در بخش هایی از این یادداشت آمده است؛

اگر سئوال شود عامل اصلی دشمنی با شهید بهشتی که یکی از سرداران بزرگ فکر و فرهنگ و انقلاب و ارزش در تاریخ معاصر ما و انقلاب اسلامی است چیست؟ بنده  به تاریخ صدر اسلام مراجعه‌ می‌کنم با انطباق موضوع به بحث روز خواهیم گرفت.

اگر از بنده بپرسند آقای بهشتی شهید چه چیزی است؟ بنده می‌گویم شهید جهل و اگر از بنده بپرسند آقای بهشتی چه بود که سراغ او رفتند و او را به شهادت رساندند، بنده می‌گویم جرم آقای بهشتی این بود که عقل داشت و توانایی داشت، انسان دانشمندی بود. دشمن نمی‌خواست او را ببیند. شهید بهشتی برایم نقل کرده بود که همین منافقین قبل از اینکه آقای بهشتی را ترور شخصیت کنند منزلشان آمدند. گفتند: آقای بهشتی شما برای چه دنباله‌روی آیت‌الله خمینی شده‌اید؟ شما خودت در مقابل او کسی هستی. او مجتهد است، شما هم مجتهد هستی. او آیت‌الله است، شما هم آیت‌الله هستی. در مقابل او بایست،‌ ما اسلحه داریم، ما سازمان داریم، ما تشکیلات داریم، ما امکانات داریم. ما پشت سر شما قرار می‌گیریم. شما بشو رهبر، چرا او باشد؟ اما بهشتی می‌فهمید آنها چه در سر دارند. آقای بهشتی جامع المعقول بود. به علوم روز مسلط بود. باورتان شاید نشود که یک روحانی (در آن روزها) «کاپیتال» مارکس را مطالعه کرده بود و به آن حاشیه زده بود. به سه زبان انگلیسی، عربی و آلمانی مسلط بود. در ۱۸ علم صاحب‌نظر و مجتهد بود. دشمن او را بهتر از ما شناخته بود.

روزهای آخر خرداد بعد از عزل بنی‌صدر منافقین در خیابانهای تهران ریختند و با کارد موکت‌بری شکم بچه‌های مسلمان را پاره کردند و عده‌ای را به شهادت رساندند. عده ای از اینها فرار کردند و به دامن رفتند فرانسه و صدام و تا الان بدبختی‌هایشان هست. روزهای آخر خرداد که این اتفاقات در تهران افتاد، من در اتاق شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی خدمت آقای بهشتی نشسته بودم. تلفن زنگ زد و آقای بهشتی گوشی را برداشتند.

به آقای بهشتی خبر دادند که زن بنی‌صدر و دختر یا دختران بنی‌صدر دستگیر شده‌اند. لابلای منافقین بودند. اینها آمده بودند منافقین را تشویق می‌کردند. مثل هند جگرخوار که آمده بود کفار قریش را تشویق می‌کرد برای اینکه حمزه(ع) و دیگران را بکشند. اینها دستگیر شدند. من فکر می‌کردم آقای بهشتی خیلی خوشحال بشوند. آن وقت ایشان رئیس قوه قضائیه بود. خیلی خوشحال بشود و بگوید: به!‌به!‌ خیلی عالی بود، ‌به دام انداختید. اما ایشان ناراحت شدند، گوشی را قطع کردند. تلفن آقای موسوی اردبیلی را گرفتند. آن وقت آقای بهشتی رئیس قوه قضائیه بود و آقای موسوی اردبیلی دادستان کل کشور. آنچه نقل می کنم را شخصا شاهد بودم. آقای بهشتی به آقای موسوی اردبیلی گفتند: شنیده‌ام که خانم آقای بنی‌صدر و دخترش را دستگیر کردند. این خانم و این دختر را آزاد کنید.

آقای موسوی اردبیلی مقاومت کردند. آقای بهشتی عصبانی شدند و گفتند من به شما دستور می‌دهم اینها را آزاد کنید. بعد که من با ایشان صحبت کردم دیدم برای این ماجرا فلسفه‌هایی دارند. اولا می‌گفتند که زنها (همسران) و دختران را در این مسایل قاطی نکنید. ثانیا: وسیله‌ای برای تبلیغات علیه ما خواهد شد. جلوی این را باید بگیریم. ثالثاً، رابعاً، شمردند. عقل این است. جنگ عقل و جهل از صدر بشریت که خلقت انسان بوده تا اسلام و از صدر اسلام هم بوده تا حالا و در تمام این دوران که بنده به اشاره از آن گذشتم، عقل و جهل با هم نبرد کرده‌اند. اما هنوز هم به جهل میدان می‌دهیم. هنوز هم هفتم تیرهای مکرری داریم. ولو شهادت نباشد اما ترور شخصیت داریم، بدتر از شهادت جسمی و بدنی است. اینکه یک انسان را بی‌آبرو بکنند و از میدان به در بکنند و نگذارند خدمت کند به این نظام، این بدتر از کشتن اوست.

یک غیرمسلمانها و به عبارت دیگر کفار دو دسته هستند. بعضی ذمی هستند و برخی کافر حربی. کافر ذمی یعنی کسی که آمده قلمرو اسلام را پذیرفته، احکام اسلام را پذیرفته، گردن به مقررات اسلامی داده و لذا محترم است. حربی نیز کسی است که نپذیرفته و با ما جنگ می‌کند.

این مطلب برایم مفید است
1 نفر این پست را پسندیده اند