لنین، استالین و باقی رفقا
علی موقر * توجه: مطالب این ستون شدیدا غیرجدی است. سرمایه‌داری یک جور نظام اقتصادی آزاد بود و البته هنوز هم هست که مکتب کلاسیک اقتصاد به جهان اندیشه اقتصادی ارائه کرد. در این سیستم آدم‌ها هر کدام به دنبال منافع خودشان هستند و هر کسی سعی می‌کند تا بیشترین سود شخصی را به دست بیاورد.
این وسط چیزی به نام «دست نامرئی» وجود دارد که این رفتارهای فردی را به سمتی هماهنگ با منافع جامعه و سعادت جمعی سوق می‌دهد و منجر می‌شود تا آدم‌ها هم در یک نظام طبیعی، منصفانه و ماندگار به خوبی و خوشی به حیات خود ادامه ‌دهند. اگر از من بپرسید به شما می‌گویم که تنها نقطه ضعف این نظریه اقتصادی این است که روی انسان‌ها به همان اندازه حساب کرده است که روی طبیعت می‌شود حساب کرد. بدیهی است گونه‌ای که بیشتر از 100 هزار سال از عمرش نمی‌گذرد (انسان را عرض می‌کنم ) نمی‌تواند مانند سایر گونه‌های چندین میلیون ساله رفتار جمعی معقولی از خود نشان بدهد و نهایتا اوضاع همین می‌شود که شده است.
باری، بعد از انقلاب صنعتی در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم اوضاع اقتصادی آن طوری نبود که اندیشمندان کلاسیک پیش‌بینی کرده بودند. ساعات کار کارگران افزایش پیدا کرده بود، کودکان به کار گرفته می‌شدند، تجمع و انحصار سرمایه به وجود آمده بود، توزیع درآمد آنقدرها عادلانه نبود و کلا منافع فردی با منافع اجتماعی هماهنگی نداشت. عرض نکردم؟ این آدمیزاد به هر کاری که دست بزند، خرابکاری می‌شود.
در این اوضاع انتقادهای زیادی توسط اندیشمندان جدیدتر به نظام اقتصادی سرمایه‌داری وارد شد. اندیشمندان سوسیالیست که شامل سوسیالیست‌های تخیلی، سوسیالیست‌های علمی، سوسیالیست‌های مارکسیست، کمونیست‌ها، مارکسیست‌های ارتدوکس، سوسیالیست‌های دموکرات و بقیه بودند که حرف‌های قشنگی درباره برابری، عدالت، تکامل، رسالت انسانی و این جور چیزها می‌زدند. این قبیل حرف‌ها را قبلا افلاطون هم بیان کرده بود و برای خودش در تاریخ اندیشه حسابی اسم و رسم به هم زده بود. به طور کلی افلاطون معتقد بود که چقدر خوب می‌شود اگر همه چیز خوب باشد، اما اشتباه اندیشمندان سوسیالیست این بود که یک قدم جلوتر رفته بودند و می‌خواستند بگویند چطور می‌شود که همه چیز خوب می‌شود.
سوسیالیسم را می‌توانیم جامعه‌باوری ترجمه کنیم. این کلمه از واژه فرانسوی social به معنی اجتماعی مشتق شده است. ریشه لاتینی آن هم socius به معنی شریک است. در کل طیف وسیعی از تعریف‌ها را در برمی‌گیرد که ویژگی مشترک آنها «لزوم برابری بیشتر برای انسان‌ها» است. فرهنگ انگلیسی آکسفورد سوسیالیسم را این‌طور تعریف می‌کند: «نظریه‌ یا سیاستی که مالکیت یا نظارت کل اجتماع بر ابزار تولید، مانند سرمایه، زمین، دارایى و... و اداره آنها را در جهت تامین منافع همگانى هدف خود قرار مى‌دهد، یا از آن حمایت مى‌کند.» سوسیالیست‌ها معتقد بودند حالا که اقتصاد آزاد نتوانسته است به سمت منافع اجتماعی حرکت کند، باید یک کاری کنیم که به سمت منافع اجتماعی حرکت کنیم. آنها معتقد بودند که سود همگانى بر سود فردى مقدم است، دولت باید در اجتماع دخالت کند تا از منافع عمومی دفاع کند. آنها همچنین معتقد بودند که ثروت عموم باید از دستبرد افراد در امان بماند و ثروت افراد باید به عموم تعلق داشته باشد! و قوانین باید به گونه‌ای باشد که پول همه چیز سر سفره همه کس دیده شود.
تا اینجای قضیه اوضاع آنقدرها هم بد نبود. اما ماجرا از آنجا بیخ پیدا کرد که بعضی‌ها پیدا شدند که از آن هم فراتر رفتند و خواستند کاری کنند که همه چیز خوب باشد. ولادیمیر لنین یک انقلابی بود که به دنبال سرنگونی حکومت تزارها در سال ۱۹۱۷ به قدرت رسید. او بنیانگذار نظریه اقتصادی سوسیالیسم جدید است. مشهورترین آثار او به این قرار است: «امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایه‌داری»، «دولت و انقلاب» و «چه باید کرد». او معتقد بود زمانی کمونیسم به طور واقعی ظهور می‌کند که ملت‌ها انقلاب کنند و یک «دیکتاتوری پرولتاریا» به وجود بیاید. و معتقد بود این‌جور دیکتاتوری هیچ هم بد نیست و هر چه باشد از لیبرالیسم خیلی بهتر است. در این حکومت، فقیران طبقات سرمایه‌دار را از بین می‌برند و اموال آنها را به اشتراک همگان در می‌آورند و دلشان حسابی خنک می‌شود. او با قدرت دست به کار اقدامات انقلابی خودش شد. این اقدامات انقلابی باعث شد که اوضاع به هم بریزد و شورش‌ها و نزاع‌های داخلی به وقوع بپیوندد. نهایتا دولت مصادره اموال را متوقف کرد و اجازه داد صنایع کوچک در دست مالکان خرد باقی بماند.
بعد از مرگ لنین، ژوزف استالین توانست همه رقیبان خود را در حزب کمونیست شوروی کنار بزند و زمام امور کشور را در دست بگیرد. استالین از بعضی جهات با لنین فرق داشت و جنم و جربزه بیشتری برای حرکات انقلابی از خود نشان داد و از خیلی جهات از جمله در کیش شخصیت، تصفیه حساب‌های سیاسی، زندانی کردن و کشتن رقیبان و مخالفان، خفقان سیاسی و... در تاریخ معروف شد. از او نقل کرده‌اند که می‌گوید «آرا و افکار از تفنگ پرقدرت‌ترند و از آنجا که ما به دشمنان خود اجازه مسلح شدن به تفنگ را نمی‌دهیم، پس دلیلی هم وجود ندارد که به آنها اجازه داشتن افکار و آرا را بدهیم.» اگر از من بپرسید می‌گویم پر بیراه هم نمی‌گفته. وی با نوشتن کتاب «مسائل لنینیسم» برای همه مسائل جهان نسخه پیچید و برای حل شدن مشکلات تمام جهان برنامه ارائه کرد. در این میان البته نگاهی به مسائل کشور خودش هم داشت. بنابراین سه تا برنامه پنج ساله نوشت تا بتواند اقتصاد شوروی را شکوفا کند.
استالین بر حذف مالکیت خصوصی تاکید می‌کرد و اولین اقدام او اشتراکی کردن کشاورزی و دولتی کردن صنعت بود. کشاورزان روی زمین‌های اشتراکی کار می‌کردند و آن چیزی را می‌کاشتند که دولت به آنها می‌گفت. کارگران هم در کارخانه‌ها آن چیزهایی را می‌ساختند که دولت به آنها می‌گفت. کشاورزان کالاهای خود را با قیمتی که دولت تعیین می‌کرد به دولت می‌فروختند و سپس دولت همین کالاها را با قیمت بالاتر به آنها می‌فروخت و با این ابتکار سود زیادی به دست می‌آورد که این مازاد اقتصادی را برای برنامه‌های توسعه صنعتی خرج می‌کرد تا بتواند کشور را هر چه سریع‌تر صنعتی کند. البته استالین تا حدودی به این هدف خود رسید و شوروی‌ توانست موشک‌های با میمون و بی میمون زیادی به فضا پرتاب کند. اما در کل اوضاع طوری بود که با نارضایتی مردم همراه بود. استالین هم کسانی را که نارضایتی خود را ابراز می‌کردند می‌فرستاد، بروند سیبری تا قدر عافیت را بدانند و دیگر بی‌خودی به یک آدم انقلابی و مردمی گیر ندهند. به هرحال اقدامات استالین اگر اوضاع اقتصادی مردم را سر و سامان نداده بود، دست کم اوضاع خودش و اطرافیانش را که حسابی روبه‌راه کرده
بود.
بعد از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ نه تنها شوروی به یک جامعه بدون طبقه مبدل نشد بلکه سطح رفاه و معیشت مردم به شدت پایین آمد و کشور با ورشکستگی اقتصادی روبه‌رو شد و شعارهای لنین و استالین هیچ‌وقت در عمل اجرا نشد. رشد اقتصادی کاهش یافت و روش‌های تولید در مقایسه با کشورهای صنعتی روش‌های منسوخ بود. این اواخر میخائیل گورباچف از زمان به قدرت رسیدنش در سال ۱۹۸۵ تا زمان کناره‌گیری‌اش در سال ۱۹۹۱ سعی کرد، تا اقتصاد رو به افول شوروی را احیا کند. او معتقد بود نیت لنین و استالین خیر بوده است، اما آرما‌ن‌های اقتصادی سوسیالیسم با دیالکتیک زندگی واقعی هماهنگی نداشته است و کلا تقصیر کسی نبوده است که این‌طور شده است. بعدترها یکی دیگر از اندیشمندان به نام هایک معتقد شد که اساسا سوسیالیسم یک «خطای عقلی» بوده است! بعد از آن هم دیگر کسی دنبال قضیه را نگرفت.
ما چون اندیشمند نیستیم در این باره اظهار نظر نمی‌کنیم. اما از تمام اینها می‌توان نتیجه گرفت که تا وقتی آدم‌ها در مورد عدالت و برابری و انسانیت فقط حرف بزنند، مشکلی پیش نمی‌آید. مشکل از آن زمانی آغاز می‌شود که همین آدم‌ها آستین‌ها را بالا می‌زنند و دست به کار می‌شوند تا شخصا حرف‌هایشان را عملی کنند.

لنین، استالین و باقی رفقا