«آزادی انتخاب» میلتون و رز فریدمن و تاثیر آن بر رویکرد جهانی نسبت به سیاستهای بازار آزاد، ۲۰۰۳-۱۹۷۹
میلتون و رز فریدمن؛ اقتصاددانانی که جهان را تغییر دادند - قسمت اول (ادامه در خبر بعد )
مترجم: محسن رنجبر
چگونه دو اقتصاددان ساده، با تغییر نگرش عمومی در فرآیند سیاستگذاری اثرگذار شدند
پیتر بوتکه
مترجم: محسن رنجبر
چگونه دو اقتصاددان ساده، با تغییر نگرش عمومی در فرآیند سیاستگذاری اثرگذار شدند لیندون جانسون در سال ۱۹۶۴ با رای حیرتآور ۶۱درصد از مردم در مقابل رای ۳۸درصدی بری گلدواتر، او را در انتخابات ریاستجمهوری آمریکا شکست داد.
رای این دو از لحاظ تعداد ایالتها، ۴۴ به ۶ بود. بری گلدواتر در مبارزات انتخاباتی خود، شعار دولت کوچکتر و بازارهای آزادتر را بیان میکرد. مردم به وی پاسخ منفی دادند و برنامههای دولت بزرگ جانسون در دهه ۱۹۶۰ را که از جمله آنها میتوان به برنامه جنگ با فقر اشاره کرد، پذیرفتند. با این حال رونالد ریگان توانست با برنامهای مشابه برنامه گلدواتر، در انتخابات سال ۱۹۸۰ با کسب ۵۱درصد از آرای مردم آمریکا، بر جیمی کارتر، رییسجمهور وقت که موفق به کسب ۴۱درصد از آرا شده بود، فائق آید. رای این دو نیز از لحاظ تعداد ایالتها، ۴۴ در مقابل ۶ بود. واضح است که طی گذشت این فاصله شانزده ساله، تغییر چشمگیری در آمریکا روی داده بود. بدون شک، بخش عمدهای از این تغییر به خاطر شکست دولتهای رفاه و جنگ در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ بود. اقتصاد آمریکا در دهه ۱۹۷۰، از کاهش بهرهوری، رشد بدهیهای دولت و تورم رنج میبرد. کاهش اهمیت آمریکا به عنوان رهبر اقتصادی دنیا با افول جایگاه آن به عنوان یک ابرقدرت نظامی همراه شده بود. دلیل افول قدرت نظامی آمریکا، شکستهای آن در ویتنام و ناکامی سیاستهای این کشور در خاورمیانه بود، که آشکارا به خاطر بحران
گروگان گیری سال ۱۹۷۹ در ایران روی داده بود.
ریگان برنامه خود را معطوف به بازگرداندن قدرت آمریکا کرد و از این طریق، توجه بسیاری را به خود جلب نمود. به ویژه سخنان وی مبنی بر طرفداری قاطعانه و انعطافناپذیر از اقتصاد بازار آزاد، حاوی پیام تغییر در زبان سیاسی و افکار عمومی بود.
روشنفکرها و سیاستمداران از آغاز عصر پیشرفت، و مردم عادی از زمان رکود بزرگ، از اقتصاد بازار آزاد رویگردان بودهاند. البته صداهایی نیز به صورت تکروانه در حمایت از این روند به گوش میرسید. شاید مهمترین مدافعان اقتصاد بازار آزاد در دهههای ۱۹۳۰، ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰، لودویگ فنمیزس، هایک، هنریهازلیت و آینرند بودند. در دهه ۱۹۴۰، اقتصاددان سوپراستاری ظهور کرد که صدای خود را به این صداها افزود و هژمونی کینز در اقتصاد و تفکر رایج در میان افکار عمومی را به چالش کشید. این سوپراستار کسی جز میلتون فریدمن نبود. موفقیتهای فریدمن به عنوان یک اقتصاددان و همچنین در مقام روشنفکری بزرگ در عرصه لیبرالیسم اقتصادی در نیمه دوم قرن بیستم، بر هیچ کس پوشیده نیست.
بنابراین من قصد ندارم در اینجا بر آنها تاکید کنم؛ بلکه میخواهم توجه خود را بر تاثیر بیان اصول پایهای لیبرالیسم اقتصادی از سوی وی بر تغییر دیدگاه نخبگان سیاسی، روشنفکران و افراد تحصیل کرده عادی در آمریکا و کشورهای دیگر متمرکز کنم. همچنین قصد دارم به طور ویژه به این نکته بپردازم که این موفقیت در تغییر فضای افکار عمومی غرب، به نوبه خود به امیدواری افراد در اروپای شرقی و مرکزی و اتحاد جماهیر شوروی سابق در سالهایی که به فروپاشی کمونیسم (در فاصله ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۱) انجامید، منجر شد.
فرضیات زیادی درباره دلایل سقوط سیستم کمونیستی در اواخر دهه ۱۹۸۰ و اوایل دهه ۱۹۹۰ وجود دارد. یکی از این فرضیات، آن است که پاپ اعظم لهستان به حمایت کلیسا از «پرده آهنین» مشروعیت بخشید و نارضایتیهای حاصل، دولت کارگری لهستان را بیاعتبار کرد و بنابراین با سقوط رژیم کمونیستی در لهستان، دیگر نظامهای مشابه آن نیز فرو پاشیدند. فرضیه دیگر آن است که تصمیم رونالد ریگان برای افزایش بودجه نظامی، شکاف تکنولوژی میان این سیستمهای اقتصادی را برجسته ساخته و منجر به سرنگونی سیستم کمونیستی گردید. فرضیه دیگری که در این باره مطرح میشود، آن است که نسلی از رهبران سیاسی بر آمده از درون سیستم کمونیستی، اطلاعات دست اولی از جنایات استالین علیه انسانیت داشتند و به این نتیجه رسیدند که این روش، به هیچوجه مناسب زندگی انسانهای متمدن نیست. نمیتوان حق همه این فرضیههای مختلف را در این نوشته به جا آورد، اما من میخواهم فرضیه دیگری را پیشنهاد کنم و شواهدی را دال بر منطقی بودن آن ارائه نمایم، که طبق آن ناکامیهای اقتصادی سیستمهای کمونیستی موجود در شرق و مرکز اروپا، تنها در سایه باورهای لیبرالیسم اقتصادی معنادار بود.۱
علاوه بر آن هیچ کس در دهه ۱۹۸۰، این ایدهها را صریحتر و موجزتر از گفتههای میلتون و رز فریدمن در آزادی انتخاب بیان نکرده بود.۲
از «سرمایه داری و آزادی» تا «آزادی انتخاب»
یک راه برای ارزیابی میزان تاثیرگذاری ایدههای میلتون فریدمن آن است که اقبال به دو کتاب «سرمایه داری و آزادی» در زمان انتشار آن در ۱۹۶۲ و «آزادی انتخاب» در ۱۹۸۰ را با یکدیگر مقایسه نماییم. همانطور که آقا و خانم فریدمن در گزارشهایشان اشاره میکنند، فضای فکری روشنفکری در زمان انتشار «سرمایه داری و آزادی»، بدون هیچگونه اغراقی ناهمخوان و ناسازگار بود (فریدمن و فریدمن، ۱۹۸۲،۳۳۹). میلتون فریدمن در مقدمه خود بر ویرایش سال ۱۹۸۲ از کتاب «سرمایه داری و آزادی» بیان میکند که وقتی این کتاب برای اولینبار در ۱۹۶۲ منتشر شد،«نظرات مطرح شده در این کتاب، آن قدر با نظرات جریان اصلی فاصله داشت که هیچ یک از نشریات مهم آمریکا آن را مورد بررسی قرار ندادند - نه نیویورک تایمز یا هرالدتریبون (که آن زمان هنوز در نیویورک چاپ میشد) و نه شیکاگوتریبون یا تایم یا نیوزویک یا حتی ساتردی ریویو آن را بررسی نکردند؛ اگر چه اکونومیست لندن و مجلات حرفهای مهم به آن پرداختند. ۱۸ سال بعد، بیش از ۴۰۰هزار نسخه از این کتاب که مردم عادی را مخاطب خود قرار داده و توسط استاد یکی از دانشگاههای مهم آمریکا نوشته شده بود، به فروش رسید. بعید است که انتشار کتابی مشابه از سوی اقتصاددانی دارای جایگاه حرفهای مشابه، که به دولت رفاه یا سوسیالیسم یا کمونیسم علاقه نشان میداد، با برخوردی چنین ساکت و بی سروصدا روبهرو میشد.» (فریدمن، ۱۹۸۲، ) انتشار کتاب «آزادی انتخاب»، تجربهای کاملا متفاوت را برای آقا و خانم فریدمن رقم زد.۳
۴۰۰هزار نسخه گالینگور از این کتاب به فروش رفت و شکل جلد نازک آن برای عرضه انبوه در بازار نیز چند میلیون نسخه فروش داشته و به بیش از دوازده زبان ترجمه شده است.۴
شاید معیاری که حتی از این هم بهتر باشد، ولی نتوان عددی دقیق را به آن اختصاص داد، رواج ایدهها و نظراتی باشد که برای اولینبار در «سرمایه داری و آزادی» انتشار یافتند و رادیکالتر از آن به نظر میرسیدند که مورد بحث در خور قرار گیرند. از جمله این ایدهها میتوان به قواعد پولی در برابر سیاستهای مصلحتی، تایید خصوصی در بازار به جای اعطای گواهی توسط دولت، رقابت در آموزش در مقابل انحصار دولت در این بخش و مالیات ثابت در برابر مالیات تصاعدی بر درآمد اشاره کرد. اینها تنها نمونههایی معدود از پیشتازی فریدمن در ارائه نمونههای خلاف از تفکر بازار به حوزه سیاستهای عمومی هستند.
فریدمن در «سرمایه داری و آزادی»، به دنبال پیریزی بحثی راجع به وجود ارتباط درونی میان اقتصاد و آزادی سیاسی بود. وی بر این باور بود که ممکن است در حالی که سیاستهای مبتنی بر آزادی اقتصادی را اتخاذ کردهایم، آزادی سیاسی نداشته باشیم، اما نمیتوان هم آزادی سیاسی افراد را زیر پا گذاشت و هم آزادی اقتصادی آنها را از میان برد. علاوه بر آن، آزادی اقتصادی فشارهایی را در جهت گشودگی بیشتر به سیستم سیاسی وارد خواهد آورد. فریدمن بر خلاف تصور رایج در میان روشنفکرها مبنی بر آن که میتوان آزادی سیاسی و اقتصادی را به طور دقیق از یکدیگر جدا کرد، چالش تاریخی زیر را مطرح ساخت:
«تجربه تاریخی حکمی واحد در باب رابطه میان آزادی سیاسی و بازار آزاد بیان میکند. من هیچ نمونهای از جوامع را در هیچ زمان یا مکانی نمیشناسم که آزادی سیاسی زیادی در آن وجود داشته باشد، اما از چیزی مشابه بازار آزاد برای سازماندهی انبوه فعالیتهای اقتصادی نیز استفاده نکرده باشد» (فریدمن، ۱۹۸۲، ۹).
اگرچه «سرمایه داری و آزادی» از بسیاری جهات، کتابی فلسفیتر و بنیادیتر از «آزادی انتخاب» است، اما آموزههای اساسی لیبرالیسم اقتصادی که در این کتاب مطرح شدهاند، حتی از ایدههای مطرح شده در «آزادی انتخاب» نیز به شکلی قدرتمندانهتر و متقاعدکنندهتر بیان گردیدهاند. به علاوه در «آزادی انتخاب»، به خوبی آشکارتر و صریحتر از ایدههایی چون نقش اطلاعاتی قیمتها، نظم خود انگیخته سیستم بازار و منطق مداخله سیاسی گروههای ذینفع در بازار استفاده شده است. این وجوه از بنیانهای نظری لیبرالیسم در اوایل دهه ۱۹۶۰ مورد تاکید قرار نگرفته بودند و با بسط نظریه انتخاب عمومی توسط جیمز بوکانان و گوردون تالوک در کتاب «آنالیز ریاضی توافق» (۱۹۶۲) و بسط نظریه نظم خود انگیخته در آثارهایک (از «سرشت آزادی» (۱۹۶۰) گرفته تا «قانون، قانونگذاری و آزادی» (۱۹۷۳، ۱۹۷۶، ۱۹۷۹) ظهور آشکارتری پیدا کردند.۵
آنچه میلتون و رز فریدمن در «آزادی انتخاب» بیان کردند، به طور خلاصه این است که قدرت سیستم بازار، به توانایی آن جهت یکپارچه کردن انگیزههای افراد جهت بهرهگیری از مبادلاتی باز میگردد که برای طرفین سودآور بوده و سیستم قیمتی با کشف اطلاعات مرتبط و ارائه آنها به فعالان درون سیستم (که به نوبه خود این اطلاعات را به نحو موثر در تحقق برنامههای فردیشان به کار میگیرند) کمک مهمی را انجام میدهد. از سوی دیگر، تلاش دولت برای دخالت در نظم بازار منجر به تغییر انگیزهها، انحراف اطلاعات و ایجاد منافع خاصی میشود که هزینهها را در میان تودههای سازمان نیافته و ناآگاه پخش کرده و منافع را در گروههای ذینفع دارای اطلاعات و سازماندهی خوب متمرکز مینماید.
میلتون و رز فریدمن، کارکردهای قیمتها در اقتصاد بازار را چنین خلاصه میکنند: قیمتها سه کارکرد را در سازماندهی فعالیتهای اقتصادی به انجام میرسانند. اولا اطلاعات را منتقل میکنند، ثانیا برای به کارگیری روشهای تولیدی که دارای حداقل هزینه بوده و منابع موجود را برای پرارزشترین اهداف به کار میگیرند، انگیزه به وجود میآورند. ثالثا این که هرکس، چه میزان از محصول را دریافت میکند (توزیع درآمد)، را تعیین میکنند (فریدمن و فریدمن، ۱۹۸۰، ۶). سیستم قیمتها شبکهای پیچیده از اطلاعات و انگیزهها را به وجود میآورد. تلاش دولت برای جایگزین کردن مبادله داوطلبانه با کنترل بازار، اغلب سبب میشود که نتوان مشکلاتی را که خود توجیه کننده دخالت دولت بودند، رفع نمود و در واقع، غالبا با تحمیل هزینه بر بعضی از فعالان بازار و متمرکز نمودن منافع بر دیگران، مشکل را حادتر میسازد. آزادی تجارت، همکاری در میان گروههای مختلف را بالا برده و سازگاری منافع آنها را افزایش میدهد. کنترل منافع به بروز تضاد و درگیری منجر شده و منافعی خاص را در سیاست به وجود میآورد. «همانند قبل، دستی نامرئی در سیاست وجود دارد که دقیقا در جهت مخالف دست نامرئی آدام اسمیت عمل میکند. دست نامرئی سیاسی باعث میشود که افرادی که تنها درپی بهبود و منافع عمومی هستند، منافع خاصی را که قصدی برای بهبود آنها نداشتند، ترفیع دهند» (فریدمن و فریدمن، ۱۹۸۰، ۲۸۱).
کتاب «آزادی انتخاب»، پیامهای واضحی درباره قدرت بازار جهت مهار کردن قوه ابتکار فردی و آگاهی نسبت به زمان و مکان، اهمیت حقوق مالکیت و حاکمیت قانونی در درک افراد از بهرههای حاصل از مبادله و محافظت از آزادی شخصی، ناکامی سیاستهای دولت در دستیابی به اهداف تعیین شده، شکنندگی سیاستهای دولت در مقابل رفتارهای فرصتطلبانه گروههای دارای منافع خاص و خطر دخالت دولت در اقتصاد برای آزادی انسان را به مخاطبان خود ارائه میکند. اگر چه مخاطبین پیام میلتون و رز فریدمن، عمدتا آمریکاییها بودند، اما کتاب آنها انباشته از تحلیلهای مقایسهای برپایه نمونههایی از کشورهای دیگر است که از جمله آنها میتوان روسیه، هند، چین و هنگکنگ را نام برد. پیامی که از طریق این تحلیل تاریخی مقایسهای فرا گرفته میشود، از این قرار است: «هرجا که عنصری حائز اهمیت از آزادی فردی، معیاری از پیشرفت مادی (که در اختیار شهروندان عادی باشد) و امیدواری زیاد به پیشرفت بیشتر در آینده را مشاهده میکنیم، همچنین میبینیم که فعالیتهای اقتصادی عمدتا از طریق بازار آزاد سازماندهی میشوند. هر جا دولت، فعالیتهای اقتصادی شهروندان خود را به طور جزئی کنترل میکند، یعنی هرجا که برنامهریزی اقتصادی متمرکز و جزئی حاکم میشود، شهروندان عادی در قیود سیاسی گرفتار خواهند شد، استاندارد زندگی آنها پایین خواهد آمد و قدرت چندانی برای در اختیار گرفتن سرنوشت خود نخواهند داشت» (فریدمن و فریدمن، ۱۹۸۰، ۴۶).
این قضاوت گسترده و فراگیر بود که به عنوان یک منبع الهام برای اقتصاددانان مخالف در اتحاد جماهیر شوروی سابق عمل کرد و باعث شد که آنها در اواخر دهه ۱۹۸۰ و اوایل دهه ۱۹۹۰ به دنبال تغییرات اقتصادی و سیاسی باشند.
تاثیرات مستقیم و غیرمستقیم میلتون فریدمن
در سالهای ۱۹۸۹ و ۱۹۹۱
میلتون فریدمن به عنوان روشنفکر و سخنگوی اصلی لیبرالیسم اقتصادی، تاثیر غیرمستقیم خود را از چین تا لهستان و در تمامی نقاط شمال و جنوب بر جای نهاد. تنها میتوان اثرگذاری هایک را با وی مقایسه نمود.۶
هر بار که یک اصلاحطلب جدید اقتصادی به رابطه درونی میان آزادی سیاسی و آزادی اقتصادی، لزوم مالکیت خصوصی و آزادی قرارداد، اهمیت سیاستهای پولی و مالی قاعدهمند، عواقب شدید نظارت دولت و گروههای دارای منافع خاص که استبداد موجود را شکل میدهند، پافشاری میکند؛ این تاثیر غیرمستقیم فریدمن آشکار میگردد. او باعث شد که تحلیل در جانبداری از بازارهای آزاد و ارائه راهحلهای مبتنی بر بازار در برابر پرسشهای مربوط به سیاستهای عمومی از اهمیت فزایندهای برای اقتصاددانها برخوردار گردد. فریدمن در تلاش برای ارائه راهحلهای مبتنی بر بازار خود به مباحث عمومی، نظریاتی را شکل داد که نه تنها انقلابهای تاچر و ریگان در دهه ۱۹۸۰ را تحت تاثیر خود قرار دادند، بلکه سیاستهای اعمال شده در دهه ۱۹۹۰ در لهستان، جمهوری چک و روسیه را نیز شکل دادند. بسیاری از این ایدهها در خلال تلاشهای فریدمن در دهههای ۱۹۶۰، ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ جهت بررسی مشکلات آزاردهنده مرتبط با سیاستهای عمومی در آمریکا، انگلستان، هند، آمریکای لاتین و چین پدید آمدند. وی بسیار فراتر از آن بود که تنها مقامی تشریفاتی در فلسفه سیاسی و اقتصاد سیاسی لیبرالیسم کلاسیک داشته باشد. (بسیاری از اصلاح طلبها در مخالفت با سیستم سوسیالیستی سابق همین نگرش را به کار میبستند.) او منبع الهامی برای بسیاری از پیشنهادات و برنامههای سیاستی که به کار بسته شدند، نیز بود. میلتون و رز فریدمن در ۱۹۸۰ جرات باور به این اعتقاد را که کمونیسم طی یک دهه فرو خواهد ریخت به خود ندادند، اما آن را منتفی نیز ندانستند:
«اگر اجازه داده شود که غول نوآوری و ابتکار خصوصی حتی تا این حد اندک نیز از شیشه بیرون آید (منظور، یوگسلاوی در دهه ۱۹۷۰ است)، مشکلات و مسائلی سیاسی پدید خواهند آمد که احتمالا دیر یا زود به واکنش در مقابل اقتدارگرایی خواهند انجامید. به نظر میآید که احتمال بروز نتیجه مخالف آن، یعنی سقوط کمونیسم و جایگزینی آن با سیستم بازار بسیار کمتر باشد، با این حال ما به عنوان انسانهایی خوشبین، این احتمال را به طور کامل نفی نمیکنیم»۷ (فریدمن و فریدمن، ۱۹۸۰)
امکان نداشت که مشکل موجود در نظامهای موجود در کشورهای بلوک شوروی را به طور یکپارچه، از طریق اصلاحات جزئی در سیستم سوسیالیستی برطرف ساخت. مساله به جنبهای خاص از این سیستم مرتبط نبود، بلکه آنچه مشکلات را پدید میآورد، کل سیستم بود.۸ میلتون فریدمن(۱۹۸۴) در کتابچهای که برای مرکز تحقیقات اقتصادهای کمونیستی به نگارش در آورد، دیدگاه خود را راجع به مشکلات موجود در راه ورود بازار به اقتصاد دستوری چنین بیان نمود:
«به عقیده من، این راه بیان موضوع، وارونه است. پرسش واقعی آن است که تا چه حد میتوان عناصر دستوری را به اقتصاد بازار وارد کرد. من فکر میکنم این که اقتصادی با مقیاس بزرگ برمبنایی کاملا دستوری عمل کند، به معنای واقعی کلمه غیرممکن است.
اساسا آن چه باعث میشود که کشورهایی مثل چین یا شوروی، اصلا بتوانند کارکردی داشته باشند، عناصری از بازار هستند که یا به صورت آگاهانه به کار گرفته شدهاند و یا امکان عملکرد آنها به طور ناخواسته فراهم گردیده است. وقتی از عناصری از بازار صحبت میکنم که به اقتصادهایی دستوری از قبیل اقتصاد چین و شوروی وارد شدهاند، راجع به بازارهای آزاد صحبت نمیکنم، چرا که این اقتصادها بسیار انحراف یافتهاند. به همین دلیل است که استاندارد زندگی در این کشورها، تا این حد پایین و ناکافی است» (فریدمن، ۱۹۸۴،۸)
مسوولان طراحی اصلاحات برای اقتصادهای سوسیالیستی موجود در کشورهای بلوک شوروی، از یافتههای فریدمن درباره علل ناکامی این اقتصادها بهره بردند. آبل آگانبگیان، از مشاوران اقتصادی مهم گورباچف در دهه ۱۹۸۰، در توصیف ملاقات خود با میلتون فریدمن در سان فرانسیسکو میگوید: ایمان باورنکردنی او به مالکیت خصوصی من را حیرت زده کرده، این ایمان طوری بود که امکان هر نوع دیگری از مالکیت را مثل آن نوعی که در کشورهای سوسیالیستی وجود دارد، نادیده میگرفت. از دیدگاه فریدمن، رفاه تنها از طریق مالکیت خصوصی داراییها، بازار آزاد و وجود بانکهایی که کاملا از دولت مستقل بوده و به این بازار خدمتدهی میکنند، به دست میآید...، اما اگر توجه خود را به جای مسائل مفهومی به نظریههای عینی وی معطوف سازیم که در مطالعاتش مطرح نموده است، در مییابیم که بسیاری از آنها میتوانند برای ما بسیار مفید باشند. فریدمن در برخی از موارد به نمونههایی از برآوردهای نادرست مالی توسط دولت در افزایش هزینهها، چاپ پول اضافی و... اشاره میکند. اگر چه من این دیدگاه وی را که کشورهای سوسیالیستی باید داراییها را به مالکیت خصوصی واگذار کنند، نمیپذیرم، با این حال با علاقه زیاد به توضیحات وی درباره تورم کنونی در چین که به تازگی از آن ملاقات کرده است و در دیگر کشورها، گوش کردم» (آگانبگیان، ۱۹۸۹، ۵۳-۵۲).
تیم اصلاحات گورباچف نه تنها از قدرت ذهنی لازم برای استقبال از مالکیت خصوصی و اقتصاد بازار برخوردار نبود، بلکه ناهمخوانی تلاشهای اصلاحی آنها به فروپاشی نظام شوروی منجر شد.
در پایان دوره گورباچف و پس ازآن، در دوران یلتسین که از گروهی از اقتصاددانان جوان برای تشکیل تیم اصلاحی جدید استفاده گردید، دوباره تاثیر میلتون فریدمن آشکار شد. کریستیا فریلند در کتاب خود اظهار نظری حیرتانگیز را بیان میکند: «واضح است که این تصمیم نامعقولی بود. گایدر که کاپیتالیستی پرشور و طرفدار هایک و فریدمن است، این جا بود. میلتون فریدمن فکر میکرد که دولت رفاه در اروپای غربی، بیش از اندازه بزرگ است. به رونالد ریگان رای داده بود و ایدئولوژی اقتصادی حزب کمونیست اتحادیه جماهیر شوری (CPSU) را شکل داده بود. مثل این بود که از یک ملحد شرکت کننده در جنگهای صلیبی خواسته شود که توضیح المسائل جدیدی را برای واتیکان بنویسد(فریلند ۲۰۰۰، ۲۹).
درک فریدمن از طبیعت اقتصادهای کمونیستی واقعا موجود، بنا به دلایل چندی که بعدها و در طی دوره گذار اهمیت آنها ثابت شد، مهم بود. آن چه در ۱۹۸۹ و ۱۹۹۱ سقوط کرد، اقتصاد بازار انحراف یافته به همراه شبکههای اجتماعی و روابط درونی سیاسی بود که در اثر انگیزههای حاصل از این سیستم انحراف یافته شکل گرفته بودند. وجود این سیستم باعث شد که آنهایی که در موقعیتهای برتر سیاسی قرار داشتند، از قدرت نامتناسبی برخوردار گردند. تولید به خاطر وجود انگیزههای فاسد و انحراف سیگنالها که در نتیجه کنترل قیمتها به وجود آمده بودند، دچار عدم کارآیی گردد و هرگونه انگیزهای برای نوآوری، تغییر و پیشرفت از میان برود. همانطور که فریدمن، بعدها طی سفری به چین در سال ۱۹۸۸ بیان کرد: «مشکلات مربوط به غلبه بر گروههای ذینفع و بیاثر کردن رانت خواری، تقریبا در هر تلاشی برای تغییر سیاستهای دولتی، شامل خصوصیسازی یا حذف پایگاههای نظامی یا کاهش یارانهها یا هر چیز دیگری که باشند، وجود دارد» (فریدمن، ۱۹۹۰، ۹۴).
فریدمن به اصلاح طلبها توصیه میکرد که برای غلبه بر گروههای ذینفع و گذار به اقتصاد بازار آزاد، باید به سرعت و قاطعانه به حرکت درآیند. این بحثی ظریف و هوشمندانه است؛ زیرا فریدمن میپذیرد که ممکن است در شرایط خاصی، عملکرد روش «آهسته و پایدار» از روش «دفعی و یکباره» بهتر باشد و به ویژه ممکن است از عملکرد بهتری در زمینه مسائل مرتبط با کیفیت و پایداری سیاسی اصلاحات برخوردار باشد؛ اما مباحث مربوط به کارآیی اقتصادی و این واقعیت که سیاست اصلاحات تدریجی، امکان سازماندهی و مبارزه گروههای ذی نفع علیه تغییرات را فراهم میآورد، بالاخره مخاطب را به این جا میرساند که از حرکات سریع و قاطعانه در سیاستهای اقتصادی حمایت کند. این امر به آن معنا نیست که اصلاح طلبها نباید چندان به فکر دوام سیاسی اصلاحات باشند، بلکه همانطور که فریدمن تاکید میکند، برای پرداختن به استبداد موجود در رابطه با تغییرات اقتصادی، چند روش اساسی معدود وجود دارد. یک روش که در مورد بریتیش تلهکام طبق آن عمل شد، این است که سعی کنیم از گروههای ذینفع، سهامدارانی را به وجود آوریم، که منافع خصوصیسازی را درک کنند.
همانطور که فریدمن هشدار میدهد، مشکل این روش آن است که اگر تنها انحصار خصوصی را جایگزین انحصار دولتی کنیم، آنگاه افرادی که از لحاظ سیاسی به این انحصار مرتبط هستند، تلاش خواهند کرد تا مانعی موثر را در مقابل ورود به صنایع مربوطه ایجاد کنند. ۱۰خود فریدمن برای پیشگیری از بروز این مشکل از توزیع آزاد سهام در بنگاههای دولتی و سپس مجاز ساختن شهروندان به خرید و فروش آزادانه این سهام در بازارهای آزاد طرفداری میکرد. همچنین اصلاحطلبها نهایتا میتوانند به جای مبارزه مستقیم با انحصار موجود، تنها موانع اعمالشده توسط دولت در مقابل ورود به صنعت را حذف کرده و این امکان را برای بازار فراهم آورند که چه از طریق ورود رقبای مستقیم و چه از طریق نوآوریهای تکنولوژیکی که ویژگیهای صنعت را تغییر میدهند، جایگزینهایی را برای آنها به وجود آورد.»
اگرچه مشاهده کردیم که اقتصاددانهای مختلفی در روسیه، تاثیر فریدمن را بر شکلگیری تحلیلهای خود تصدیق کردند، اما موفقترین اصلاحطلبهای اقتصادی در لهستان و جمهوری چک، چیزی بیشتر از یک چارچوب مرجع را از فریدمن قرض گرفتند.
لژک بالسرویچ، وزیر مالی لهستان به سراغ فریدمن رفته بود تا ایدههایی عملی درباره ثبات پولی و خصوصیسازی و مالیات ثابت را از وی اخذ کند. ۱۲ جفری ساکس (۱۹۹۳، ۸۷)، آندرس اسلاند (۲۰۰۲، ۲۵۶) و مارشال گلدمن (۲۰۰۳، ۱۹۶) همگی فریدمن را «پدرخوانده» برنامههای خصوصیسازی میدانند که در تمامی اقتصادهای در حال گذار به جریان افتادند. شاید قویترین تایید از تاثیر مستقیم میلتون فریدمن بر هدایت تجربههای گذار، از جانب واسلاف کلاوس مطرح شده باشد و بنابراین ارزش آن را دارد که بخش طولانی از صحبتهای وی را، که در مراسم اعطای دکترای افتخاری به میلتون فریدمن در ۱۷ آوریل ۱۹۹۷ در دانشکده اقتصاد پراگ ایراد شدند، نقل کنیم:
ادامه در خبر بعد
ارسال نظر