مهدی عبایی خراسانی در گفت و گوی خود با «پروژه تاریخ شفاهی ایرنا» چگونگی شکل گیری اختلافات سیاسی در مشهد پس از پیروزی انقلاب اسلامی را تشریح می کند. او همچنین به بیان خاطراتی از مرحوم آیت الله سیدجواد خامنه ای پدر مقام معظم رهبری می پردازد.

سابقه اختلافات سیاسی دراستان خراسان را تبیین فرمایید؟

عبایی خراسانی: من نه عضو کمیته شدم نه سپاه. گفتم نظامی نیستم و رفتم جهاد.

در مشهد فردی بود به نام «ظریف جلالی». در زندان با مجاهدین خلق زاویه داشت اما با سنتی ها هم جور نبود.

ایشان بعد از انقلاب کمیته انقلاب مشهد را شکل داد. جمعی از بچه های فعال مشهدی اعم از طلبه و غیرطلبه جذب آن شدند.

کم کم جریان راست داشت بر مشهد حاکم می شد.ما می گفتیم این جریان راست نه مملکت داری را متوجه است نه گرایش انقلابی دارد. فقط می گوید تابع امام هستیم. این ها حتی برخی جاها مقابل امام ایستادند.

ما خط امامی ها می گفتیم این ها دارند در مشهد گرایش ارتجاعی را ترویج می کنند. در مشهد آقای واعظ طبسی هم با ما مخالف بود. ظریف جلالی هم به آقای طبسی انتقاد داشت که چرا ایشان رفته و در آستان قدس نشسته است. می گفت تالار و تشریفات ربطی به آقای طبسی ندارد. ایشان روحانی است و باید یک گوشه بنشیند و مردم به ایشان مراجعه کنند. آقای ظریف از ارادتمندان به آقای منتظری بود. ایشان با جناح راست و آقای طبسی زاویه پیدا کرد.

این زوایه بندی همان موقع به وجود آمده بود. مرحوم اخوی من هم گرایشات ما را داشت. البته به ما توصیه شدید می کرد که بروید و اطراف آقای طبسی را خالی نکنید. مخصوصا می گفت بچه های با اندیشه انقلابی حتما باید بروند در کمیته مشهد. انتقاد داشت که چرا هر غیرمتخصصی را عضو کمیته کرده اند .

به ما می گفت به جای انتقاد بروید عضو کمیته شوید و نگذارید دست حجتیه ای ها بیفتد. ما دیدیم سپاه مشهد هم در همان مقطع در همین مسیر افتاد ولانه انجمن حجتیه شد.

امام آقای لاهوتی را از تهران فرستاد و آمد سپاه مشهد را از عناصر حجتیه تصفیه کرد.

مدتی پس از آن هم عباس دوزدوزانی آمد و این کار را ادامه داد. اما نتوانست در حذف گرایش های غیرانقلابی از سپاه موفق شود. دوزدوزانی را ما نمی شناختیم ولی ایشان به برخی بچه های جهاد گفته بود باید خیلی مراقب باشید این حجتیه ای ها آدم های خیلی خطرناکی هستند و همه جا را گرفته اند. آنها مرکز اسناد ساواک و دادگاه انقلاب را در دست گرفته اند.

این برای ما خیلی سنگین بود. این که آدم هایی که با اصل انقلاب کردن علیه شاه مخالف بودند بیایند و این پست ها را بگیرند، نمی توانستیم قبول کنیم.

آن زمان آیت الله شیخ ابوالحسن شیرازی در مشهد بود و هم فکر اخوی من. االبته ایشان نسبتی با آیت الله شیرازی که اکنون در قم به سر می برند نداشت. آشیخ ابولحسن به توصیه برادر ما و دوستانی که گرایش خط امامی داشتند توسط امام به عنوان امام جمعه دایم منصوب شد.

ایشان خط امامی نبود ولی چون فرزندانش خط امامی بودند گرایش زیادی به سمت ما پیدا کرده بود. انتخاب آقای شیرازی کفه مشهد را به نفع ما سنگین کرد. سال 63 هم اخوی من امام جمعه موقت مشهد شد.

یادم هست اخوی از تهران می آمد و با ایشان درباره وضعیت صحبت می کرد که این اختلافات در تهران است و قضیه 99 نفر مجلس پیش آمده است و از این قبیل. پنجشنبه و جمعه ها دوستان خط امامی مشهد به منزل برادرم می آمدند و ایشان به آنها خط و ربط می داد.

سال 66 آیت الله ربانی املشی عضو خبرگان رهبری از مشهد فوت کرد. انتخابات مجلس هم داشت می رسید. میان دوره ای خبرگان هم قرار شد همزمان برگزار شود. برادرم نامزد شد و آ شیخ محمد یزدی. برادرم رای آورد و آقای یزدی نتوانست به خبرگان راه پیدا کند.

همزمان در مجلس هم اصغرزاده و سیدهادی خامنه ای و صالح آبادی که از چپ های سنتی بودند از حوزه انتخابیه مشهد رای آوردند. دو منتخب دیگر هم گرایش سیاسی میانه داشتند.

این اتفاقات در مشهد شرایط را خیلی به سود ما کرد. مدتی قبل هم استاندار با گرایش راست را عوض کرده بودند و آقای عابدینی که به جناح ما منصوب بود را به این سمت برگزیدند.

این شد که ما به خود جرات دادیم برای نخستین بار در ماه محرم مستقل از مجالس آقای طبسی برای خود مجالسی را برپا کردیم. مجلسی که به «صنعتگران» شهرت یافته بود. سیدهادی خامنه ای و فخرالدین حجازی و هادی غفاری در آن سخنرانی کردند. حجازی رای اول مجلس را از تهران آورده بود و برای خود وزنه ای بود.

آقای طبسی هم مدام به بیت امام شکایت می کرد که این ها طرفداران سیدمهدی هاشمی هستند که در مشهد لانه کرده اند. حتی درباره برخی از ما تعبیر منافق را هم به کار می برد. اما در تهران حاج احمدآقای خمینی و فخرالدین حجازی از ما حمایت می کردند.

این صف بندی ها در مشهد به خط سومی ها معروف شد. می گفتند هادی خامنه ای و عبایی خراسانی و حجازی پشت سر این ها هستند. مردم هم از عملکرد آستان قدس خیلی دلخور بودند که چرا این جوری می کند و حق و حقوق مردم را نمی دهد. جریان آقای طبسی معروف به جریان حزب جمهوری اسلامی بود.

در قضیه آیت الله منتظری و سیدمهدی هاشمی و تهاجم فکری به آیت الله منتظری خط 3 مشهد طرفدار آیت الله منتظری بود. اما طبسی این طور نبود و چند تاسخن هم علیه آیت الله منتظری گفته بود.

خط سومی ها هم آن قدر قدرت گرفته بودند که آموزش و پرورش استان را که از شروع انقلاب کامل دست راست ها بود را مجبور کرده بودند آقای حسین رسایی که خط سومی بود را به عنوان معاون آموزش و پرورش استان منصوب کند. من هم به آموزش و پرورش رفتم و مسوول رسیدگی به شکایات مردم شدم.

دیگر دست ما باز شد و در دانشگاه ها و نماز جمعه حرف های خود را می زدیم.

سال 76 در انتخابات مردم می دانستند که آقای عبایی خراسانی و طبسی با یکدیگر زاویه فکری دارند. عبایی طیف آیت الله منتظری است و طبسی طیف حزب جمهوری اسلامی.

آقای عبایی رسما از آقای خاتمی حمایت کرد. این حمایت نقش به سزایی در آرایش نیروهای سیاسی استان داشت. چون هنوز احزاب در کشور فعال نشده بودند و ما چپ ها فقط یک سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی داشتیم که دو شقه شده بودند. من با انجمن اسلامی معلمان کار می کردیم.

از سال 76 به بعد اصلاحات در مشهد جان گرفت. بدنه احزاب اصلاح طلب استان همان هایی بودند که در ستاد انتخاباتی خاتمی فعالیت کرده بودند. آنها قبل از فعالیت در این ستادها در دهه 60 با حزب جمهوری اسلامی و موتلفه زاویه داشتند.

در مجلس ششم فضا کاملا آماده شد یعنی زمینه ای که اصلاح طلبان و همراهان خاتمی در مشهد داشتند و پیشتیبانی کسانی مثل اخوی مرحوم باعث شد لیست اصلاح طلبان در مشهد در همان دور اول تمام 5 کرسی مشهد را به دست آورد. دوره مجلس ششم اوج قوت اصلاح طلبان مشهد بود.

آن زمان اصولگرایی یا راست این طور تعریف می شد. کسانی که معتقد به مشی انقلابی هستند اما به آزادی ها و حقوق مردم احترامی نمی گذارند.

حتی اصولگرایان خردورزی مثل آقای آریان منش یا آقای پژمان شهردار مشهد در دوره سوم شوراها بعد از 88 یک گرایشی به اصلاح طلبان استان پیدا کرده بودند. برای اینکه معتقد بودند که در این سال ها به اصلاح طلبان جفا شده و آزادی های لازم به آنها داده نشده است تا بتوانند کنار هم باشند و فعالیت کنند.

آقای طبسی هم قبل از آن هم با احمدی نژاد مخالف بود. ایشان قطعا در سال 84 به آقای هاشمی رای داده و دوستی خیلی عمیقی بین آقای هاشمی و طبسی برقرار بود. حتی در آن سال هایی که هاشمی مورد اقبال راست نبود وقتی به مشهد می آمد آقای طبسی بسیار گرم از ایشان استقبال می کرد. در تالار تشریفات آستان به اتفاق آقای هاشمی حضور می یافت و خود ما اصلاح طلبان استان به دیدار ایشان می رفتیم.

در انتخابات 88 هم به میرحسین موسوی رای داد و تبلیغ مختصری هم برای ایشان کرد. میرحسین هم در سفرهای انتخاباتی اش در مشهد به دیدار ایشان رفت. آقای طبسی بعد از حمایت از موسوی قدرتش بسیار کم شده بود. ایشان در سال های آخر عمر خود محدود شده بود که چارچوب کارهایش را با آقای علم الهدی امام جمعه مشهد تقسیم کند.

این مسائلی که عرض کردم ریشه اختلافات اصولگرایان حاکم بر مشهد و اصلاح طلبان است.

مقداری هم از خودتان بگویید؟

من «مهدی واعظ عبایی» مشهور به «عبایی خراسانی» هستم. مرحوم پدر من «میرزا حسین واعظ عبایی» بود امابر طبق رسم مدرسین حوزه علمیه که به محل سکونت شان شهرت می یافتند پسوند خراسانی نیز به نام فامیل ما اضافه شد.

 

1329 به دنیا آمدم. فضای خانواده روحانی، دین مدار و سیاسی بود. پدر مرحومم ابتدا در تبریز سکونت داشت اما زمان رضا شاه به مشهد کوچ کرد. همین جا هم داماد شده بود و همه فرزندانش هم در همین مشهد به دنیا آمدند.

ایشان از نوجوانی و آغاز طلبگی ارادت زیادی به مرحوم شیخ «محمدخیابانی» داشت. پدر به تقوی و زهد زبانزد بود و به رغم آشنایی با سیاست اهل موضع گیری سیاسی نبود.

اما مادرم که از سادات رضوی بود کاملا سیاسی بود. ایشان مخالف کشف حجاب در زمان رضا شاه بود . از همان خردسالی هم برای فرزندانش از خاطرات زمان رضا شاه و فضای سیاسی آنوقت کشور می گفت.

اولین خاطره سیاسی ام مربوط به انتخابات مجلس بود که به مدت یک ماه همراه پدر و مرحوم برادربزرگترم آقا محمدعبایی خراسانی در تابستان به تبریز رفته بودیم. همان انتخاباتی که دخالت شاه در آن معروف و یک بار هم باطل شد. از 5 سالگی قرآن و گلستان سعدی را نزد مادر می خواندم. به مدرسه ملی دینی آن زمان در مشهد رفتم. بسیاری از بزرگان که الان در سطح کشور فعال هستند و اهل مشهد بودند دروس ابتدایی را در همین مدرسه طی کردند.

سال 41 از ابتدایی فارغ التحصیل شدم و می خواستم دبیرستان را شروع کنم اما به دلیل بیماری مادرم یک سال آن را عقب انداختم. ولی دروس حوزه را پیش پدر می خواندم.

شهریور همان سال بود که قضیه «انجمن های ایالتی و ولایتی» مطرح شد. تلگرام و اطلاعیه علما را در روزنامه ها می خواندیم. صفحات اول روزنامه ها را در همان دکه می خواندیم.

در مشهد بیت دو تن از علما محل تجمع مردم بود. مرحوم آیت الله میرانی که مرجع عظیم الشان و بسیار صاحب درک و فتوا بود و مقلدین زیادی داشت. ایشان از شاگردان مرحوم کمپانی بود و اهل فلسفه و عرفان و مرجع علمای وقت بود.

دیگری مرحوم حاج حسن قمی بود که پدرش آیت الله حاج حسین قمی بود که با رضا شاه در قضیه کشف حجاب مخالفت کرد ولی به نتیجه مطلوب نرسید.

رفراندوم 6 بهمن 1341 پیش آمد و خانواده از طریق اخوی مان آقا محمد که در قم درس می خواند و به مشهد تشریف می آورد در جریان مسائل قرار می گرفتین.

 

15 خرداد 42 ما جزو هیات های تاسوعا و عاشورا می رفتیم. یادم هست ظهر داشتیم از هیات به خانه برمی گشتیم که نیروهای نظامی خیابان را بستند و از عبور و مرور مردم جلوگیری کردند. حوالی عیدگاه مشهد بودیم که امروز بازار رضا است. متوجه شدیم که آیت الله قمی و جمعی از همراهانش را بازداشت کرده اند.

همان روز خبر رسید که مرحوم آیت الله میلانی هم از مشهد روانه تهران شده است تا درباره بازداشت امام خمینی(ره) چاره جویی کند.

همین مسائل مرا به طور جدی تری وارد فضای سیاست کرد. در دوران دبیرستان کتاب های انقلابی و دینی می خواندم و اطلاعیه های سیاسی را پیگیری می کردم.

برای نمونه یکی از کتبی که آن زمان معروف بود«الجزایرو مردان مجاهد» بود که دکترمحمدمصدق هم مقدمه ای برای آن نوشته بود. کتب دیگری هم بود از جمله «سرگذشت فلسطین یا کارنامه سیاه استعمار» ترجمه آقای هاشمی رفسنجانی که ما می خواندیم. از سال 42 هم با «کانون نشر حقایق» مرحوم محمدتقی شریعتی آشنا بودم. بسیاری از مبارزین که بعدها برخی شان مارکسیست شدند و بعضی شان به قیام مسلحانه رو آوردند در همین کانون کارشان را شروع کردند. بخشی از این اشخاص اکنون جز رجال کشور هستند.

اما علی شریعتی هنوز در خارج بود. سال 45 برگشت. وقتی دکتر شریعتی برگشت من هنوز دانش آموز بودم.

آن موقع با طلاب مدرسه مرحوم آیت الله میلانی و مدرسه نواب مشهد هم حشر و نشر داشتم. مقام معظم رهبری آیت الله خامنه ای هم در آن موقع در مشهد جلساتی داشتند که در آن شرکت می کردم. آقای کرامت نامی بود که خانه اش شب های چهارشنبه برای کلاس هاس درس مرحوم تقی شریعتی در اختیار ایشان بود. آقای کرامت به پیشنهاد عده ای منزل را تبدیل به مسجد کرد و از آنجا رفت.

آیت الله خامنه ای از سال49 به بعد آن جا نماز می خواندند. بعد از نماز هم کنار سجاده شان می ایستادند و به بهانه بیان روایت، روایت هایی می گفتند که همه اش زندگی ساز بود. روایت هایی که نقش انسان را در مسائل و مبارزات اجتماعی یادآور می شد. من در درس های آیت الله سیدعلی خامنه ای در مسجد کرامت و بعد از آن در مسجد امام حسن مجتبی(ع) شرکت می کردم.

خاطرم هست شب های تاسوعا و عاشورای سال 52 ایشان با این عنوان که منبری در کار نیست و من دارم ایستاده صحبت می کنم حدود دوساعت برای ما در آن مسجد سرپا ایستاد و سخنرانی کرد. مبحث بسیار خوبی که جوانان آن روز نیاز داشتند مطرح می کردند.

آن زمان همین مسجدکرامت و مسجد امام حسن مجتبی(ع) تبدیل به پاتوق افرادی شد که به نحوی به مبارزه با شاه مشغول بودند. هم گروه های مخفی و هم بچه های کانون نشر حقایق. و هم گروههای مسلحی که می خواستند عضوگیری کنند. مثلا مرحوم حنیف نژاد.

بعد از انقلاب من ابتدا در جهادسازندگی و بعد آموزش پرورش بودم. در آخرین سال های خدمت از سال 80 تا 84 هم معاون منابع انسانی استان خراسان بودم.

گویی با مرحوم آیت الله «سیدجوادخامنه ای» پدر مقام معظم رهبری هم رفت و آمد خانوادگی داشته اید؟

عبایی خراسانی: مرحوم آیت الله سیدجواد خامنه ای که الان منزلشان در شهر مشهد تبدیل به حسینیه شده است استاد مرحوم پدر من بودند. مرحوم ابوی درس خارجش را پیش ایشان شروع کرده بود. مسجدی بود به نام مسجد«صدیقی ها» که آقاسیدجواد آنجا نماز می خواندند.

با پدر بنده هم همشهری و ترک زبان بودند. صیغه عقد پدر مرا هم هم ایشان خواندند. مرحوم آقا سیدجواد با دایی من آقا سیدعلی رضوی و مرحوم آیت الله میلانی خیلی دوست بودند. آقا سیدجواد برای پدر من به خواستگاری رفته بود و رضایت دایی ام را برای این وصلت گرفته بود.

ارتباط ابوی من با آقاسیدجواد همیشگی بود. هر هفته پنجشنبه ها که علما در منزل آقا سیدجواد جمع می شدند و یک گعده علمایی برگزار می شد. پدر همیشه حضور می یافت. علمای دیگر هم می آمدند مثلا آشیخ حبیب ملکی، آیت الله شبستری از تبریز. در این جلسات خود مقام معظم رهبری هم شرکت می کردند. آقای سیدهادی خامنه ای سه سال از من بزرگتر بود و ارتباطات من با ایشان بیشتر بود.

آقا سیدعلی آقا همسن اخوی من و یازده سال بزرگتر از من بودند. خصوصیات اخلاقی خوبی هم داشت. مبارز واقعی بود. در کارهای تشکیلاتی علیه شاه هم فعال بود و مدتی هم به زندان رفته بود. برخی از اقدامات تشکیلاتی را ما از ایشان یاد گرفتیم. گاهی پدرمان به خانه می آمد و می گفت پیش آقا سید جواد بودم و سراغ علی آقا و آقا هادی را گرفتم و این خبرها را از آنها به من دادند.

مادر آقای خامنه ای هم مثل خاله ما بود. به خانه ما می آمد و با مادر ما می نشستند و مسائل را می گفتند. مثلا یادم است می گفتند می خواستم بروم برازجان دیدار علی که در زندان است اما شهربانی اجازه نداد. یا رفتم تهران اجازه ندادند هادی را در زندان ملاقات کنم. دیگر آن زمان سن و سال من هم کم نبود از ایشان می پرسیدم خاله از علی و هادی چه خبر؟

آن سالها مرحوم برادرم سه سالی را در زندان و تبعید بود. علی آقا مرتب می رفت و وضع ایشان را جویا می شد و به ما خبر می داد. مدام هم حال مرحوم پدرم را پرس و جو می کرد. عیدها هم برای دید و بازدید به خانه هم می رفتیم. یادم است فرودین 1355 بود که برادرم به نایین تبعید شده بود. آقاسیدعلی آقا با خانواده و تعدادی از نزدیکان به نایین آمدند.

ارتباط ما با بیت مرحوم آقاسیدجواد تا زمان انقلاب ادامه داشت. انقلاب همه ما را پراکنده کرد. آقاسیدعلی که مدام بین تهران و مشهد در رفت و آمد بودند. برادرم هم همین طور. آن گعده علمایی ما که در منزل آقا سیدجواد رحمه الله علیه تشکیل می شد به هم خورد.

مرحوم آقا سیدجواد خامنه ای آن موقع نابینا بودند؟

عبایی خراسانی: خیر. چشم هایشان به طور ارثی ضعیف بود. همه خانواده شان چنین مشکلی را داشتند. مرحوم آقاسیدجواد عینک ذره بینی می گذاشت. در بازار که رفت و آمد می کرد مسیر مشخصی داشت. در جلسات علمای دیگر هم شرکت نمی کرد و جلسات در خانه خودش برگزار می شد. مسیرش از مسجدصدیقی بود تا منزل و بین آن از بازار عبور می کرد. ما خیلی از ایشان خوشمان می آمد. قد و قامت خیلی بلندی داشت. می رفتیم جلو و دست ایشان را می بوسیدیم. خیلی متواضع بود. با همان لهجه ترکی می گفتند: آقا مهدی شما هستید؟

می گفتم: بله.

می گفت: آقا میرزا حسین خوب است- ابوی را آقا میرزا حسین صدا می کرد- می گفتم بله آقا.

بعد هم از خدمتشان خداحافظی می کردیم این سلام و علیک ما با ایشان هر روز بود.

وقتی اخوی ما از قم می آمد ایشان اخوی ما را دعوت می کرد. منزلشان از آن منازل قدیمی علمایی بود. سراچه بیرونی و اندرونی داشت. در بیرونی می نشستیم. آقا سیدعلی آقا و من و پدرم و اخوی آنجا می نشستیم. معمولا بحثی را هم مطرح می کردند. ما گوش می دادیم و خیلی هم علاقمند بودیم و بهره می بردیم. خدا رحمتشان کند.