غریزه و محرکه

میزس در بخش مربوط به غرایز و محرکه‌ها (ص ۱۵) با چالش جدی به نظریه عمل انسانی سروکار دارد. ایده این است که انتخاب‌های انسان «با غرایز و مواضع درونی گوناگون هدایت می‌شود.» در چنین نگاهی، هدف، ارزش، هزینه، ابزارهای متناقض، منابع محدود و ترجیحات یا غایب بوده یا نقش متمایز ثانویه‌ای ایفا می‌کنند.

میزس چندین پاسخ دارد. پاسخ نخست وی این است که منابع غایی اهداف، حتی اگر تحت نفوذ غریزه، احساس و محرکه باشد، موضوع رفتارشناسی انسان نیستند. اهداف در منطق عمل تحلیل نمی‌شوند مگر اینکه وسایلی برای پیشبرد اهداف باشند. بعد از این او تاکید می‌کند: «کسی که تحت محرکه احساسی عمل می‌کند نیز عمل می‌کند.» ارزش‌گذاری‌ها و ارزیابی‌های وی از ابزارها و اهداف، تحت‌تاثیر احساس است، اما او هنوز هم عمل می‌کند؛ یعنی او هنوز هم تحت‌تاثیر برخی ملاحظات هزینه و فایده‌ای قرار دارد. حتی اقداماتی که از احساسات تاثیر می‌پذیرند، محدودیت‌هایی داشته باشند.

این واکنش به اظهارنظری منتهی می‌شود که منحنی‌های تقاضای معمولی کاملا بی‌کشش یا عمودی نیست: تقاضا به قیمت واکنش نشان می‌دهد. میزس به مطلب خود ادامه می‌دهد با گفتن اینکه هیچ محرکه مطلقا مقاومت‌ناپذیری وجود ندارد. اگر زمانی برسد که کسی یک مسیر عمل را با هر هزینه‌ای انتخاب کند، او هنوز «با هدف رسیدن به یک خواسته» آن را انتخاب می‌کند. او پیشنهاد می‌دهد که هزینه را بعدا می‌پردازد که اغلب مستلزم تاثیر ترجیح زمانی بر تصمیم است.

سرانجام به عبارتی می‌رسیم که میزس با شیوایی تصدیق می‌کند: «آنچه انسان را از حیوانات جدا می‌کند دقیقا این است که انسان رفتارش را سنجیده‌شده تعدیل می‌کند. انسان موجودی است که روش‌هایی برای جلوگیری از احساسات دارد که می‌تواند بر محرکه‌ها و اشتیاق‌های خود تسلط یافته و محرکه‌ها و اشتیاق‌های غریزی را سرکوب کند.»

عدم عقلانیت در اقتصاد رفتاری

در اقتصاد و مالیه رفتاری مدرن که واقعا حوزه‌های تحقیق در روانشناسی هستند، چالشی وجود دارد که کاملا مشابه با غریزه، احساس و انگیزش است. انسان کاستی‌های قابل‌اثبات متفاوتی در توانایی‌های شناختی و تصمیم‌گیری خود دارد که بر انتخاب‌های وی تاثیر گذاشته و احتمالا آنها را از رسیدن به اهدافش باز می‌دارد. یافته‌ها این است که در انواع معین تصمیمات، جلوی گزینش انسان بین ابزار رسیدن به اهداف انتخاب شده، به‌وسیله کمبودهای درونی فکر گرفته می‌شود. در اساس، انسان محرک‌های تصمیم‌گیری سوگیری شده دارد. (پژوهش‌ها چیز اندکی برای گفتن درباره اهمیت این مسائل دارند یا چگونه بیاموزیم که بتوان بر آنها غلبه کرد.)

در بین پژوهشگران رایج است که از اصطلاحات «غیرعقلایی» و «عدم عقلانیت» در توصیف این یافته‌ها استفاده کنند. معانی این اصطلاحات فرق می‌کند. برخی فقط از یک اصطلاح خلاصه استفاده می‌کنند. برخی منظورشان این است که مردم فروض معین اقتصاد را نقض می‌کنند. برخی عدم عقلانیت را به عنوان نقض «انتظارات عقلایی» می‌بینند. برخی ناتوانی در تامین فروض بیزین را غیرعقلایی می‌نگرند. برخی بی‌صبری (ترجیح زمانی بالا) را غیرعقلایی می‌نامند. برخی دیگر انواع معین خرید و فروش را غیرعقلایی می‌نگرند.

پس چگونه چنین یافته‌هایی را با رفتارشناسی انسان وفق دهیم؟ با فرض اینکه آنها معتبر و قابل‌اتکا هستند، برخی نظریه‌های اقتصادی محبوب را به چالش می‌کشند که قلمرو انتخاب یک عامل را به انواع تصریح شده در برخی تئوری‌های اقتصادی معروف محدود می‌سازند. اما آنها هیچ چالشی به رفتارشناسی وارد نمی‌کنند که از خطا در گزینش ابزار رسیدن به اهداف حمایت می‌کند و منطقا همه اعمال انسانی را عقلایی می‌نگرد. نکته تفاوت اصلی این است که رفتارشناسی این یافته‌ها را غیرعقلایی نمی‌نامد یا آنها را نشانه‌ای از عمل انسان غیرعقلایی نشان نمی‌دهد. نه فقط موضع رفتارشناسی جلوی سردرگمی را می‌گیرد، بلکه همانطور که خواهیم دید، هر موردی در دفاع از دخالت دولت تا عدم عقلانیت را اصلاح کند کم ارزش می‌کند.

به طور کلی، تفسیر یافته‌ها در بیشتر تحقیقات، به خاطر کاستی‌های روش‌شناسی اقتصاد و مالیه ایراددار هستند. پژوهشگران پیش ذهنیت‌هایی از آنچه عقلایی است یا آنچه عقلانیت را تشکیل می‌دهد، دارند. موجودات انسانی را چون که آنها هر طور که می‌خواهند عمل کرده و انتخاب می‌کنند لزوما عقلایی نمی‌نگرند. پژوهشگران به موجودات انسانی به عنوان افراد عقلایی می‌نگرند فقط اگر از فروض یا مدل‌های معین پژوهشگران پیروی کنند. این دلالت دارد که پژوهشگران تقریبا قطعا عدم عقلانیت را آشکار خواهند کرد، چون رفتار انسانی به ندرت با مدل همخوانی دارد.

به علاوه از آنجا که پژوهشگران دارای مدل‌های رقابتی هستند مفاهیم جایگزینی از آنچه عدم عقلانیت است وجود خواهد داشت. بیشتر این سردرگمی از اعتقاد راسخ اثبات‌گرایی حاکم برمی‌خیزد که بر آزمون تجربی مدل‌ها تاکید دارد و رفتار معینی را حذف می‌کند که رفتارشناسی می‌داند می‌تواند وجود داشته باشد. همه اینها آنچه را میزس نوشت تایید می‌کند که کسی نمی‌تواند یک عمل را غیرعقلایی بنامد، مگر اینکه یک معیار ارزشی بیرونی و خودسرانه تحمیل نماید.

عدم‌عقلانیت عقلایی در مدل کاپلان

در یک گونه از این مضامین، کاپلان مدلی از عدم عقلانیت عقلایی به ما می‌دهد که در آن عامل، عدم عقلانیت را به شیوه‌ای عقلایی مصرف به کار می‌برد. پس از تعریف عدم عقلانیت به عنوان انحراف انتظارات کارگزار از انتظارات عقلایی (معیار ارزش)، او نشان می‌دهد کارگزاری که از باور غیرعقلایی چیزی عایدش می‌شود عامدانه آن نفع را در برابر زیانش مبادله می‌کند. برای مثال، یک نفر ستاره‌شناسی فرامی‌گیرد و قدرت پیش‌بینی آن را زیاده برآورد می‌کند، در نتیجه متحمل هزینه خطای پیش‌بینی بزرگتر می‌شود. او سپس می‌گوید: «از یک جهت، کارگزار تخمین‌های عقلایی از پیامدهای همراه با خودفریبی شکل می‌دهد.» کاپلان می‌گوید: «عدم عقلانیت یک چیز خوب مثل هر چیز دیگر است» این بخش از رویکرد کاپلان سرراست بوده و با رفتارشناسی سازگار است. منافع روانی احتمالی از یک باور دروغ، نادرست یا اشتباه وجود دارد که بده بستان عقلایی در برابر ثروت یا سایر کالاها می‌کند. چنین عبارتی منطقا درون مرزهای رفتارشناسی است. با توجه به اینکه این باورها خوب بوده و موضوع عمل انسانی هستند، آنها غیرعقلایی در معنای رفتارشناسی نیستند. عدم عقلانیت منطقا از درون منطق عمل انسان برنمی‌خیزد، منطقا از خارج از مرزهای آن ناشی می‌شود. عدم عقلانیت یک بخش بنیادی یعنی منطقی از تئوری کاپلان نیست و از درون مدل یا تئوری به شیوه منطقی بر نمی‌خیزد. بلکه فقط از یک اصطلاح تعریفی برای توصیف یک دسته از کالاها تبعیت می‌کند. به این معنا، مدل وی حرف اندکی برای گفتن درباره عدم عقلانیت دارد که برای رفتارشناسان معنی‌دار است هر استفاده‌ای که برای اقتصاددانان نئوکلاسیک داشته باشد.

دولت در برابر عدم عقلانیت

روشن است که دولت‌گرایان و پژوهشگران دولت‌گرا از هر یافته پژوهش، خواه ناقص باشد یا نه، بهره‌مند می‌شوند یا از هر ایده‌ای، درون یا بیرون بستر، درست یا نادرست که (حتی صوری) به نظر می‌رسد از برنامه کارشان در بازارهای آزاد کمتر و دولت بیشتر پشتیبانی می‌کنند استقبال خواهند کرد. کشف اخیر (یا دست کم مستندشدن) توسط اقتصاددانان رفتاری که مردم واقعا خطاهای منظم می‌کنند (اصلا تعجبی ندارد) سوخت تازه‌ای برای آتش بزرگ دولت‌گرایان فراهم می‌کند. سوخت در این مورد، فریاد

عدم عقلانیت است. مقالات علمی به جریان افتاده است با یافته‌هایی به چنگ آورده‌اند که اقدامات دولتی پدرسروری را می‌طلبند. خوشبختانه سایر مقالات پژوهشگران آزادی‌مدارتر، استدلال‌هایی در برابر چنین اقدامات دولتی فراهم می‌کنند.

رفتارشناسی به این بحث انتقاد دارد. یک بار دیگر، اقتصاددانان و دولت‌گرایان از نشان دادن غیرعقلایی بودن رفتار بشر کاملا ناتوان هستند. همه کاری که می‌توان انجام داد این استدلال است که از اصول موضوعه معینی که آنها طرفداری می‌کنند همه انسان‌ها در همه زمان‌ها در عمل اطاعت نمی‌کنند. هیچ بنیان منطقی در دفاع از عدم عقلانیت انسانی وجود ندارد.

نه به وسیله علم، نه از طریق اصول موضوعه و نه به نحو اخلاقی، دولت‌گرایان یا اقتصاددانان دولت‌گرا امتیاز ویژه‌ای دارند که استفاده از قدرت بر دیگران را توجیه نماید. اگر آنها چنین دفاع علمی خوبی برای توده‌های انسانی دارند اجازه دهید از طریق تحصیل به توافق برسند. بگذارید آنها عوام‌الناس را ترغیب به تغییر مسیرشان کنند. اگر آنها روشنایی می‌بینند که توده‌ها نمی‌بینند، بگذارید آن نور را با آرامش پخش کنند. بگذارید ببینیم این نخبگان فکری با استفاده از فرصت به اصطلاح غیرعقلایی بودن بازارها چقدر پول به جیب می‌زنند. بگذارید آنها سفته‌باز شوند که کارمندانی حقوق‌بگیر از پول مالیات دهندگان نخواهند بود. بگذارید آنها از دانش خویش که از تحصیل و نه از تحمیل آموختند پول درآورند.

نتیجه‌گیری

رفتارشناسی به ما می‌گوید که عمل انسان عقلایی است. دفاع به عمل آمده از عمل دولتی برای رفع اصطلاح غیرعقلایی بودن‌هایی که محققان اقتصاد و مالیه رفتاری کشف کرده‌اند هیچ توجیه منطقی ندارد.

چیزهای بیشتری می‌توان گفت که از بی‌منطقی دفاع علمی - رفتاری از دخالت دولت فراتر رفته و به جهش بی‌منطقی می‌رسد که با یافته‌های پژوهشی به نفع عمل دولتی انطباق پیدا می‌کند. همه ما به اندازه کافی اشتباه می‌کنیم و نباید این اشتباه بسیار بزرگ را بکنیم که جنبه‌های حیاتی زندگی خود را به نخبگان فکری یا سیاسی بسپاریم که اگر زندگی شخصی آنها را بازبینی کنیم هیچ دلیلی بر برتری آنها نخواهیم یافت که بخواهند شایسته کنترل کردن ما باشند.

من فکر می‌کنم هیچ چیز مزخرف‌تر از این تصور نیست که اعضای یک نظام سیاسی، چه انتخابی یا دیوان‌سالاران انتصابی از بالا یا هر کسی که طور دیگری قدرت را در اختیار دارد قادر به تسکین یا درمان نژاد انسانی با هر نوع محدودیتی که دارد باشد. چون که اگر ما عیب و ایرادی داریم، آنها نیز همین کاستی‌ها را دارند. تشکیلات نهادی دولت همیشه حساسیت و پاسخگویی کمتری به نیازها و امیال انسانی در قیاس با بازارهای آزاد نشان می‌دهد.

اقتصاد رفتاری با آزادی سر جنگ دارد

دیوید گوردن

منبع: میزس رویو، فوریه ۲۰۰۹

مطلب زیر نقدی است بر کتاب «دیوانگی بازار آزاد: چرا طبیعت انسانی با علم اقتصاد سر ناسازگاری دارد و چرا این نکته مهم است»- نوشته پیتر یوبل (انتشارات دانشگاه هاروارد، ۲۰۰۹)

پیتر اوبل یک کتاب مفید و آموزنده نوشته است، اما نه کاملا به دلایلی که خودش فکر می‌کند. او یک روایت بسیار روان و آسان از اقتصاد رفتاری ارائه می‌دهد؛ او با این کار بر خلاف قصدی که داشته است خطراتی که این جنبش جدید برای آزادی ما ایجاد می‌کند را به تصویر می‌کشد.

یوبل پزشکی است که اقتصاد و روانشناسی هم خوانده است و از اقتصاد رفتاری برای حمایت از وضع محدودیت بر بازار آزاد استفاده می‌کند. او فکر می‌کند بازار جا و مکان خود را دارد: او از آدام اسمیت درباره منافع تقسیم کار نقل کرده و با اشتیاق موافق آن است، اما به نظر او طرفداران افراطی بازار زیاده‌روی کرده‌اند. آنها از این سخن ترسناک دفاع می‌کنند که مردم، مادامی که از زور یا تهدید علیه دیگران استفاده نکنند باید آزاد باشند تا هر آنچه دوست دارند انتخاب کنند. از این‌رو، این مردم گمراه‌شده به دفاع از بازار آزاد نامحدود می‌پردازند: با این نتیجه که انتخاب مصرف‌کنندگان است که تعیین می‌کند چه چیزی تولید خواهد شد.

یوبل دست کم تا حد زیادی موافق است که بازار دقیقا این است. (او مثل بسیاری از اقتصاددانان به استثنای اتریشی‌ها، برای کالاهای عمومی و پیامدهای خارجی استثنا قائل می‌شود، اما حمله وی به بازار آزاد در این کتاب به جاهای دیگر است.) او از این نظر که بازار آزاد را توجیه کند فاصله می‌گیرد. این فقط در صورتی برقرار است که مردم انتخاب عقلایی برای نفع شخصی خود داشته باشند و این به هیچ وجه همیشه برقرار نیست.

یوبل به ما می‌گوید علم توانسته است عدم عقلانیت مردم را فراتر از تردید منطقی ثابت کند. داستان یوبل در اینجا سه قهرمان اصلی دارد: روانشناسان دانیل کاهنمن و اموس تورسکی که آزمایش‌های پیشتازانه‌ای انجام دادند و نشان می‌دهد چگونه مردم تصمیمات نامعقولی می‌گیرند و اقتصاددان ریچارد تالر که ایده‌های مشابهی را بسط داد و کار این روانشناسان را جلوی چشمان حرفه اقتصاد آورد. تحقیقات آنها بنیادگرایی بازار را منفجر می‌سازد.

آنها چگونه این کار را کردند؟ نخست اینکه قهرمانان ما می‌گویند مردم در استدلال کردن اغلب اشتباه می‌کنند. اگر مردم اشتباهی استدلال می‌کنند پس چگونه می‌توان امیدوار بود آنچه آنها واقعا می‌خواهند به دست می‌آورند؟ این واقعیت که بازار به آنها آنچه انتخاب می‌کنند، می‌دهد اهمیت اندکی دارد اگر این انتخاب از ضعف و قصور منطقی ناشی شده باشد. من این مشکل را منکر نمی‌شوم: به دور باد از من که بخواهم ادعا کنم مردم در استدلال کردن دچار لغزش نمی‌شوند، اما تعدادی از مثال‌هایی که آنها ذکر می‌کنند تا از ادعای خویش دفاع کنند به هیچ وجه برای من قابل‌قبول نیست.

یکی از مشهورترین اینها مربوط به زن جوان خیالی است.

لیندا زن جوان سی و یک ساله مجرد، رک‌گو و بسیار زرنگی است. او فلسفه خوانده است و زمانی که دانشجو بوده است به شدت تحت‌تاثیر مسائلی مثل تبعیض و عدالت اجتماعی بوده و در تظاهرات ضدهسته‌ای نیز شرکت می‌کرده است (ص ۳۵).

از افرادی که داستان لیندا برایشان تعریف شد خواسته شد احتمال عبارات مختلف شامل اینها را ارزیابی کنند «لیندا عضو فعال در جنبش فمینیستی است،» «لیندا تحویلدار بانک است،» و «لیندا تحویلدار بانک و فعال در جنبش فمینیستی است» بیشتر مردم احتمال عبارت سوم را بالاتر از دوم می‌دانستند در حالی که البته اینطور نمی‌تواند باشد. احتمال وقوع ترکیبی از متغیرها باید کمتر از احتمال هر متغیر باشد مادامی که هیچ کدام از متغیرها قطعی نبوده یا احتمال هم صفر نباشد.

من فکر نمی‌کنم این نتیجه ثابت می‌کند که مردم در نظرسنجی به اشتباه استدلال می‌کرده‌اند. فرض کنید وقتی درباره احتمال شغل لیندا می‌‌پرسیم، مردم فکر می‌کنند احتمال بسیار بعیدی باشد که او برای تحویلداری بانک انتخاب شده باشد. بر عکس آنها فکر می‌کنند که احتمال زیادی دارد که او با فمینیسم شناخته شود. وقتی از آنها درباره اینکه لیندا هم فمینیست و هم تحویلدار بانک است پرسیده می‌شود، شاید آنها تخمین قبلی خود از اینکه او تحویلدار بوده است را به یاد نیاورند. در عوض آنها خیلی ساده تخمین خود از اینکه او فمینیست است را پایین می‌آورند تا اطلاعات جدیدی که او یک تحویلدار است را نیز بازتاب دهند. برای اینکه آنها را محکوم به استدلال غلط کردن کنیم باید از آنها پرسیده شود: «با توجه به اینکه تخمین شما از احتمال مشترکی که لیندا هم فمینیست و هم تحویلدار بانک است را با x نشان می‌دهیم احتمال اینکه او تحویلدار بانک باشد چقدر است؟» تنها در صورتی که آنها تخمینی بالاتر از x ارائه دهند ما باید آنها را محکوم به غلط استدلال کردن کنیم. با همین مسیر استدلال باید از آنها پرسیده شود «با توجه به اینکه شما تخمین زدید شانس تحویلدار بانک بودن لیندا y باشد تخمین شما از احتمال اینکه او تحویلدار بانک و فمینیست باشد چقدر است؟» فقط اگر تخمین جدید y یا بالاتر باشد آنها به اشتباه افتاده‌اند.

با اینکه مثال لیندا به دلیل گفته شده مرا متقاعد نکرد دست کم باید یک چیز را تایید کرد. اگر مردم واقعا احتمال وقوع ترکیبی از متغیرها را بالاتر از احتمال وقوع هر متغیر تخمین بزنند، اشتباه کرده‌اند. سایر مثال‌ها که کاهنمن و تورسکی می‌دهند کافی نیست تا این را نشان دهد. آنها چندین حالت ارائه می‌دهند که فروض لئونارد سویج از تصمیم عقلایی درباره مردم صادق است. برای مثال، مردم میل دارند مبلغ معین و قطعی پول را به مبلغ احتمالی بیشتر ترجیح دهند. با توجه به قدرتمندی این ترجیح، در برخی موارد می‌توان قضاوت‌هایی از ترجیح برای احتمالاتی کمتر از یک استخراج کرد که از به دست آوردن مقادیر گوناگونی پول که با همدیگر در تناقض است. (من مثال‌های عددی را حذف می‌کنم چون که من تقریبا همیشه آنها را سرهم‌بندی می‌کنم)، اما برخلاف آنچه یوبل می‌گوید این اصلا نشان نمی‌دهد که «دوست من، اگر شما این شیوه [که این قضاوت‌ها را تولید می‌کند] انتخاب کنید، با خودتان در تناقض هستید.» (ص ۴۱).

یوبل فرصت را از دست داده است. شخصی که قطعیت را ارزش می‌نهد منحصرا بر اساس تخمین‌های احتمالات قضاوت نمی‌کند: او چیزی را به معادله افزوده است، اینکه ارزش بالایی به قطعیت می‌دهد. این واقعیت که او قضاوت‌های متناقضی می‌کند اگر او فقط با قضاوت‌های احتمالات تصمیم گرفته بود هیچ قدرتی ندارد. آنچه یوبل به عنوان تناقض ارائه می‌کند هیچ چیز بیشتر از روایتی از پارادوکس مشهور آلیس نیست که چالشی مهم به رویکرد سویج است. شگفت‌آور است زمانی که یوبل ادعای وجود تناقض می‌کند از آلیس به عنوان مرجع نام می‌برد (ص ۲۲۹، یادداشت ۱۱): آیا او منبع خود را خوانده است؟ به شیوه‌ای مشابه، مردمی که همان توزیع احتمال را به نحو متفاوتی می‌نگرند وقتی که با زیان مواجه می‌شوند نسبت به وقتی با نفع احتمالی مواجه هستند با این کار خود هیچ اشتباهی در استدلال مرتکب نشده‌اند.

واکنش یوبل را به این شیوه می‌توان تصور کرد: «ایرادگیری با طرح این نکات فنی جزئی، کافی است. حتی اگر بتوان نتایج من را انکار کرد، تصمیمات غیرعقلایی داریم که جان انسان‌ها را به خطر می‌اندازد. درباره مثلا سیگاری‌هایی که خطر سرطان ریه را نادیده می‌گیرند چه دارید بگویید؟ آیا نباید دولت گامی پیش گذارد تا این آدم‌ها را در برابر تصمیمات خطرناکش حمایت کند؟»

هر چند که یوبل خودش تایید می‌کند که سیگاری‌ها خطرات مبتلا شدن به سرطان ریه را کمتر از واقع برآورد نمی‌کنند.

«در ۱۹۸۵، کارشناسان تخمین زده بودند سیگاری‌هایی که تمام عمر سیگار می‌کشند با ۵ تا ۱۰ درصد شانس ابتلا به سرطان ریه روبه‌رویند..، اما این ارقام در مقایسه با تصورات خطر در مردمی که به نظرسنجی اقتصاددان کیپ ویسکوسی پاسخ دادند رنگ می‌بازد. پاسخ‌دهندگان به ویسکوسی که بیشتر آنها بزرگسال بودند ... به طور میانگین فکر می‌کردند که سیگاری‌ها تقریبا با شانس ۵۰ درصد سرطان ریه گرفتن روبه‌رویند.» (ص ۱۳۳)

سیگاری‌ها هر کوتاهی کرده باشند، آیا پژوهش ویسکوسی دلیلی به ما نمی‌دهد که فکر کنیم سیگاری‌ها به خاطر بستن چشمان خود بر خطر سرطان به نحو غیرعقلایی عمل نکرده‌اند؟ اگر بخواهیم نشان دهیم که سیگاری‌ها غیرعقلایی هستند، آیا نباید راه دیگری برای این کار انتخاب کنیم؟ یوبل موافق نیست. او به استدلال ویسکوسی با این عنوان که «فوق‌عقلایی» است پشت پا می‌زند. «مردم اغلب امور را با احساس می‌فهمند به جای اینکه از طریق محاسبه تصمیم بگیرند؛ بنابراین حتی اگر سیگاری‌ها اعتراف کنند که باور دارند سیگار کشیدن برای تندرستی به شدت زیان‌آور است، آنها این خطرات را به دل نمی‌گیرند. آنها واقعا تصویر کاملی از اینکه سرطان ریه به چه چیزی شباهت دارد پیش خودشان ندارند. به علاوه، به اعدادی که مردم به ریسک‌ها می‌دهند نمی‌توان اعتماد کرد. بیشتر مردم فاقد همه نوع امکانات هستند که اعداد چه می‌گویند؛ مثلا آنها فکر می‌کنند که «پنجاه درصد» واکنش مناسبی است وقتی که آنها نمی‌دانند شانس‌های درست مبتلا شدن چقدر است.»

عجیب است که یوبل سوگواری می‌کند چرا سیگاری‌ها به حد کافی از خطرات مهلک سرطان وحشت نمی‌کنند، وقتی که در جای دیگر تاسف می‌خورد مردم اغلب با احساس تصمیم می‌گیرند و اوامر عقل را نادیده می‌گیرند. بدیهی است بسته به اینکه آیا نتیجه طبق خواسته‌های یوبل در می‌آید یا خیر فرد باید بر اساس احساس تصمیم بگیرد یا نباید بگیرد. همچنین چگونه او می‌داند که سیگاری‌ها به حد کافی تصوری از بیماری‌هایی که عاداتشان به بار می‌آورد ندارند و اینکه آنها بیشمار نیز هستند؟ یوبل برای توصیف این مشکلات کاری انجام نمی‌دهد؛ او نمی‌تواند نشان دهد که سیگاری‌ها قربانی آنها می‌شوند. احتمالا استدلال او این است که سیگاری‌ها باید نواقص شناختی یا احساسی داشته باشند چون که در غیر این صورت آنها تصمیم نمی‌گرفتند که اصلا سیگاری شوند؛ اما این آشکارا مصادره به مطلوب کردن است.یک وضعیت پزشکی، یوبل را حتی بیشتر از سرطان نگران می‌کند.

او در شغل پزشکی خویش، اغلب به درمان بیماران چاق رو به مرگ می‌پردازد. عادت خوردن آنها باعث کوتاه شدن عمرشان می‌شود. یک اپیدمی چاقی که آمریکا با آن روبه‌رو است و طبیعتا بازار آزاد مقصر است.

«چون که اینک آشپزی وقت و زحمت کمتری نسبت به گذشته می‌برد، هزینه خوردن کاهش یافته است ... منظور من از اینکه می‌گویم بازارهای آزاد باعث ایجاد اپیدمی چاقی شده است دقیقا این است. پیشرفت‌ها در فناوری غذا، هزینه‌های پولی و وقت خوردن را کاهش داده است و این پیشرفت‌های فناوری نتیجه نوآوری‌های بازار آزاد بوده است که به تقاضای مصرف‌کننده واکنش نشان داده است. برخی مدافعان بازار به مخالفت با من برمی‌خیزند و اشاره می‌کنند که اپیدمی چاقی فقط در چند دهه گذشته رشد کرده است در صورتی که نظام سرمایه‌داری دست کم دویست سال قدمت دارد، اما با این استدلال، ما مجبور می‌شویم نتیجه بگیریم که بازارهای آزاد مسوول تلویزیون‌های جدید یا آی پد یا نمای آلومینیومی نیستند، هیچ کدام در آغاز زمان وجود نداشتند.» (صص ۲۷ تا ۲۸)

پس استدلال یوبل این است که پیشرفت‌های فناوری که سرمایه‌داری ممکن ساخته است مسوول اصلی اپیدمی چاقی هستند. او به درستی به واقعیتی اشاره می‌کند که سرمایه‌داری مدتها قبل از اپیدمی چاقی وجود داشته است که استدلالش را بی‌عیب باقی می‌گذارد، اما اگر پیشرفت‌های فناوری که او توجه را به آنها جلب می‌کند اساسا قبل از مشکل چاقی وجود داشتند استدلال وی واقعا زیر سوال می‌رود.

در واقع او نکته‌ای را تایید می‌کند بدون توجه به اینکه چگونه استدلال خود را ویران می‌سازد که اینجا دقیقا اتفاق افتاد: «در ۱۹۹۱، فقط چهار ایالت آمریکا نرخ چاقی ۱۵ درصد یا بالاتر داشتند؛ در سال ۲۰۰۱ حدود سی و هفت ایالت چنین وضعیتی داشتند.» (ص ۱۰). قطعا فناوری غذاهای آماده در ۱۹۹۱ نیز وجود داشت؛ روش‌های مدرن آماده‌سازی غذا فقط در بیست سال گذشته ناگهان ظاهر نشده است. باید نسبت به این خطای فکر هشدار دهیم که روزهای خوب گذشته وقتی مردم غذا را با زحمت روی اجاق تهیه می‌کردند فقط چند سال قبل پایان یافت. اگر اینطور است، چگونه می‌توان فناوری و در پشت آن بازار آزاد را برای چاقی گسترده متهم ساخت؟

هر چاقی بدون توجه به علل آن بی‌تردید خطرات تندرستی برای بیشتر مردم به وجود می‌آورد و یوبل می‌خواهد آن را در معرض دید بگذارد تا دولت کاری برای اصلاحش بکند. اگر شما با وی مخالفت کرده و بگویید مردم باید آزاد باشند تا خودشان تصمیم بگیرند که چقدر بخورند، آیا سیگار بکشند یا نکشند، او پاسخ خواهد داد انتخاب‌های مردم که با اشتباهات شناختی آسیب دیده است را نمی‌توان برونداد بررسی نفع شخصی عقلایی ملاحظه کرد. من کوشش دارم نشان دهم که او در اثبات این ادعا شکست خورده است.

اما او چیز دیگری نیز می‌گوید. او می‌پرسد چرا باید آزادی را به عنوان فضیلت سیاسی برتر تجلیل کنیم؟ آیا نباید حد آزادی را در توازن با سایر اجزای خوب زندگی نگه داشت؟ اوبل ارسطو را به کمک می‌خواند که یکی از وظایف اصلی جامعه را ایجاد محیطی می‌نگریست که اعمال فضیلت‌بخش در بین شهروندان را گسترش دهد. «اگر از توصیه وی پیروی نکنیم اوضاع را بدتر می‌سازیم.» (ص ۲۲۴)

یوبل برای یکبار راست می‌گوید. برای اینکه درباره سیاست اجتماعی درست تصمیم بگیریم، باید فلسفه درست اخلاق و سیاست داشته باشیم، فلسفه‌ای که دقت دارد چگونه می‌تواند کالاها را به دست آورد. یوبل هر چند که به فلسفه تعظیم می‌کند هیچ آگاهی بروز نمی‌دهد که پدرسروری دولتی یک مساله بحث‌برانگیز است. به نظر او، به محض اینکه ما بدانیم یک انتخاب دارای نتایج بد است می‌توان بی‌درنگ درخواست مشروعی کرد که دولت قادر به بهبود اوضاع است. اگر غیر این فکر کنیم از آزادی بت ساخته‌ایم و او کاملا حاضر و آماده است تا پیشنهادات خود را به عنوان یک پدرسرور توضیح دهد.آیا او نگاهی اجمالی به رساله درباره آزادی جان استوارت میل انداخته است؟ میل در یک قطعه مشهور از آن رساله می‌گوید: هدف این رساله تاکید بر یک اصل بسیار ساده است که چه زمانی مستحق حکومت مطلقه در معاملات جامعه با فرد به شیوه اجبار و کنترل، چه با استفاده از زور فیزیکی به شکل مجازات‌های قانونی یا اجبار اخلاقی افکار عمومی هستیم. آن اصل این است تنها هدفی که نوع بشر، فردی یا جمعی، حق دخالت در آزادی عمل هر کدام از اعضایش را دارد، حمایت از خود است. تنها هدفی که بابت آن قدرت را می‌توان مشروعا بر هر تعداد از جامعه متمدن در برابر اراده آنها اعمال کرد، این است که جلوی زیان رساندن به دیگران را بگیرد. خیر و صلاح خود فرد، چه فیزیکی یا روحی، مجوز کافی برای دخالت نیست.

یوبل کاملا آزاد است که با ادعای میل موافق نباشد و استدلالات طرف دیگر را مطرح کند، اما هیچ آگاهی از مقاله یا ادبیات انتقادی بی‌شماری که وجود دارد نشان نمی‌دهد. او کل منازعه بر سر این موضوع را نادیده می‌گیرد: برای او مخالفت با پدرسروری به حرف‌های پوچ و بی‌معنی از بنیادگرایان بازار آزاد تقلیل می‌یابد. این واقعیت که او در جایی دیگر به نقل خیلی خوبی از انتقادات میل از بنتام می‌پردازد این غفلت وی را حتی عجیب‌تر می‌سازد.

حتی اگر کسی فلسفه‌ای داشته باشد که عمل قابل‌توجه دولت را توجیه می‌کند، مشکل بعدی مطرح خواهد شد، مشکلی که یوبل نیز نادیده می‌گیرد. چرا باید فکر کنیم که دولت‌های موجود به طرز عقلانی عمل می‌کند تا اوامر آن فلسفه را انجام دهند؟ آیا دارندگان قدرت دولتی دقیقا در معرض خطاهای عقلانیتی نیستند که یوبل درباره آن برای مشارکت‌کنندگان در بازار آزاد شکایت می‌کند؟

البته موضوع بدتر می‌شود اگر مثل اوپنهایمر، ناک، خودروف و روتبارد، دولت را یک جماعت غارتگر بنگریم. آنگاه ما اصلا هیچ دلیلی نداریم که فکر کنیم دولت می‌تواند آنچه را افراد برای خودشان آزادانه قادر به انجام هستند بهبود ببخشد. یوبل به تمسخر کسانی می‌پردازد که از «دولت پرستار بچه» صحبت می‌کنند؛ اما مشکل واقعی این نیست که دولت رسما به دنبال بیشترکردن منافع ما به زیان آزادی ما است. مشکل اینجا است که دولت‌ها ما را استثمار می‌کند.