز نشان از محبت و لطف ایشان بود.
بعد از شهادت آقایان رجایی و باهنر، ریاستجمهوری آیتالله خامنهای پیش آمد که البته خود ایشان به من گفتند که تمایلی برای این مسئولیت نداشتم، ولی از طرف امام به من پیغام دادند که شما کاندیدا شوید. فرمودند اگر نظر امام نبود من کاندیدا نمیشدم.
در اینجا برگردم به سال ۵۹ وقتی ما بعد از شروع به کار مجلس شورای اسلامی، جلسهای در مدرسه رفاه داشتیم برای تصمیمگیری درباره ریاست مجلس. جمعی از نمایندگانی بودند که در واقع در انتخابات مورد حمایت حزب بودند. آنجا بحث شد چه کسی برای ریاست مجلس مناسب است؟ تقریباً نظر همه این بود که آقای خامنهای مناسب است. وقتی ایشان دید که چند نفر به حمایت از ریاست ایشان صحبت کردند، فرمود صبر کنید؛ برای این کار آقای هاشمی مناسبتر است و ایشان دلایل خودشان را هم گفتند. وقتی ایشان صحبت کرد و گفت آقای هاشمی مناسب است، نظرها برگشت در حالی که نظر اولیه جلسه آقای خامنهای بود. آقای خامنهای دنبال مقام و ریاست نبودند، و الا آن زمان شرایط کاملاً برای ریاست مجلس ایشان مساعد بود. خود ایشان زمینه را برای ریاست آقای هاشمی فراهم کردند.
ایشان به من فرمود که در ماجرای ریاستجمهوری مخصوصاً برای دور دوم، من به هیچ عنوان نمیخواستم کاندیدا شوم ولی امام به من تکلیف کردند و گفتند که بر شما واجب عینی است و چون امام دستور دادند من کاندیدا شدم و الا علاقهای نداشتم.
دوره دفاع مقدس
وقتی آقا رئیسجمهور شدند به طور طبیعی رئیس شورای عالی دفاع هم شدند، و لذا ارتباطات ما هم بیشتر شد و من زیاد خدمت ایشان میرسیدم. به طور متوسط هفتهای یک بار جلسه شورای عالی دفاع بود که من از سال ۶۱ به عنوان رئیس کمیسیون دفاع مجلس در جلسات شورا شرکت میکردم. دو هفته یک بار و گاهی هفتهای یکبار هم جلسه شورای مرکزی روحانیت مبارز خدمتشان بود. جلسات روحانیت مبارز از وقتی آقا رئیسجمهور شدند، همیشه در دفتر ایشان برگزار میشد. علاوه بر این من معمولاً هفتهای یکبار هم برای گزارش مجلس، صداوسیما و جنگ مخصوصاً از سال ۶۲ به بعد، خدمت ایشان میرسیدم و نکاتی که راجع به جنگ یا مربوط به مسائل سیاسی و اجتماعی بود، خدمتشان عرض میکردم و از رهنمودهای ایشان استفاده میکردم.
در سال ۶۲، که آقای هاشمی فرمانده جنگ شدند و آقا هم رئیس شورای عالی دفاع بودند و من هم معاون آقای هاشمی بودم و اکثر نامههای مربوط به جنگ را از طرف آقای هاشمی امضا میکردم، زیاد خدمت ایشان میرسیدم؛ مخصوصاً قبل از عملیات خیبر و بعد از آن. در سال ۶۳ هم علاوه بر عملیاتهای کوچک و متوسط، عملیات بزرگ، همان عملیات بدر بود که طراحی شده بود که متأسفانه آن عملیات موفقیتی هم نداشت؛ من در رابطه با عملیات بدر چندین بار خدمت ایشان رسیدم.
در سال ۶۴ از یک طرف آقای هاشمی به من تأکید کردند که من ریاست ستاد قرارگاه خاتمالانبیاء را بپذیرم، و لذا از شهریور سال ۶۴ من رئیس ستاد قرارگاه خاتم الانبیاء شدم تا پایان سال ۶۶، حدود دو سال و نیم، من رئیس ستاد قرارگاه بودم و از طرفی هم در همان سال ۶۴ حملات هوایی عراق خیلی زیاد شده بود، چون هواپیماهای جدید میگ و میراژ گرفته بود و شرایط ما سخت شده بود و چند بار خارک بمباران شد؛ مخصوصاً در پاییز ۶۴ یک بار خارک آن چنان شدید بمباران شد که تا سه هفته صادرات نفت ما متوقف شد. وقتی ما با آقای هاشمی رفتیم و از خارک بازدید کردیم، در مسیر برگشت، آقای هاشمی به من گفت که شما باید مسئولیت پدافند هوایی را به عهده بگیرید. گفتم من نمیتوانم چنین مسئولیت سنگینی را به عهده بگیرم. گفتم الان شرایطی است که ما بسیاری از وسایل پدافندیمان از بین رفته یا چون قطعه ندارد، فعال نیست؛ عراق هم بهترین هواپیماها را از شوروی و فرانسه دریافت کرده است؛ بنابراین مسأله پدافند هوایی بسیار سخت شده است و لذا من قبول نمیکنم. ایشان خیلی با من بحث کرد ولی من قبول نکردم، فردا یا پس فردا، آقا من را خواست. من رفتم در ریاستجمهوری خدمت ایشان. به من فرمودند که شما باید مسئولیت پدافند هوایی را بپذیرید. گفتم من نمیتوانم و دلایلم را هم به ایشان گفتم. ایشان فرمود ببین! من و آقای هاشمی بر شما تکلیف میکنیم و امام به ما گفته، اگر شما دو نفر نسبت به هر فردی برای مسئولیت جنگ به نتیجه رسیدید، از طرف من به او امر کنید و ما از طرف امام به شما امر میکنیم و این کار بر شما واجب عینی است که مسئولیت پدافند را بپذیرید. گفتم اگر واقعاً از طرف امام امر میکنید، میپذیرم ولی لااقل یک حکم موقت به من بدهید مثلاً برای یکسال. ایشان قبول نکرد و من خیلی اصرار کردم فرمود باشد، فعلاً برای یک سال به شما حکم میدهم. بنابراین ایشان در آبان ۶۴ برای یکسال، مسئولیت ستاد کل پدافند کشور را به من دادند، با اختیاراتی که لازم بود و این را ابلاغ کردند به ارتش و سپاه.
لذا من از آبان سال ۶۴ مسئول ستاد کل پدافند هوایی کشور شدم. البته بعد در سال ۶۵ ایشان حکم را دائمی کردند. حکمی که در سال ۶۵ دادند غیرموقت و بدون زمان بود و لذا من تا سال ۱۳۷۰ مسئول پدافند هوایی کل کشور بودم.
بنابراین من در آن ایام زیاد خدمت ایشان میرسیدم، هم مسائل جنگ بود، هم پدافند و هم مسائل سیاسی.
در سال ۶۵ من یکی دو بار خدمت ایشان رسیدم که گزارش تفصیلی مسائل پدافند هوایی را خدمت ایشان گزارش دادم و ایشان در آن زمینه نکاتی هم فرمودند. در آن دو گزارش مفصل من، ایشان خیلی خوشحال شدند از اینکه من این مسئولیت را به عهده گرفتهام و کارهایی که من انجام داده بودم. البته در امر پدافند هوایی افسران رشیدی مثل ستاری و بابایی عمده کار را بر دوش داشتند که در مجموع کارهای بسیار بزرگی انجام شد.
در اواخر ۶۴، و در سال ۶۵ من با آقا چند جلسه داشتم راجع به شرایط آینده جنگ. البته با آقای هاشمی هم داشتم. گفتم اگر در عملیات فاو پیروز شدیم فرصت مناسبی برای توقف جنگ و فعالیت گسترده سیاسی است. خدمت آقا و خدمت آقای هاشمی گاهی در این زمینه جلسات چند ساعته داشتیم. یک نوبت اواخر سال ۶۴ وقتی من در ملاقات دربارهٔ آینده جنگ صحبت کردم، آقا فرمود صبر کنید؛ رفت و دفتر خاطراتش را آورد و گفت مطالب را از نو بگویید که من عرض کردم و ایشان همه مطالب را نوشتند. من در آنجا گفتم که پیشبینی من برای آینده جنگ چیست و فرصتهای ما چگونه است. بنابراین در جنگ به طور طبیعی، من زیاد خدمت ایشان میرسیدم و گزارش میدادم و ایشان هم نکات و توصیههای مورد نظرشان را میفرمودند.
در سال ۶۵ شورایی تشکیل شد تحت عنوان شورای عالی پشتیبانی جنگ، رئیس این شورا آیتالله خامنهای بودند و یکی از اعضا این شورا هم طی حکم ایشان من بودم. شورای عالی پشتیبانی جنگ، پشتیبانیهای لازم را از جبهه و جنگ برعهده داشت و امام هم اختیارات لازم را به این شورا داده بود که حتی اگر لازم است این شورا کار قانونگذاری هم انجام بدهد. لذا شورا میتوانست مصوبهای داشته باشد که همانند قانون برای همه لازمالاجرا بود. یا حتی میتوانست در صورت لزوم قانونی را نقض کند. بعد در همان جلسه اول بنا شد این شورا یک ستاد اجرایی داشته باشد، البته اول اسمش کمیسیون اجرایی بود. آیتالله خامنهای به من فرمودند شما مسئولیت این ستاد را بپذیرید و من مسئولیت ستاد پشتیبانی جنگ را به عهده گرفتم. به همین دلیل هم آقا که در دوره رهبری به برخی از رزمندگان مدال دادند، به من هم مدال دادند، هم مدال فتح به من دادند که مربوط به رزمندگان است و هم مدال نصر به من دادند که مربوط به همین بخش پشتیبانی است. هر دو مدال را من از دست ایشان گرفتم.
بنابراین در ایام جنگ ارتباطات ما خیلی نزدیک بود. اواخر جنگ تنگاتنگتر بود، حتی در برخی از جلسات سران هم من را دعوت میکردند. یکی از آنها در اردیبهشت سال ۶۷ بود که جلسه سران در دفتر آیتالله خامنهای بود و حاج احمدآقا هم بودند. مهندس موسوی هم که آن زمان رئیس ستاد قرارگاه شده بود، هم بود. چون من از آخر سال ۶۶ دیگر رئیس ستاد قرارگاه نبودم و ریاست ستاد در سال ۶۷ برعهده دولت بود. در آن جلسه مفصل راجع به آینده جنگ بحث شد که چه میشود و باید چه کار کنیم. بعد از آن جلسه هم باز یکی، دو بار خدمت آقا رسیدم و به ایشان گفتم شرایط جنگ چگونه است؟
تا اینکه در نهایت تصمیمگیری شد که جنگ پایان یابد که این تصمیم در واقع در ۲۳ تیر ۶۷ اتخاذ شد. ۲۳ تیر آن سال ما وقتی از جبهه با آقای هاشمی برمیگشتیم، ایشان به من گفت که به تهران برسم با سران قوا خدمت امام میرویم و خیلی صریح شرایط جبهه و میدان را برای ایشان توضیح میدهیم. ضمن اینکه یک نامهای قبلاً آقای محسن رضایی راجع به جنگ نوشته بود که خدمت امام داده شده بود، یک نامهای هم دولت یعنی وزارت اقتصاد و سازمان برنامه و بودجه راجع به وضع اقتصادی کشور نوشته بودند که آن هم خدمت امام داده شده بود. بیست و سوم تیرماه، شب جمعه، سران قوا خدمت امام میرسند و در آن جلسه تصمیمگیری میشود که قطعنامه ۵۹۸ و آتشبس پذیرفته شود. اول بنا بود که مسئولین به نحوی اعلام کنند بعد امام حمایت کنند. اما امام فردایش یعنی روز جمعه پیغام میدهد برای آقای هاشمی که این کار را من خودم انجام میدهم و شما در جلسهای، مسئولین عالی کشور را دعوت کنید و برایشان شرح بدهید.
این جلسه مسئولین کشور در روز یکشنبه بیستو ششم تیرماه ۶۷ در دفتر ریاستجمهوری تشکیل شد. رئیسجمهور، ریاست این جلسه را برعهده داشتند. آنجا اول آقا مقداری صحبت کردند راجع به جنگ، از ارتش آقای حسنی سعدی فرمانده نیروی زمینی ارتش صحبت کرد و از سپاه هم آقای شمخانی صحبت کرد. در آن جلسه اکثر اعضای دولت، فرماندهان عالی نیروهای مسلح، امام جمعهٔ استانها، برخی از اعضای خبرگان و دیگر مسئولین حضور داشتند. در آن جمع آقای محتشمی هم که وزیر کشور بود، صحبت کرد با لحن خیلی تند که وسط آن صحبت تند، حاج احمدآقا وارد جلسه شد. چون پایش درد میکرد احمدآقا روی یک صندلی نشست و چند دقیقهای به حرفهای آقای محتشمی گوش کرد و گفت صبر کنید! صبر کنید! دست کرد در جیبش و نامه امام را درآورد و برای جلسه خواندند، آن نامه در واقع پایان بحث بود.
امام در آن نامه ۲۵ تیرماه میگویند که فرمانده سپاه نوشته اینقدر تانک و اینقدر هواپیما میخواهیم و… بعد هم گفته در عین حال حاضریم بجنگیم که این دیگر شعاری بیش نیست. البته آن نامه بعدها منتشر شد. آن نامه را احمدآقا خواند و تقریباً آن نامه همه را آرام کرد و هم در بُهت فرو برد تا ظهر شد و بعد از نماز و ناهار، بعدازظهر جلسه با حضور افراد معدودی ادامه یافت. امام جمعهها، اعضای خبرگان و اکثراً نظامیها و خیلی از مسئولین دیگر رفته بودند. آقا بود، با تعدادی از وزرا و چند نفر از نظامیها بحث شد که ما چه کار کنیم برای پایان جنگ. یکی گفت کشوری را واسطه کنیم برای آتشبس. یکی گفت آتشبس را یکجانبه اعلام کنیم، آقای بهزاد نبوی گفت الجزایر را واسطه کنیم. اکثر اعضای جلسه هم میگفتند که قطعنامه ۵۹۸ پذیرفته شود. معلوم بود که بهترین راه همان قطعنامه ۵۹۸ است که عراق هم پذیرفته بود و ما هم آن را رد نکرده بودیم. در نهایت همین تصویب شد و بنا شد که آیتالله خامنهای به عنوان رئیسجمهور و رئیس شورای عالی دفاع این را ابلاغ کنند به نمایندگی ما در نیویورک که به دبیرکل سازمان ملل اعلام شود که ایران قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفته است.
در روز دوشنبه ۲۷ تیر پذیرش قطعنامه اعلام شد و پس از این اعلام و تخلفات عراق، موجی از رزمندگان به سوی جبهه شروع شد و آقا هم رفتند به جبهه در جنوب. بعد از اینکه در ۲۹ مرداد ۶۷ آتشبس بین ایران و عراق برقرار شد و نیروهای سازمان ملل (یونیماک) آمدند و بین دو طرف مستقر شدند، در واقع جبههها آرام شد.
انتخاب رهبری
در اواخر آن سال، مسأله آقای منتظری پیش آمد که البته تعداد معدودی از مسئولین رده بالای نظام میدانستند و من هم کم و بیش از آن باخبر بودم. مسأله بسیار مهم همان سخنان امام در جلسه سران در خدمت ایشان بود که به امام گفته بودند اگر آقای منتظری نباشد ما کسی را نداریم و امام در آن جمع فرموده بودند چرا ندارید؟ همین آقای خامنهای. این جمله امام در واقع شروع صفحه جدیدی از تاریخ بود. البته در همان جلسه خود آقای خامنهای به امام گفته بودند که این جملهای که شما فرمودید بر ما تحریم کنید تا ما نقل نکنیم. چون اگر پخش میشد معلوم نبود چه میشد؟!
به هرحال این گذشت تا خرداد سال ۶۸ که بیماری امام تشدید شد و از آن طرف هم مسأله بازنگری قانون اساسی مطرح بود و نظر جدید امام راجع به شرایط رهبری که جزو آخرین کارهایی بود که امام انجام دادند. مسأله عزل آقای منتظری و بازنگری قانون اساسی و اعلام شرایط جدید برای رهبری، اینها جزو آخرین کارهای امام بود. البته پایان جنگ و آتشبس را هم امام سال قبل از آن انجام داده بودند.
در روز ۱۳ خرداد ۶۸ ما بعدازظهر مطلع شدیم که حال امام وخیم است. عصر من رفتم مجلس، با عدهای از نمایندگان رفتیم به سمت دفتر امام، نزدیک غروب بود، به دفتر امام رسیدیم، ما رفتیم که برویم امام را ببینیم. پزشکی که دم در ایستاده بود گفت نمیشود وارد شوید. همان لحظه حاج احمدآقا ما را دید و آمد دست من و آقای ریشهری را گرفت، گفت شما بیایید داخل. گفت شما حق دارید به گردن امام، بیایید و امام را ببینید. ما رفتیم و امام را دیدیم، البته هنوز امام زنده بود ولی با تنفس مصنوعی و پزشکها هم بالای سرش بودند، جای بخیهها هم روی سینه امام بود که عمل کرده بودند. ما امام را زیارت کردیم و آمدیم بیرون.
آیتالله خامنهای، آقای هاشمی، آقای مشکینی و عدهای از خبرگان هم در یک اتاقی جمع شده بودند، برای بحث اینکه اگر حادثهای برای امام پیش بیاید، خبرگان را احضار کنند. آن شب ساعت ۱۰:۲۰ که امام ارتحال فرمودند، شرایط عجیبی را شاهد بودیم. من یادم هست آقا به شدت گریه میکرد، آقای موسوی اردبیلی و دیگران، آقای کروبی که سرش را میزد به خاکهای باغچه؛ آن لحظات خیلی تأثرانگیز بود.
آنجا تصمیم گرفتند که اعضای خبرگان را فوری دعوت کنند به تهران که صبح مجلس خبرگان تشکیل شود. آقای هاشمی هم به من گفت شما آمادهباش صد درصد را برای سپاه و ارتش اعلام کنید. ساعت ۱۱:۳۰ آن شب آمادهباش صد درصد به ارتش و سپاه اعلام شد.
روز ۱۴ خرداد وقتی مجلس خبرگان تشکیل شد؛ در جلسه صبح از ساعت ۹ تا ظهر عمدتاً وصیتنامه امام توسط آقا در مجلس قرائت شد. در جلسه بعدازظهر، بحث اصلی راجع به مسأله رهبری بود. من در وقت تنفس وقتی آیتالله خامنهای را دیدم، بیشتر بحث شورای رهبری مطرح بود. ایشان به من گفت که ما باید برسیم به شورا و حتی اعضای شورا را هم با ایشان مرور کردیم. حتی اینکه سه نفر باشند، یا ۵ نفر و اسامی چند نفر هم مطرح شد. من خدمت آقا گفتم که اگر شورایی شد، شورای سه نفره به مراتب بهتر از پنج نفره است. هرچه کوچکتر، تصمیمگیری راحتتر خواهد بود.
همان زمان تلکسی از نیروهای مسلح آمد که عراق با تانکهای زیاد آماده حمله شده و آن تلکس را زمان تنفس به آقای خامنهای نشان دادم و ایشان آن تلکس را خواندند و بعد آمدم که به آقای هاشمی بدهم، اعضا رفته بودند داخل مجلس و من رفتم در هیأت رئیسه به آقای هاشمی دادم. آقای هاشمی تلکس را خواند و بعد رو کرد به خبرگان و گفت آقای روحانی خبر مهمی دارند، خودشان این خبر را برایتان بخوانند. میکروفن را داد به من و خبر را خواندم که عراق با تانکهای زیاد در منطقه عینخوش آماده حمله است و تانکهایش به سمت ایران در حرکت هستند. این خبر در تعجیل تصمیمگیری خبرگان مؤثر بود.
به هرحال در رأیگیری شورایی بودن رأی نیاورد و لذا بعد بحث فرد شد که در نهایت خبرگان به آیتالله خامنهای رأی داد که مردم فیلمش را مشاهده کردهاند.
وقتی آیتالله خامنهای انتخاب شد و مجلس خبرگان هم پایان یافت، من رفتم خدمت ایشان و تبریک گفتم، البته چشمانش پر از اشک بود. بعد، نماز مغرب و عشاء به امامت ایشان برگزار شد به عنوان رهبر جدید.
هفته بعد آقا من را احضار کردند و من رفتم خدمت ایشان در همان محل ریاستجمهوری. ایشان در آن دیدار چند مسأله را بیان کردند که به نظر من خیلی مهم بود. اول به من گفتند روز یکشنبه (۱۴ خرداد) ظهر که نماز خواندم از خدا خواستم کاری کند که چرخش خبرگان به این سمت نباشد که مسئولیت رهبری به دوش من بیفتد. گفت من این را با تضرع از خدا خواستم. این نکته اول بود که برای من این روحیه و صفا و معنویت ایشان خیلی جذاب بود.
نکته دوم، ایشان فرمودند من برای اداره امور نیاز به مشورت دارم، خوب است یک جلسهای درست کنیم به عنوان جلسه مشورتی، که هفتهای یک یا دو جلسه باشد راجع به مسائل مهمی که من نیاز به مشورت دارم. من گفتم آقا خیلی تصمیم خوبی است و بعد همانجا اسامی را با هم مرور کردیم که حدود ده نفر شد. واقعاً از آن ترکیب جلسه مشورتی که آقا خودشان مشخص کردند، معلوم است که اصلاً بحث جناح و خط مطرح نیست. راست یا چپ، روحانیت یا روحانیون اینها مطرح نبود. در آن جلسه آقایان خاتمی، کروبی، مهندس موسوی، عبدالله نوری، ناطق، ولایتی و آقای باهنر بودند، آقای حجازی و بنده هم بودیم. البته حاج احمدآقا هم از اول مطرح بود اما به خاطر تأثراتی که بعد از فوت حضرت امام(ره) داشتند، در جلسه اول شرکت نکردند، منتهی در جلسات بعدی به طور منظم حضور داشتند. بعد از چند جلسه آقای جنتی هم اضافه شدند. در مجموع حدود ۱۲–۱۰ نفر بودیم و جلسات هفتهای یک بار تشکیل میشد. بعدها دو هفته یک بار تشکیل شد و تا اواخر آن سال آن جلسه ادامه داشت. از خرداد ۶۸ تا زمستان آن سال این جلسات سیاسی - اجتماعی تشکیل میشد.
یکی از موضوعاتی که در جلسه دوم یا سوم که حاج احمدآقا هم بودند مطرح شد، بحث «رهبر جمهوری اسلامی» یا «رهبر انقلاب اسلامی» بود. چون آقا به عنوان رهبر جمهوری اسلامی در رسانهها مطرح شدند حتی در صداوسیما. عدهای از نیروهای وفادار به انقلاب اسلامی در کشورهای اسلامی از جمله حزبالله لبنان، نامههایی نوشته بودند که اگر آقای خامنهای به عنوان رهبر جمهوری اسلامی باشد، پس چگونه ما را رهبری کند؟ ایشان باید رهبر انقلاب اسلامی باشد تا رهبر همه انقلابیون در کشورهای اسلامی باشد. آنجا خیلی بحث شد. عدهای موافق و عدهای مخالف بودند ولی اکثریت در آن جلسه به «رهبر انقلاب اسلامی» رأی دادند.
یا در یکی از جلسات راجع به پیام حج ایشان بحث شد. در آن جلسات بحثهای مختلف مطرح میشد که الان فرصت بیان همه آنها نیست. بنابراین، جلسه شورای مشورتی سیاسی – اجتماعی که خدمت ایشان بود، حائز اهمیت بود.
نکته بعدی اینکه آقا که از ۱۴ خرداد رهبر شدند، در تیرماه ایشان در خانهای جنب ساختمان ریاستجمهوری در خیابان آذربایجان مستقر شدند و خانهای برای ایشان ابتیاع شد، ایشان از ساختمان ریاستجمهوری رفتند آنجا، البته هنوز به طور کامل مستقر نشده بودند. من اکثر روزها، عصر خدمت ایشان میرسیدم. حدود دو ساعت مانده به اذان مغرب مینشستیم و با هم گفتوگو میکردیم تا اذان مغرب. بعد از نماز هم، من از خدمتشان مرخص میشدم. البته عمده بحث ما در مورد نیروهای مسلح بود و ایشان به من گفت شما در این سالهای اخیر در جنگ بودی کاملاً آشنا هستی، من یک مقدار فاصله داشتم و لذا من توضیح میدادم و نظراتم را میگفتم و ایشان هم نظراتش را بیان میکردند. تمام تیر و مرداد هفتهای چند روز عصرها خدمت ایشان میرسیدم و بیشتر بحث هم راجع به همین موضوع بود. در مهرماه بنا شد من نماینده ایشان در شورای عالی امنیت ملی باشم. شورای عالی امنیت ملی نهادی تازهتأسیس بود. بنا شد از طرف آقای هاشمی دبیر شورای عالی امنیت ملی شوم و از طرف آقا هم به عنوان نماینده ایشان در شورا باشم. بعد از چند روز آقا تلفنی از من سؤال کرد که نماینده دوم ایشان در شورای عالی امنیت ملی چه کسی باشد؟ من چند نفر را اسم بردم، اولین آن حاج احمدآقا خمینی بود. البته دو نفر دیگر را هم نام بردم. آقا فرمود، همان اولی. که بعد حکمی به اسم احمدآقا و من به عنوان نمایندگان ایشان در شورای عالی امنیت ملی صادر فرمودند.
دوران دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی
بعد که من دبیر شورا و نماینده رهبری در شورای عالی امنیت ملی شدم، ایشان در هشت نوبت به عنوان نماینده خودشان در شورای عالی امنیت ملی به من حکم دادند. یعنی هشت تا سه سال، ۲۴ سال. بنابراین به مدت ۲۴ سال من در دولت آقای هاشمی، آقای خاتمی و احمدینژاد، نماینده ایشان در شورای عالی امنیت ملی بودم. تا بعد که رئیسجمهور شدم و رئیس شورای عالی امنیت ملی یعنی به مدت ۳۲ سال در این نهاد مسئولیت داشتم.
البته ایشان احکام دیگری هم به من دادند، مثلاً در سال ۱۳۷۰ به من و دکتر حبیبی به عنوان عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام حکم دادند که تا سال ۱۴۰۰ من عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بودم به صورت حقیقی یا حقوقی به مدت ۳۰ سال.
در دوران دبیری شورای عالی امنیت ملی، در آن ۱۶ سال، در برخی از حوادث طبعاً با نظر ایشان اقدامات بسیار مهمی انجام گرفت. این جنگی که در سال ۱۴۰۴ آمریکا به ایران تحمیل کرد و آمریکاییها به ما تجاوز کردند، میتوانست این جنگ در سال ۶۹ باشد. در سال ۶۹ ائتلاف به رهبری آمریکا برای آزادی کویت تشکیل شد. عملیاتی بود به اسم طوفان صحرا. در آن عملیات عدهای از کشورها عضو ائتلاف شدند. وقتی آمریکاییها به منطقه آمدند یک بحث مهمی در کشور شروع شد که در شرایطی که عراق با آمریکا میجنگد، ما باید از عراق حمایت کنیم یا نه؟! آن زمان ما در مجلس سوم بودیم. در مجلس سوم عدهای از نمایندگان میگفتند الان صدام، خالد بن ولید است و باید به او کمک کنیم و روبهروی آمریکا بایستیم. من رفتم خدمت آقا و همین حرفهای مطرح در مجلس را خدمت ایشان گفتم و توضیح دادم. همچنین بحثهایی که در دبیرخانه شورا با مسئولین داشتیم، آنها را خدمتشان عرض کردم. گفتم نظر ما این است که ایران در این جنگ بیطرف باشد و به عنوان «بیطرفی فعال» اعلام شود و ایشان همین نظر را پسندیدند. پیشنهاد کردم که جلسه شورای عالی امنیت ملی در محضر ایشان باشد. فرمودند موافقم و لذا در محضر ایشان جلسه شورای عالی امنیت ملی تشکیل شد و همین سیاست «بیطرفی فعال» تصویب و اعلام شد.
البته در مسائل بسیار مهم، گاهی جلسات شورای عالی امنیت ملی در محضر ایشان تشکیل میشد. قبل از این هم مواردی بود که در خدمت ایشان تشکیل شده بود و بعد هم بارها این چنین شد. البته جلسات در محضر ایشان خیلی زیاد نبود. در مسائل بسیار مهم، جلسه در محضر ایشان تشکیل میشد.
بنابراین این تصمیم، بسیار مهم بود. اگر ما میرفتیم کنار صدام، ایران هم مثل عراق بیدلیل ضربه بسیار سختی میدید و آن وقت ما آغازگر جنگ هم بودیم. آن وقت کی ما را میبخشید که ما برویم کنار صدام و آمریکا بیاید ایران را منهدم کند و همان بلایی که سر عراق آورد، سر ما هم بیاورد. به نظر من تصمیمگیری بسیار مهمی بود که رهبری اتخاذ کردند.
موارد دیگری هم داریم مثلاً در سال ۷۷ بعد از اینکه در کنسولگری مزار شریف دیپلماتها و خبرنگاران ما را شهید کردند، بحثهای مختلفی در ایران شد. یک نظر این بود که ما حمله کنیم به طالبان و حتی وارد خاک افغانستان شویم. بحثی طولانی در دبیرخانه شد و ما مخالفت کردیم. در خود شورای عالی امنیت ملی هم بحث کردیم و مخالفت شد ولی عدهای همچنان مصّر بودند و دنبال میکردند. من رفته بودم عمره برای چند روزی و در عربستان بودم. آقای ربیعی به من زنگ زد و گفت همان که تو خیلی مخالف بودی، در حال انجام است، فوری خودت را برسان. من همان روز سریع برگشتم به ایران. این ماجرا مربوط به اواخر شهریور سال ۷۷ میشود. آمدم ایران، دیدم بله واحدهایی از ارتش و سپاه حرکت کردهاند به سمت سیستان و بلوچستان. ما فوری در دبیرخانه جلسهای طولانی گذاشتیم از صبح تا نزدیک غروب. طرح را آوردند، بحث کردیم که اشکالات فراوانی به آن طرح وارد بود و من همان شب یک نامه مفصلی خدمت آقا نوشتم که این طرح کاملاً نادرست است و نباید انجام شود. بعد هم حضوری خدمتشان رسیدم و ایشان جلوی این اقدام را گرفتند و نیروها برگشتند.
اگر ما وارد این جنگ میشدیم آغازی داشت که پایانش معلوم نبود. حالا در دفاع مقدس، عراق جنگ را به ما تحمیل کرده بود؛ ولی اینجا گرچه مسببش طالبان بود، اما جنگ را ما شروع کرده بودیم. اگر این تصمیم مهم را آقا نمیگرفتند ما دچار یک مصیبت بزرگی میشدیم.
مورد سوم سال بعد، یعنی سال ۷۸ بود. در سال ۷۸ آمریکاییها اعلام کردند که در ماجرای خُبر ایران دخالت داشته، این را FBI و گروهی که تحقیق میکردند رسماً اعلام کردند. البته ماجرای خُبر چند سال قبل، در سال ۷۵ اتفاق افتاده بود ولی بعد از سه سال نتیجه بررسی اعلام شده بود. عربستان هم به نحوی اشاره میکرد که ایران در ماجرای خُبر نقش داشته است. لذا کلینتون تصمیم گرفت که به ایران حمله موشکی کند. یعنی بنا بود عربستان اعلام کند که این کار توسط ایران بوده و آمریکا هم جنگ موشکی علیه ایران را آغاز کند. ما هم در ایران آماده شده بودیم که اگر حمله موشکی شد عکسالعمل ما چگونه باشد و چه اقداماتی انجام بدهیم.
ما در این زمینه رفتیم خدمت آقا و صحبت کردیم. بعد هم در جلسه شورای عالی امنیت ملی مفصل بحث شد. شورای عالی امنیت ملی تصمیم گرفت که من به عنوان نماینده تامالاختیار نظام به عربستان بروم و با مسئولین عربستان صحبت کنم. ما به عربستان اطلاع دادیم و آنها هم اعلام آمادگی کردند و لذا من به عربستان رفتم. این داستان مربوط به اردیبهشت سال ۷۸ است. در عربستان من به عنوان نماینده تامالاختیار ایران، یعنی از طرف رهبری و رئیسجمهور و از طرف شورای عالی امنیت ملی بودم. در عربستان هم آن وقت فهد پادشاه بود که خیلی بیمار بود و همهکاره امیرعبدالله ولیعهد بود. در ملاقات با امیرعبدالله ایشان به من گفت که شما نماینده تامالاختیار ایران هستی و از طرف عربستان هم نایف نماینده تامالاختیار ماست. شما به هر نتیجهای رسیدید از نظر ما نهایی است، هر چه نایف بگوید مثل اینکه کل عربستان گفته است. این ملاقات مربوط به ۱۸ اردیبهشت سال ۷۸ است. ما بعدازظهر دو ساعت با آقای نایف بحث کردیم، بعد از نماز و شام هم مذاکرات ادامه یافت. از ساعت حدود ۱۱ شب تا ۵ صبح مذاکره کردیم. مجموعاً عصر و شب بیش از ۷ ساعت مذاکره کردیم. در این مذاکره بحثهای مختلفی شد، از ماجرای جنگ ایران و عراق گرفته تا ماجرای حج سال ۶۶ و تا داستان خُبر؛ در پایان این جلسه آقای نایف گفت ما به یک متن تفاهم امنیتی نیاز داریم و رو کرد به همه و گفت هر متنی که آقای روحانی بنویسد و امضا کند، من پایش امضا میکنم. ما رفتیم هتل و یک متنی تهیه کردیم و من امضا کردم و فرستادیم برای آقای نایف و او هم امضا کرد. این سند اولین تفاهمنامه امنیتی ایران و عربستان بعد از انقلاب است. عصر آن روز با آقای نایف آمدیم فرودگاه که من عازم ایران بودم. در مصاحبه مطبوعاتی در فرودگاه در حضور خبرنگارها نایف رسماً اعلام کرد که در ماجرای خُبر، همسایگان ما دخالتی نداشتهاند. این دستاورد مهم این سفر بود و این به معنی بسته شدن پروندهٔ یک جنگ بود که میخواست از طرف آمریکا علیه ایران آغاز شود.
بعد میرسیم به سال ۸۰، بعد از ماجرای برجهای دوقلو و ۱۱ سپتامبر. بحث این بود که آمریکا به کجا حمله میکند، به افغانستان؟ به ایران؟ به عراق؟ ما جلسات متعددی داشتیم و جلسه شورای عالی امنیت ملی هم خدمت رهبری داشتیم. بعد آقا در سال ۸۰ جلسهای را تشکیل دادند در محضر خودشان که استاندارها هم بودند، امام جمعههای استانها، عدهای از وزرا، عدهای از مقامات نظامی و آقای خاتمی هم در آن جلسه حضور داشت. در آن جلسه ابتدا آقا صحبت کردند و بعد به من گفتند که من صحبت کنم و من در محضر ایشان مفصل صحبت کردم. خطرات، احتمالات و اقدامات لازم را مطرح کردم که چه اقداماتی باید انجام بدهیم، چه هماهنگیهایی باید انجام شود. جلسه بسیار مهمی بود که تصمیماتی در آن جلسه اتخاذ شد برای آمادگی احتمالی ما در برابر حمله احتمالی و اقداماتی که برای بازدارندگی باید انجام شود.
بد نیست به این مسأله هم اشاره کنم که در روز حادثه برجهای دوقلو در ۱۱ سپتامبر در روز سهشنبه که من قبلاً با آقا قرار ملاقات داشتم، طبق قرار قبلی رفتم خدمت ایشان. یک بحث مفصلی شد با ایشان که طراحی این حادثه توسط چه کسانی انجام شده؟ آیا کار القاعده است؟ آنجا من خدمتشان گفتم که این کار، کارِ یک گروه نیست، باید یک دولتی پشت این ماجرا باشد. و گفتم من تحلیلاً میگویم پشتپرده این کار صهیونیسم و اسرائیل است. آنها میخواهند جنگی را در این منطقه به راه بیندازند و قدرتهایی در منطقه که اسرائیل احساس میکند در آینده ممکن است برایش خطرناک باشند، آمریکا را وادار کند که با آنها بجنگد. خود آقا هم تقریباً همین نظر را داشتند. این جلسه به نماز مغرب و عشاء منتهی شد.
بعد از نماز ایشان به من فرمودند که من بمانم. نشستیم و در پایان این گفتوگو، من به ایشان گفتم آقا، شما مگر همیشه نمیگفتید که ما با آمریکا باید روزی مذاکره کنیم که ما قوی باشیم و آمریکا ضعیف، فرمود چرا. گفتم خب مگر الان موقعش نیست. الان موقعی است که آمریکا ضعیف است و ما هم که قوی هستیم. الان شما فکر نمیکنید زمانش هست؟ فرمودند، بد نیست که شما یک جلسهای بگذارید و روی این مسأله بحث کنید. ایشان چند نفر را به عنوان اعضای آن جلسه نام بردند. من هم چند نفر را پیشنهاد کردم که ایشان قبول کردند، بعد به من فرمودند شما بروید پیش آقای خاتمی، سه چهار نفر هم آقای خاتمی معرفی کند برای این جلسه و شما با این جمع جلسه را تشکیل بدهید و بحث کنید و جمعبندی جلسه را برایم بفرستید که به نظر من میتوانست نتیجه آن جلسه در صورت تأیید رهبری یک تحول بزرگ در سیاست خارجی باشد. منتهی از فردایش برخی از روزنامهها نوشتند که الان زمانی است که باید با آمریکا مذاکره کنیم، رابطه برقرار کنیم. بعد ایشان از طریق آقای حجازی به من پیغام دادند که آن جلسهای که صحبت شده بود، منتفی است. بعد هم که من رفتم خدمتشان فرمود با این سروصدا و مطالب روزنامهها، دیگر آن اقدام مناسب نیست. به نظرم یک فرصت مهمی از دست رفت. ممکن بود در آن مقطع به یک تصمیم مهمی میرسیدیم.
برگردیم دومرتبه به سال ۸۱. در اواخر سال ۸۰ عراق حمله کرد به افغانستان، در سال ۸۱ یک بحثی مطرح شد که بعد از افغانستان نوبت چه کشوری است؟ عدهای میگفتند نوبت عراق است، عدهای میگفتند نوبت ایران است. الان مدارک نشان میدهد که اسرائیل دنبال این بوده که نوبت بعدی ایران باشد و نه عراق.
ما در دبیرخانه، تحلیلاً به این نتیجه رسیدیم که جنگ بعدی، جنگ آمریکا با عراق خواهد بود. این بحث را بردیم در جلسه شورای عالی امنیت ملی که البته وزارت خارجه با نظر ما موافق نبود و میگفت به عراق حمله نمیشود. استدلال آنها عمدتاً حرفهای وزارت خارجه عراق بود که گفته بودند به ما اصلاً حمله نمیشود. البته سپاه با نظر دبیرخانه موافق بود. مخصوصاً سپاه قدس که با نظر ما کاملاً موافق بود که نوبت بعدی عراق است. وزارت اطلاعات هم تقریباً این نظر را قبول داشت. آن زمان حاج قاسم مسئول قدس بود.
ما در جلسه آبان سال ۸۱ به این نتیجه رسیدیم که بر مبنای حمله آمریکا به عراق، لازم است برنامهریزی کنیم، لذا بر این مبنا اقدامات لازم را شروع کردیم. در غرب، بیمارستان صحرایی ایجاد کردیم. اردوگاه درست کردیم برای آوارگان عراقی، استانهای مرزی را آماده کردیم. و مرتب ما جلسه داشتیم در ماههای قبل از حمله آمریکا به عراق. روز ۲۹ اسفند سال ۸۱ یعنی شب عید نوروز به عراق حمله شد، در زمان حمله هم ما در جلسه بودیم. بعد که حمله شد به عراق، اختلاف نظر بعدی شروع شد که این جنگ چقدر طول میکشد. عدهای میگفتند یک سال طول میکشد تا آمریکا بخواهد به بغداد برسد. حتی یک نفر از فرماندهان در جلسه دبیرخانه میگفت از پشت دیوار بغداد تا وسط شهر بغداد یک سال زمان میبرد که آمریکا بخواهد بغداد را تصرف کند. ما نظرمان این بود که در یک زمان کوتاهی آمریکا به بغداد میرسد. کسی که در این زمینه دقیق پیشبینی کرد حاج قاسم بود. حاج قاسم در جلسات ما گفت ظرف ۳ تا ۴ هفته آمریکا بغداد را میگیرد که درست ۳ هفته بعد بغداد سقوط کرد.
در ماجرای عراق قبل از اینکه حمله به عراق شروع شود، بحثهای مختلفی در شورای عالی امنیت ملی داشتیم. بحث این بود که ما در این جنگ بعد از سقوط صدام و پیروزی معارضه و حاکم شدن آنها چه اقداماتی باید انجام بدهیم؟ یک نظر این بود که ما باید اقداماتی نسبت به آینده عراق انجام بدهیم، یک نظر هم این بود که به ما ارتباطی ندارد و ما فقط باید پشتیبانی کنیم و نظر مشورتی بدهیم. معارضه و مردم عراق هر تصمیمی برای آینده عراق بگیرند، به ما ارتباطی ندارد. ما فقط نظر مشورتی خودمان را به آنها میگوییم و از آنها پشتیبانی میکنیم. از جمله بحثی مطرح شد قبل از قبول سقوط صدام که آقای عبدالعزیز حکیم به واشینگتن برود یا نه؟ چون ایشان عازم این سفر بود. عدهای به شدت مخالف بودند و میگفتند ما نباید بگذاریم به آنجا برود، عدهای هم میگفتند، اینگونه امور به ما ارتباطی ندارد. من رفتم خدمت آقا و به آقا گفتم به ما چه ارتباطی دارد که آقای حکیم میخواهد به آمریکا برود یا نرود؟! آقا هم فرمودند در حد مشورت نظر مشورتی بدهید و نه بیشتر.
خود شهید محمدباقر حکیم، دو سه جلسه آمد در دبیرخانه و بحث کرد و گفت شما چه کار به کار ما دارید. بگذارید ما کاری که خودمان مصلحت میدانیم انجام دهیم. آینده عراق متعلق به ماست. شما با آمریکا دعوا دارید به ما چه؟
به نظر من بحثهایی که با آقا شد و نظر شورای عالی به ایشان منتقل میشد در همه این زمینهها همراهی میکردند که نظر ایشان بسیار مهم بود. یعنی اگر ما وارد مسائل عراق میشدیم، مشکلات فراوان و خطرات زیادی برای ما بود. آقا هم همه موارد مصوبات شورای عالی امنیت ملی را تأیید کردند که به نظر من این هم بسیار مهم بود.
مورد بعدی در ۸۲ بود. در ۸۲ همزمان با سقوط بغداد، موضوع هستهای ما در شورای حکام آژانس مطرح شده بود. موضوعی که میتوانست بسیار خیلی خطرناک باشد. بازرسی که آژانس از ایران انجام داده بود و نمونهبرداریهایی که کرده بود این نمونهها در آزمایشگاهها نشان داد که در ایران آلودگیهای بالای ۸۰ درصد وجود دارد. آقای دکتر صالحی که آن وقت سفیر ما در آژانس بود، آمد ایران و به من گفت یک ماجرای خطرناکی پیش آمده، گفتم چی شده؟ گفت آژانس میگوید ما در بررسیها به این نتیجه رسیدیم که در کشور شما آلودگی بالای ۸۰ درصد وجود دارد. ما که اصلاً باورمان نمیشد؛ با سازمان انرژی اتمیمان صحبت کردیم، گفتند حتماً دروغ است و امکان ندارد که چنین آلودگی در ایران باشد. حتی گفتند حتماً این دستمالهایِ آلوده را آمریکا داده به آژانس. گفتیم چنین چیزی نمیشود، آژانس یک نهاد بینالمللی است و خودش را برای این مسأله بیآبرو نمیکند. از این طرف هم آمریکا اصرار داشت که پرونده ما را به شورای امنیت سازمان ملل ببرد. از این طرف ماجرای آلودگی که کشف شده بود همه را نگران کرده بود. ضمناً جلساتی هم خدمت آقا تشکیل میشد راجع به موضوع هستهای.
اولین جلسهای که ما در خدمت آقا داشتیم مربوط میشود به زمستان سال ۸۱ که در آن جلسه آقای هاشمی، آقای خاتمی و آقای آقازاده هم بودند. بعد جلسات متعددی در سال ۸۲ خدمت آقا تشکیل شد.
بعد از مسأله آلودگی سطح بالا که پیش آمد در جلسهای که خدمت آقا بودیم که در آن جلسه آقای هاشمی، آقای خاتمی، آقای کروبی، آقای مهندس موسوی، بعضی از وزرا مثل آقای خرازی و آقای یونسی و آقای شمخانی و جمع دیگری بودند، بحث شد که باید چه کار کنیم؟ آقای خرازی در آن جلسه گفت که پیشنهاد ما این است که مسئولیت پرونده هستهای به دبیرخانه و به شخص آقای روحانی داده شود. بعد از این صحبت آقای خاتمی بلافاصله گفت خیلی خوبست، حتماً این کار بشود. بعد آقای هاشمی هم تأیید کرد و بعد خود آقا. من گفتم آقا، من اصلاً قبول نمیکنم به هیچ عنوان. این موضوع به دبیرخانه ربطی ندارد. کار سیاسی است و به وزارت خارجه مربوط میشود. هرچه کمک هم که بخواهند ما کمک میکنیم. بعد از آن جلسه آقای خاتمی تلفنی به من گفت که بپذیرم ولی نپذیرفتم. برای من یادداشت کتبی فرستاد، من زیرش نوشتم نمیتوانم. حضوری با من صحبت کرد گفتم نمیتوانم و دلایل آن را گفتم. ایشان یک نامهای به آقا نوشت، که این کار از نظر ما فلانی (آقای روحانی) باید انجام بدهد و ایشان هم نمیپذیرد. آقا در پاسخ به آن نامه اشاره کرده بودند که به این پیشنهادات عمل بشود ولی دستوری نداده بودند.
در نهایت آقا من را خواست و من بعد از نماز مغرب و عشاء رفتم خدمت ایشان، که مفصل در این باره با من صحبت کرد، گفت شما چرا قبول نمیکنید؟ حالا که آقای خاتمی اصرار دارد، وزارت خارجه اصرار دارد، شما چرا نمیپذیرید؟ من دلایلم را خدمت ایشان گفتم، آقا اولش فرمود «خذها بقّوه». دومرتبه به ایشان گفتم من نمیتوانم و باز هم استدلال خودم را تکرار کردم. آخرش ایشان فرمود آقای روحانی؛ این بار بر دوشِ من است بگیر بر دوشِ خودت! من دیگر با این جمله آقا، دیدم که اگر بخواهم باز هم مقاومت کنم و حرفی بزنم شاید بیادبی باشد. احساس کردم به نحوی ایشان به من دستور میدهد. نگفت دستور میدهم ولی لحن این بود. گفتم اگر اینطور است چشم.
خب در زمینه هستهای ما خیلی جلسات با آقا داشتیم، به طور متوسط در سال ۸۲، ۸۳، تا مرداد ۸۴ که من مسئول پرونده هستهای بودم به طور متوسط ماهی یکبار خدمت آقا جلسه داشتیم. ضمن اینکه من خودم هم به کرّات خدمت ایشان میرسیدم. به طور متوسط دو هفته یک بار من خدمت آقا میرسیدم و گزارش میدادم، خب نظرات و نکاتی که مورد نظر ایشان بود خیلی مهم بود و راهنمای ما بود.
تا رسیدیم اواخر سال ۸۳ که موضوع انتخابات ریاستجمهوری مطرح بود و من خدمت آقا چند بار رفتم. بحثهای متعددی شد برای کاندیداتوری. بعد که دیدم آقای هاشمی میخواهد کاندیدا بشود من خودم را کنار کشیدم و کاندیدا نشدم.
من میخواهم تأکید کنم که اگر در سال ۸۲ این اقدامات نمیشد، اگر دستور آقا نبود، اگر این جلسات تشکیل نمیشد، اگر سه وزیر اروپایی را ما به ایران دعوت نمیکردیم، اگر سه وزیر اروپایی در سعدآباد به طور صریح به من قول نمیدادند که ما مانع خواهیم شد از ارجاع این پرونده به شورای امنیت که برای من اساسیترین مسأله همین بود که پرونده ما به شورای امنیت سازمان ملل نرود، چون میدانستم که اگر پرونده به آنجا برود، بوش پسر، دنبال بهانه است برای جنگ علیه ایران که بحمدالله نگذاشتیم به شورای امنیت برود.
در جلسه سعدآباد اول وزیر خارجه فرانسه، دوویلپن بعد هم جک استراو وزیر خارجه انگلیس هر دوی آنها اعلام کردند که ما عضو دائم شورای امنیت هستیم که اگر پرونده شما را آمریکا بخواهد به شورای امنیت ببرد، ما «وتو» خواهیم کرد. این مطالب ضبط شده است که خیلی مهم بود، البته آن زمان ما نمیتوانستیم برای مردم توضیح بدهیم که دستاورد ما در مذاکرات چه بوده، نمیخواستیم موضوع را خیلی پیچیده کنیم. آنها هم سر قولشان ایستادند. من حتی در سال ۸۴ که یک بار امریکا فشار آورده بود تا پرونده ما به شورای امنیت برود؛ برای سه کشور اروپایی پیغام دادم و گفتم همان روزی که پرونده ما به شورای امنیت برود، بدانید همان روز ایران از NPT خارج خواهد شد.
این تهدید که از NPT خارج میشویم را یک بار دیگر هم انجام دادم و آن در سال ۹۸ بود وقتی که تعهدات هستهای را کاهش دادیم، آن زمان هم یک نامه نوشتم برای سران ۱+۴ و تأکید کردم که اگر به خاطر کاهش تعهدات هستهای بخواهید از اسنپبک استفاده کنید، بدانید بلافاصله ما از NPT خارج خواهیم شد. این نامه من الان در وزارت خارجه موجود است. بنابراین به نظر من در سال ۸۲ یک بار دیگر از یک جنگ فاصله گرفتیم با تدبیر رهبری و اقداماتی که ایشان انجام دادند.
در سال ۹۲ یعنی سال ۲۰۱۳، سالی بود که یک بار دیگر بنا بود به ایران حمله نظامی شود و این را آقای اولاند رئیسجمهور فرانسه به صراحت در سال ۹۴ در پاریس در حضور خبرنگاران اعلام کرد و گفت اگر فلانی رئیسجمهور نشده بود ۱+۵ تصمیم داشتند در سال ۲۰۱۳ به ایران حمله کنند.
البته این مطلب را ایشان در جلسه خصوصی هم به من گفته بود. در جلسه خصوصی سخن خود را اینچنین آغاز کرد و به من گفت آقای رئیسجمهور! به شما تبریک میگویم که کشورت را از یک جنگ حتمی نجات دادید و بعد توضیح داد. من به سخنانش در جلسه خصوصی فکر کردم مقداری با اغراق و مبالغه همراه است ولی بعد که آمد و در مصاحبه مطبوعاتی صریح این را گفت برایم روشن شد که مبالغهای در کار نبوده است. در واقع در سال ۹۲ با هدایتهای رهبری و حمایتهای ایشان، ما از یک جنگ دیگر فاصله گرفتیم. البته با مذاکره با آمریکا قبل از اینکه دولت ما شروع بشود ما از یک جنگ دیگر فاصله گرفتیم.
دوره ریاستجمهوری
در دوران ریاستجمهوری هشت ساله، ما خدمت آقا خیلی بحثهای متنوعی داشتیم، از سیاست داخلی، سیاست خارجی و مسائل امنیتی گرفته تا مسائل فرهنگی، اقتصادی. به نظر من آقا در دولت یازدهم و دوازدهم در خیلی موارد دولت را یاری، کمک و هدایت کردند و اگر من بخواهم شرح آن ملاقاتها را بدهم مثنوی هفتاد من کاغذ شود. خیلی مفصل و طولانی است و باید در فرصتهای آینده در ضمن خاطرات به آنها اشاره شود.
در ضمن در مقاطع مختلف آقا احکامی به من دادند. اولین حکمی که به من دادند، فرماندهی پدافند هوایی است. دومین حکمی که به من دادند، عضویت در شورای عالی پشتیبانی جنگ است. سومین حکمی که ایشان به من دادند، رئیس ستاد پشتیبانی جنگ است. چهارمین مورد به عنوان نمایندهٔ خودشان در شورای عالی امنیت ملی، هشت نوبت به من حکم دادند، به مدت ۲۴ سال. حکم بعدی ایشان به عنوان عضویت در مجمع تشخیص مصلحت نظام است که در مجموع من مدت ۳۰ سال، عضو این مجمع بودم. غیر از اینها دوبار هم حکم تنفیذ ریاستجمهوری را دادند.
علاوه بر اینها، چند مورد هم بوده که به صورت حکم نبوده و در واقع شبهحکم دادند، مثلاً در داستان کرونا، ایشان به من دستور دادند که خودم مسئولیت ستاد ملی کرونا را بپذیرم. البته مصوبه شورای عالی امنیت ملی بود و ایشان آن مصوبه را تأیید کردند و بعد هم به من تأکید کردند که شما باید مسئولیت ستاد را برعهده بگیرید. حتی ایشان تلفنی به من فرمودند جلسات ستاد ملی کرونا، در تلویزیون پخش شود، تا مردم مدیریت نظام جمهوری اسلامی ایران را از نزدیک ببینند. ایشان خیلی راضی بودند از روند کار جلسات ستاد ملی کرونا که خلاصه آن جلسات هم در صداوسیما پخش میشد.
مورد بعدی نظر ایشان نسبت به تشکیل هیأت نظارت بر اجرای برجام بود که آن هم مصوبه شورای عالی امنیت ملی بود. ولی خب ایشان نظرشان را قبل از تصویب در شورا به من فرموده بودند. مورد بعدی شورای هماهنگی سه قوه در امور اقتصادی بود، به دلیل مشکلاتی که دولت در بحث اقتصادی در دوره جنگ اقتصادی ترامپ داشت تا در آن شورا به دولت کمک شود که این هم دستور ایشان بود.
جلساتی هم خدمت ایشان با حضور دیگر مسئولین، در دورهٔ ریاستجمهوری داشتیم. یک سری جلسات مربوط به موضوع هستهای بود، در این جلسات، سران سه قوه، دبیر شورای عالی امنیت ملی، وزیر خارجه و دکتر صالحی رئیس سازمان انرژی اتمی هم حضور داشتند. این جلسات هستهای در خدمت ایشان تا زمانی که در سال ۹۴ برجام نهایی شد ادامه داشت. البته بعد از آن هم هم مواردی که در بخش نظارت برجام بود، گاهی جلساتی خدمت ایشان داشتیم.
جلسه دیگری که خدمت ایشان بود با حضور رؤسای قوا و برخی از وزرا و مقامات نظامی، مسائل منطقه بود که در محضر ایشان بحث میشد؛ مخصوصاً در دورانی که داعش عراق و سوریه را کاملاً ناامن کرده بود که جلسات زیادی خدمت ایشان تشکیل میشد و ایشان راهنمایی میکردند.
بعد از خروج ترامپ از برجام هم جلساتی خدمت ایشان تشکیل شد که چه اقداماتی لازم است انجام دهیم. مثلاً کاهش تعهدات هستهای تصمیمی بود که در محضر ایشان اتخاذ شده بود.
البته جلسات دیگری هم بود مثلاً ایشان یک جلساتی در دولت دوازدهم تشکیل داده بودند برای آسیبهای اجتماعی که البته جلسه بزرگی بود. حدود ۴۰–۳۰ نفر حضور داشتند؛ وزرا، مسئولین و نظامیها که ایشان در این مسأله خیلی جدی بودند و تصمیماتی در آن جلسه اتخاذ شد. این جلسات تا اواخر سال ۹۸ که موضوع کرونا پیش آمد، ادامه داشت و بعد تعطیل شد.
جلسات مختلف دیگری هم بود مثل جلسات اقتصادی که با حضور مقامات اقتصادی خدمت ایشان میرسیدیم. علاوه بر این که سالانه دولت به مناسبت هفته دولت خدمت ایشان میرسید. همچنین در جمع کارگزاران نظام در ماه رمضان خدمت ایشان میرسیدیم.
اینجا این نکته را هم بگویم که آخرین جلسهای که مسئولین نظام بنا بود خدمت ایشان باشند در همین ماه رمضان سال ۱۴۰۴ بود که همه مسئولین نظام دعوت شده بودند و من شنبه صبح که مطلع شدم برای سهشنبه بعدازظهر همه مسئولین نظام دعوت شدند در محضر ایشان، خیلی احساس خطر کردم و در همان روز شنبه خدمت ایشان پیغام دادم که ظهر این پیغام به ایشان رسیده بود. نه از طریق دفتر، از طریق دیگری برای ایشان پیغام داده بودم. ایشان فرموده بود این که آقای روحانی میگوید جلسه نباشد، آخر ما همه را دعوت کردهایم و من یک سخنرانی خیلی مهمی آماده کردهام برای این جلسه. من از جواب ایشان احساس کردم که ممکن است ایشان قانع نشده باشد لذا از طریق دیگر پیغام دادم. از طریق سپاه دومرتبه اقدام کردم و به مسئول تیم حفاظت خودم گفتم که برود و به مسئولین سپاه بگوید که جلوی این کار گرفته شود. بعد باز هم تردید کردم زنگ زدم به دفتر رئیسجمهور و با آقای حاجی میرزایی صحبت کردم و گفتم آقای پزشکیان فوراً برود خدمت آقا و بگوید این جلسه لغو شود که خطرناک است.
البته من شنبه و یکشنبه سه بار با آقای لاریجانی تماس گرفتم که هر سه دفعه گفتند ایشان در جلسه هستند. دو بار با آقای حجازی تماس گرفتم که گفتند ایشان در دسترس نیست که میخواستم برای لغو جلسه از طریق آنها هم تأکید کنم. خیلی خوشحالم که بحمدالله آن جلسه لغو شد. وجدان من از این نظر خیلی راضی است و به درگاه خداوند شکرگزارم. چون اگر آن جلسه تشکیل میشد، کار اصلی ترامپ و نتانیاهو زدن آن جلسه بود که در آن شرایط کل کشور فلج میشد. تمام مسئولین نظام آنجا بودند، رؤسای قوا، دولت، خبرگان، نمایندگان مجلس، مقامات قضایی، فرماندهان نظامی، دیگر مقامات که همه آنجا بودند. آن هم در یک حسینیه با سقف معمولی که با دو فروند هواپیما، یا چند موشک میتوانستند همه افراد را در آنجا از بین ببرند.
در آخرین جلسهای که در مرداد سال ۱۴۰۰ خدمت ایشان رسیدم و با ایشان خداحافظی کردم به عنوان آخرین جلسه در دوره ریاستجمهوری نکاتی را به محضر ایشان گفتم که به نظر من خیلی مهم بود. در یک فرصت مناسب میشود به آنها اشاره کرد.
بعد از پایان دولت دوازدهم من یک بار درخواست ملاقات کردم و رفتم خدمت ایشان و در آن جلسه خدمت ایشان گفتم که هر زمانی ایشان دستور بدهند و نیاز باشد من خدمت ایشان میرسم و هر کاری هم من باید انجام بدهم، دستور بدهند و من آمادگی خدمت دارم.
از سال ۱۴۰۰ تا ۱۴۰۴ و پایان عمر مبارکشان، من حدود ۳۵ نامه خدمت ایشان فرستادم، در مقاطع مختلف، گاهی بوده که در یک هفته دو نامه فرستادم و گاهی هم با فاصله یکی، دو ماه نامه فرستادم. منتهی در این اواخر چند نامه با فاصله کوتاه خدمت ایشان نوشتم. نامهها را هم ایشان دریافت میکردند و در چند مورد کتبی و در مواردی از طریق دفترشان پاسخ دادند. در ماه رمضان قبلی (۱۴۰۳) که افطار خدمت ایشان بودیم وقتی افطار تمام شد و من رفتم با ایشان خداحافظی کنم به من گفتند فلانی نامههایت به دستم میرسد و با لحن شوخی فرمودند گاهی نامههایت خیلی مفصل است، ۱۴–۱۳ صفحه مینویسید. گفتم آقا اگر ۶–۵ صفحه باشد خوب است؟ فرمودند خیلی خوبست.
در واقع این آخرین دیدار حضور ما بود. ولی همانطور که اشاره کردم پیغامها و نامههای کتبی به محضر ایشان میفرستادم.
رهبر شهید نعمت بزرگی بود که از دست مردم گرفته شد با این جنایت بزرگی که آمریکا و اسرائیل انجام دادند. اما پایان زندگی ایشان همانجوری رقم خورد که خودشان میخواستند.
یک وقت ایشان در یکی از ملاقاتهای روز دوشنبه به من فرمود که من در سال اول انقلاب که در شورای انقلاب بودم، بعد از جلسه رسمی در جمعی از اعضای شورای انقلاب صحبت شد که اگر مثلاً ضدانقلاب شورش کند و یک روزی بخواهد کشور را در اختیار بگیرد چه کار باید کرد؟ آقا به من فرمود من به آنها گفتم اگر روزی این چنین شود من یک تفنگ دارم، تفنگم را برمیدارم و میروم در خیابان میجنگم تا کشته شوم. گفت که وقتی این جمله را گفتم آقای بازرگان گفت که با این روحیه این انقلاب صدمه نخواهد دید.
این خیلی مهم بود یعنی آقا همواره آماده بود؛ برای فداکاری، برای ایستادگی. آن روز که جنگ شد خودش رفت به میدان جنگ، آن روز که خطر بود گفت من تفنگ برمیدارم و میروم توی خیابان و میایستم برای این نظام.
شما ببینید کدام رهبر دنیا است که ببیند آمریکا و اسرائیل میخواهد به کشورش حمله کند اما در عین حال سر فرود نیاورد و با صراحت بگوید «مثلی لا یبایع مثل یزید» یعنی به ترامپ خطاب کرد و فرمود: «مثلی لا یبایع مثلک» من سرفرود نمیآورم من تسلیم نمیشوم.
ترامپ هدفش مسأله هستهای نبود. ترامپ هدفش کشتن این و آن نبود. هدف اصلی ترامپ، تسلیم کامل ایران بود. میخواست ایران برگردد به شرایط قبل از انقلاب و به رژیم گذشته. و این رهبر بود که ایستادگی کرد. در زمان رژیم گذشته اگر تَقّی به تُوقّی میخورد، شاه فرار میکرد. اما این رهبر در سختترین شرایط و در برابر بزرگترین حمله نظامی و فشارها و خطرات ایستاد تا لحظهای که در راهی که خودش میخواست که راه مبارزه با استکبار جهانی و دفاع از کشور و از منافع کشور بود شهید شد؛ آن هم در ماه رمضان و آنطور که شنیدم در حال خواندن قرآن، جان به جان آفرین تسلیم کرد.
«وَ سَلَامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَیَوْمَ اسْتُشْهِدَ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا»
بخش سایتخوان، صرفا بازتابدهنده اخبار رسانههای رسمی کشور است.