۱۵سال بیشتر نداشتم که روزی زنگ تلفنم به صدا در آمد. آن روزها پدرم گوشی هوشمند گران قیمتی برایم خریده بود و من هر بار که صدای زنگش را می شنیدم با خوشحالی و طمأنینه خاصی پاسخ تماس ها را می دادم. آن روز هم پسر جوانی با من تماس گرفت و هربار ادعایی را برای تماسش مطرح می کرد. در میان همین زنگ های بدبختی و تماس های واهی بود که من هم به سوالاتش پاسخ دادم و این گونه رابطه تلفنی من و «امیر» به دور از چشم پدر و مادرم آغاز شد. این رابطه خیلی زود به دیدارهای حضوری کشید و من دیگر حتی مخفیانه گوشی تلفنم را به مدرسه می بردم تا با امیر در ارتباط باشم. روابط ما همچنان ادامه داشت و من همه دروغ های او را باور می کردم، تا این که در سال آخر دبیرستان، امیر مرا از پدر و مادرم خواستگاری کرد. او که با خواهرش به خواستگاری من آمده بود، به دروغ عنوان کرد که پدر و مادرش فوت کرده اند، اما بعد فهمیدم که پدر و مادر امیر او را به خاطر همین ارتباطات خیابانی از خودشان طرد کرده اند. پدرم به شدت با این ازدواج مخالفت کرد اما من که رابطه نزدیکی با امیر داشتم و نمی توانستم او را فراموش کنم. اما متأسفانه اختلافات ما از همان سال اول آغاز زندگی مشترک مان شروع شد، چراکه امیر برخی از شب ها را به منزل نمی آمد و اعتراض های مرا هم با توهین و فحاشی پاسخ می داد. اختلافات اساسی ما بعد از به دنیا آمدن فرزندم شدت گرفت چراکه همسرم مدعی بود من با مردان غریبه ارتباط دارم. من هم گریه می کردم و از او می خواستم آزمایش ژنتیکی انجام دهم تا به او ثابت شود که من با کسی ارتباطی ندارم، ولی همسرم فقط تهمت می زد و دلیل این ادعا را نیز ارتباط قبل از ازدواج من با خودش می دانست. چند بار خواستم طلاق بگیرم ولی به خاطر فرزندم از این تصمیم منصرف شدم. او از یک ماه قبل، من و فرزندم را رها کرده و به مکان نامعلومی رفته بود تا این که شب گذشته به طور ناگهانی وارد منزل شد و از من خواست لباس هایش را بشویم. من هم بدون هیچ سوالی مشغول خالی کردن محتویات جیبش شدم، در یک لحظه چشمانم روی تصاویر داخل گوشی همسرم خیره ماند! زنی نام همسرم را روی دستش حک کرده بود. او تصاویر زیادی در کنار همسرم داشت و پیامک های زیادی برایش ارسال کرده بود و ادعا داشت که همسر صیغه ای امیر است و من باید دست از سر شوهرش بردارم و ...