ادامه از خبر قبلی( قسمت اول)
بسیاری از این کارکردهای مرتبط با اتصال، برای بزرگسالانی که خانواده تشکیل داده، اما تصمیم می‌گیرند که فرزند نداشته باشند،‌ نیز صادق است.

تصمیم دو فرد بزرگسال (یا بیشتر)، برای در هم تنیدن نامحدود زندگی خود،‌ از طریق ایجاد خانواده، (چه قانونی باشد و چه غیرقانونی) نهادی را برای آنها فراهم می‌آورد که از طریق آن می‌توانند پیوندهای اتصالی را به همان‌گونه که والدین با فرزندانشان برقرار می‌سازند،‌ ایجاد کنند. البته این گونه پیوندها به اندازه پیوندهای والدینی که قبلا چنین ارتباطاتی را در دوران کودکی خود برقرار نموده‌اند، منجر به رشد و بهبود آنها نمی‌شود، اما از این لحاظ که به عنوان مسیری به سوی تکامل عاطفی و روان‌شناختی در طول دوره بزرگسالی فرد عمل می‌کنند، به همان اندازه اهمیت دارند.
در ادبیات اقتصادی مربوط به خانواده، بر مفهوم تولید خانوار تمرکز می‌شود. برخی از کالاها و خدمات، به جای آنکه از بازار خریداری شوند، باید درون خانواده تولید گردند. کارکرد خانواده آن است که روش‌ها را برای این کار بیابد. خانوار، منابع لازم را از بازار دریافت کرده و کالاهایی را می‌خرد که سپس برای تولید محصولاتی همچون غذا، مراقبت از فرزندان و تربیت آنها، پاکیزگی (شستن لباس، گردگیری و ...) و محصولاتی از این دست، با نیروی کار ترکیب می‌شوند. اینکه چه کالاها و خدماتی به جای بازار، درون خانواده تولید شوند، به سلایق و ترجیحات اعضای خانوار و هزینه فرصت زمانی بستگی دارد که آنها باید برای تولید این محصولات صرف کنند. در صورتی که دستمزد عضو یا اعضای بزرگسال خانواده زیاد بوده‌ و بنابراین هزینه فرصت بیشتری داشته باشند، آن گاه با احتمال بیشتری، این محصولات را از بازار خریداری خواهند کرد. آنچه این ادعا را توجیه می‌کند،‌ افزایش درآمد خانواده‌ها طی قرن گذشته و افزایش متناسب با آن، در خرید کالاهایی از بازار است که قبلا درون خانوار تولید می‌شدند. (خوردن غذا در بیرون از خانه، خشکشویی، مهد کودک، مراقبت‌های بهداشتی و ...) این امر، به‌ویژه در سالیان اخیر با افزایش سهم زنان در نیروی کار افزایش یافته است، که نه تنها هزینه فرصت تخصیص زمان آنها به تولید در خانه را بالا برده است، بلکه درآمد لازم برای خرید جایگزین آنها از بازار را نیز فراهم نموده است. میزان مناسبی از این نیروی کار مونث نیز به سمت ارائه همان کالاهایی روی آورده‌اند که امروزه، نقش جایگزین تولیدات خانواده را فراهم می‌آورند. بنابراین به نظر می‌رسد که با هر شرایطی، خانواده به تولید کالاهایی می‌پردازد که افراد، یا نمی‌توانند یا نمی‌خواهند که آنها را از بازار خریداری نمایند.
با این وجود، دلایلی وجود دارد که ما را متقاعد می‌سازد که تمامی کارکردهای خانواده را نمی‌توان توسط بازار جایگزین نمود. در واقع، مطابق اصول کلی اقتصادی، باید انتظار داشته باشیم که وقتی برخی از کارکردهای خانواده به دوش بازار می‌افتد،‌ آنگاه نیروی کار آزاد شده در خانواده، برای تولید اشکال دیگر تولیدات خانوار،‌ به کار بسته خواهد شد. اینکه اشکال جدید تولید خانگی، تا چه حد جایگزین محصولاتی خواهند شد که در حال حاضر توسط بازار تولید می‌شوند،‌ به شدت به این امر بستگی دارد که والدین، تا چه حد، زمان تخصیص داده شده به تولید بازار را جایگزین زمانی خواهند کرد که در نتیجه فراغت از تولید خانواده، آزاد شده است. مطمئنا افزایش سهم زنان در نیروی کار، در نیمه دوم قرن بیستم، تا حدودی پاسخی است که به کاهش ساعات لازم برای تولید خانگی، داده شده است. این امر، حاکی از آن است که چنین جایگزینی، قطعا روی می‌دهد.
همچنین، اینکه زمان «فراغت» و استراحت بسیاری از خانواده‌ها، تا چه حد شلوغ‌تر از همیشه شده باشد، با این تحلیل همخوانی دارد.
خانواده‌ها می‌توانند وقت کمتری را به آشپزی و نظافت اختصاص ‌دهند و زمان بیشتری را صرف همراهی با فرزندانشان، در فعالیت‌های جنبی مثل ورزش یا فعالیت‌های هنری کنند. این امر، به یک معنا، جایگزین کردن فعالیت‌های مربوط به زمان استراحت خانواده، به جای فعالیت‌های مربوط به زمان کار است. با جابه‌جا شدن برخی از کارکردهای اقتصادی خانواده به سوی بازار، خانواده خواهد توانست به صورت فزاینده‌ای کارکردهای غیراقتصادی بیشتری را به دوش بگیرد.
دلیل دیگری برای آنکه بازار احتمالا هیچ گاه به طور کامل، جایگزین کارکردهای خانواده نخواهد شد، آن است که زندگی در خانواده، برخی منافع اقتصادی خاص خود را دارد. اغلب این منافع، با اقتصاد مقیاس ناشی از زندگی گروهی ارتباط دارد. با افزایش تعداد اعضای درون‌ خانواده، هزینه متوسط غذا و وسایل خانگی، کاهش می‌یابد. اگر دو نفر، با یکدیگر ازدواج کرده و تشکیل یک خانواده بدهند، به دو ماشین ظرفشویی و دو جاروبرقی نیاز نخواهند داشت. همچنین، احتمالا هزینه متوسط پخت غذا برای دو نفر، نسبت به یک نفر (به‌ویژه با در نظر داشتن مقدار نهایی کار اضافی برای آماده کردن شام برای دو نفر در مقابل یک نفر)، کمتر خواهد بود. خانواده‌ها، همچنین فواید تخصصی شدن را به همراه دارند. در صورتی که اعضای خانه، در برخی کارهای تولیدی خاص، متخصص شوند. یا احتمالا در صورتی که یکی از اعضای خانواده، در تولید بازار و دیگری در تولید خانه تخصص یابند، آن گاه بهره‌وری و تولید خانواده افزایش خواهد یافت. از دید اقتصادی، تصمیم برای اینکه چه فرد یا افرادی، در بازار کار کنند و چه کسی در خانه کار کند (یا نکند) را نیز می‌توان بر حسب ترجیحات و هزینه‌های فرصت، درک کرد.رابطه میان خانواده (family) و اهالی خانه (household)،‌ از دیدگاه اقتصادی، نسبتا مشخص و آشکار است. خانواده‌ها و اهالی خانه، گرایش به همپوشانی دارند، زیرا پیوندهای عاطفی درون خانواده‌ها، به خوبی می‌توانند در برابر طفره رفتن فرآیندهای تولید مشترک و تعهدات غیرمعتبری که در تولید اهالی خانه وجود دارد، نقش محافظ را ایفا نمایند.
انجام بسیاری از کارهای خانگی، به تولید مشترک نیاز دارد و در صورتی که فرد، به دیگرانی که همراه آنها، به امر تولید می‌پردازد، اهمیت بدهد، با احتمال کمتری از زیر بار مسوولیت‌هایش شانه خالی خواهد کرد. روبه‌رو شدن با خشم و عصبانیت کسی که فرد، او را دوست دارد، سبب می‌شود که هزینه طفره رفتن از انجام مسوولیت‌ها بالا رود. همچنین فرد با احتمال بیشتری، به تعهدات خود، وفادار مانده و به آنها عمل خواهد کرد. این نکته، به‌ویژه زمانی صادق است که فرد، در انجام مبادله با کسی که او را دوست دارد، منفعت متقابل را قبلا دریافت نموده باشد. به طور خلاصه، خانواده‌ها، شیوه مهم و عمده‌ای هستند که افراد خانه، طبق آن گرد هم می‌آیند، چراکه پیوند عاطفی درون خانواده، به صورت ابزار نظارتی موثری برای فعالیت‌های تولیدی مشترکی که اهالی خانه انجام می‌دهند، عمل می‌کند. در ادامه مقاله، این نکته را با دقت و عمق بیشتری بررسی خواهیم کرد.
هیچ تحلیلی از کارکردهای خانواده کامل نخواهد بود، مگر آنکه حداقل یکی از توضیحات و دلایل تکاملی مربوط به رفتار خانوادگی را در خود داشته باشد. در کارهای اخیر مرتبط با تئوری تکاملی، تلاش شده است که انواع رفتارهای نوع‌دوستانه‌ای که در جوامع حیوانی و نیز انسانی بروز می‌یابند،‌ بررسی شوند. وقتی که زیست‌شناس‌ها، سطح تحلیل خود را از ارگانیسم، به ژن انتقال دادند، (داوکینز، ۱۹۹۰)،‌ دریافتند که رفتار نوع‌دوستانه و دیگرخواهانه، تلاشی است که فرد، در راستای فدا کردن خود به خاطر ماده ژنتیکی‌اش انجام می‌دهد. در صورتی که فدا کردن شخص، به تعداد زیادی از افراد دیگر که از لحاظ ژنتیکی، همانند وی هستند، اجازه ادامه حیات دهد، آن گاه چنین کاری، از دیدگاه تکاملی، یک استراتژی پیروزمندانه است.
عملکردهای خانواده انسانی باید مشخص و آشکار باشد. انسان‌ها، بنا به دلایل تکاملی، نسبت به اقوام و خویشان خود رفتارهای ترجیحی بروز می‌دهند و هرچه این رابطه خویشاوندی نزدیک‌تر باشد، رفتار ترجیحی نیز شدیدتر خواهد بود. نهاد خانواده، به عنوان کارکردی تکاملی در تعیین افرادی که نزدیک‌ترین رابطه بیولوژیکی را با فرد دارند، عمل می‌کند. به گونه‌ای که این فرد بتواند در صورت نیاز به اتخاذ چنین تصمیماتی، تعیین کند که بیشترین حمایت در رابطه با منابع را باید از چه کسانی به عمل آورد و زندگی خودش را فدای چه کسانی کند. همه دلایل ما برای تعیین اعضای خانواده و میزان نزدیکی آنها به ما، بخشی از همان چیزی هستند که زیست شناس‌ها، آن را «گزینش اقوام» می‌نامند. ما با داشتن این آگاهی که چه کسی و چگونه، با ما ارتباط دارد و با گردآوردن نزدیکترین آن‌ها در اطراف خودمان، «نزدیکی‌های اجتماعی برای محاسبه» را به وجود آورده‌ایم که براساس آن‌ها، می‌توانیم تعیین کنیم که فدا شدن برای چه کسی، موجه و معنی‌دار است و به چه میزان متمایل خواهیم بود که خود را برای او فدا کنیم. (رایت. 1994، ص 159). البته خانواده کارکردهایی به جز آن‌چه در این جا مورد بحث قرار گرفت نیز دارد. با این حال، مواردی که در این‌جا تحلیل و بررسی شدند، از دیدگاه هایکی بیشترین اهمیت را دارند. همچنین باید به این نکته اشاره کرد که این‌گونه نیست که این کارکردها، به صورت روبه‌رو، از یکدیگر مجزا باشند، بلکه نقش مکمل یکدیگر را ایفا می‌کنند؛ به عنوان مثال، خلق پیوندهای اتصالی ایمن، سبب می‌شود که فرآیند سازگاری با جامعه تسهیل یابد. همچنین، پیوندهای عاطفی که منجر به عملکرد مناسب فرآیندهای تولیدی اهالی خانه می‌شود نیز چنین نقشی دارند. خانواده تمامی کارهای مورد بحث سه رشته فوق را انجام می‌دهد و در هرگونه تلاش برای درک خانواده، باید چند رشته را به بحث وارد نمود.
خانواده، به عنوان پلی میان نظم‌های خرد و کلان
دیدگاه هایکی، چه سهم و نقش منحصر به فردی را می‌تواند در رابطه با کارکردهای خانواده ایفا کند؟ ایده هایکی «زندگی همزمان در دو جهان»، به عنوان مبنا و پایه‌ای برای درک این نکته عمل می‌کند که خانواده، نهادی است که انسان‌ها، به ویژه کودکان را قادر می‌سازد که هم نظم‌های خرد و کلان، و هم کاربرد آن‌ها را در محیطی یاد بگیرند که خصوصی بودن روابط در آن محیط، امکان رشد و بهبود آن‌ها را از طریق فرآیندهای جمعی و سیستم‌های تشویق و تنبیهی که تا بیشترین درجه ممکن، مشخص شده‌اند، فراهم می‌آورد. به طور مشخص‌تر، خانواده می‌تواند اصل پیروی از قاعده را به خوبی انتقال دهد. این اصل، در مفهوم هایکی جامعه بزرگ، در رفتار انسان از نقشی اساسی برخوردار است.
در پایه امن خانواده است که کودکان می‌توانند قواعدی را که رفتار انسان را در دنیای بزرگ‌تر اجتماعی کنترل می‌کنند یا باید آن را کنترل کنند، هم به طور صریح (از طریق دستورالعمل) و هم به طور ضمنی، (از طریق آزمایش و تجربه) بیاموزند. این نهاد، مدرسه‌ای برای یادگیری هنجارهای ضمنی اجتماعی است. اولین تعامل‌ها و روابط متقابل کودک با انسان‌های دیگر، با اعضای خانواده صورت می‌گیرد و این تعامل‌ها و ارتباطاتی که به همراه آن‌ها ایجاد می‌شود، به صورت الگویی برای روابط خصوصی دیگر، یا ارتباط‌های ناشناخته‌تر درون جامعه بزرگ ایفای نقش می‌کنند.
خانواده‌ها، نقشی آشکار را در انتقال قواعد صریح نظم اجتماعی بازی می‌کنند. بخش عمده‌ای از کار والدین در تربیت فرزندان، به آموزش مفاهیم عمومی درست و غلط و توضیح رفتار مناسب در موقعیت‌های مختلف اجتماعی مربوط می‌شود. مجموعه الزامات اخلاقی اساسی که برای عملکرد مناسب در بازار و نیز در نهادهای جامعه مدنی مورد نیاز هستند، در محیط خانواده آموزش داده می‌شوند. احترام همگانی به مالکیت، ممانعت از استفاده از زور، احترام به افراد تنها به دلیل انسان بودن آن‌ها، قواعد مربوط به تشریفات، توانایی ارزیابی صداقت دیگران و مواردی از این قبیل، همگی در عملکرد روزانه افراد در جامعه بزرگ، نقشی حیاتی دارند. خانواده، مکانی عالی برای آموزش این قواعد رفتاری است، اگرچه تنها مکان برای این کار نمی‌باشد.
درست است که این بینش، با کارکرد مشهور خانواده در فراهم آوردن شرایط برای انطباق با جامعه همپوشانی دارد؛ اما بینش‌هایی وجود دارند که مشخصا هایکی بوده و می‌توان آن‌ها را برای درک این فرآیند مورد استفاده قرار داد. نکته فوق، به ویژه برای درک این مطلب صادق است که چرا خانواده، از موقعیتی منحصر به فرد برای ارائه این کارکردها برخوردار است. برتری خانواده در انتقال قواعد صریح اجتماعی را می‌توان بر مبنای مفاهیم آشنای هایکی دانش (Knowledge) و انگیزه‌ها (incentives) درک کرد.
روابط خصوصی درون خانواده، برای والدین دانشی عمیق و غالبا ضمنی را در رابطه با کودک، فراهم می‌آورد که می‌توان آن را در یافتن موثرترین روش جهت انتقال این قواعد و هنجارهای اجتماعی مورد استفاده قرار داد. افزون بر آن، حداقل در خانواده‌های سالم، والدین از بهترین انگیزه برخوردارند تا اطمینان حاصل نمایند که کودک، چنین رفتارهایی را یاد می‌گیرد؛ چرا که خانواده، به عنوان مکان اصلی تعامل‌های اجتماعی باقی می‌ماند که رفتار مناسب، سبب خواهد شد که این‌گونه تعامل‌ها، بهتر شوند و نیز به این خاطر که شهرت و اعتبار دیگر اعضای خانواده نیز از اثرات خارجی مربوط به سوءرفتار کودکان صدمه خواهند دید. کودکانی که قواعد تعامل اجتماعی را یاد نمی‌گیرند، سبب خواهند شد که والدینشان هم به طور مستقیم، و هم به صورت غیرمستقیم، آزرده خاطر شوند، بنابراین این امر، انگیزه‌ای را برای والدین فراهم خواهد آورد تا اطمینان حاصل نمایند که این‌گونه قواعد، به کودکانشان آموزش داده می‌شود. علاوه بر آن، توضیحی تکاملی در رابطه با تمایل والدین به انتقال این‌گونه قواعد به فرزندانشان نیز وجود دارد. این توضیح، بدین شرح است که آن کودکانی که می‌توانند در دنیای اجتماعی، مسیر خود را بهتر طی کنند، با احتمال بیشتری به حیات خود ادامه خواهند داد و خواص ژنتیکی والدینشان را منتقل خواهند کرد.
از نقطه نظر هایکی، قواعد صریح تعامل‌های اجتماعی، تنها یکی از عناصر فرآیند تطبیق با جامعه هستند. همان‌طور که هایک بارها مطرح ساخته است، بسیاری از قواعد نظم اجتماعی، تلویحی و ضمنی هستند؛ به این معنا که اغلب، براساس قواعدی عمل می‌کنیم که نسبت به آن‌ها آگاه نیستیم. این قواعد ضمنی، حداقل در دو سطح عمل می‌کنند. آن‌ها در ساختار ذهن کار می‌کنند؛ چرا که ذهن، خود مجموعه‌ای از قواعد و تنظیمات همراه آن‌ها است که خود، قادر به بیان کامل آن‌ها نمی‌باشد قواعد ذهنی که بر رفتار ما حکمرانی می‌کنند، در شکل‌های مختلف ارتباطات اجتماعی که کودکان، در ابتدای زندگی خود با آن‌ها مواجه می‌گردند، آموزش دیده می‌شوند. همانطور که قبلا بیان شد، ادبیات روان‌شناسی، با وضوح کامل نشان می‌دهد که تجربیات دوران کودکی افراد، به شیوه‌های بسیاری بر آن‌ها تاثیر می‌گذارد. همچنین این آثار، نشان‌دهنده آن هستند که شکل‌گیری و توسعه پیوندهای اتصالی، برای آن‌که مسیر رشد، سالم باشد، نقشی حیاتی ایفا می‌کنند. به بیان تئوری ذهن هایک، این پیوندهای اتصالی بر «نقشه» ذهنی که افراد، برای جهت‌دهی و هدایت رفتارهایشان می‌سازند، تاثیر می‌گذارد. این قواعد رفتاری، ممکن است «اجتماعی» باشند یا نباشند؛ به این معنا که ممکن است با رفتار دیگران ارتباط داشته باشند یا خیر؛ به عنوان مثال ممکن است این قواعد، با ارتباطات ما با جهان فیزیکی مرتبط باشند. آن‌چه در رابطه با اهداف ما در این‌جا، حائز اهمیت است، این نکته است که یادگیری این قواعد هدایت‌کننده، به واسطه محیط خانواده تسهیل می‌شود؛ چرا که این محیط، کودکان را ترغیب می‌کند که به وارسی جهان اطراف خود بپردازند؛ اما آن‌ها را از صدمات جسمی که ممکن است در نتیجه وارسی‌های اشتباه پدید آیند، محافظت می‌کند. کودکان، باید به عنوان بخشی از فرآیند رشد ذهنی خود، «روش عملکرد دنیا» را بیاموزند. حال، دانش و عشقی که والدین به این فرآیند وارد می‌کنند، سبب می‌شود که کودکان در موقعیتی برتر قرار گیرند و اطمینان حاصل می‌شود که آنها، این فرآیند یادگیری را طی خواهند کرد.
هایک، معتقد است که علاوه بر قواعد ضمنی که فرآیندهای ذهنی را هدایت می‌کنند، بسیاری از قواعدی که رفتار ما را در موقعیت‌های اجتماعی، و به ویژه در دنیای ناشناخته‌تر جامعه بزرگ هدایت می‌کنند نیز عنصری تلویحی را در خود دارند؛ مثلا ممکن است بدانیم که احترام به مالکیت، ایده خوبی است؛ اما شاید نتوانیم دلیل اینکه حقوق مالکیت، چرا یا حتی چگونه اعمال می‌شود را بیان کنیم. ممکن است بتوانیم بگوییم که به فرد دیگری اعتماد داریم اما شاید نتوانیم قواعدی که در انجام این قضاوت مورد استفاده قرار می‌دهیم را شرح دهیم. از آنجا که افراد بزرگسال غالبا نمی‌توانند قواعدی که رفتارشان را، حتی در شرایط اجتماعی خصوصی‌تر، هدایت می‌کنند، توضیح دهند، بنابراین یادگیری این‌گونه قواعد، باید از طریق مشاهده و تقلید صورت پذیرد. رابطه خصوصی و نزدیکی فیزیکی متناوب میان کودک و والد، محیط منحصر به فردی را برای این فرآیند مشاهده و تقلید به وجود می‌آورد. گستره فعالیت‌های اجتماعی که اغلب والدین و کودکان به همراه هم در آنها وارد می‌شوند، فرصت‌هایی را برای کودکان فراهم می‌آورد تا رفتار اجتماعی والدین را مشاهده کرده و تقلید نمایند. آنها با یادگیری از این طریق، شروع به درونی‌سازی رفتاری می‌کنند که مشاهده نموده‌اند. چه والدین بتوانند قواعدی که رفتارهایشان را جهت می‌دهد، را به طور آشکار بیان کنند و چه قادر به انجام این کار نباشند، کودکان چنین عملی را انجام خواهند داد. ممکن است پدر یا مادر نتواند قاعده‌ای را توضیح دهد که در هنگام تعامل با یک غریبه، بر رفتارش حاکم است، اما کودک می‌تواند این رفتار را مشاهده کرده و بعدا آن را تقلید نماید و از این طریق قواعد ضمنی موثر را به کار ببندد. بنابراین خانواده می‌تواند به عنوان نهادی برای انتقال قواعد اجتماعی، که حتی خود والدین نیز لزوما نمی‌توانند آنها را بیان کرده یا درک نمایند، عمل کند.
ممکن است در حین یادگیری چگونگی بسط و توسعه ارتباطات اجتماعی خصوصی‌تر در نظم‌های خرد، همین فرآیند یادگیری تقلیدی در کار باشد. کاملا آشکار است که شکل‌گیری و گسترش پیوندهای اتصالی در اوایل زندگی، الگویی را برای ارتباطات شخصی سالم در ادامه به وجود می‌آورد. امنیت ارتباط میان کودک و والد، در یادگیری چگونگی ایجاد روابطی در طول زندگی که به همین گونه ایمن باشند، نقشی بنیادین دارد. با این حال، این پیوندهای اتصالی را نمی‌توان به صراحت «یاد داد»، بلکه این رفتار والدین و نزدیکی به آنها است که کودکان و والدین را قادر می‌سازد که چنین پیوندهایی را شکل دهند، زیرا کودکان از طریق تجربه یاد می‌گیرند که پیوند یافتن با دیگران، چه معنایی دارد. کودکان در حین رشد، این تجربیات یاد گرفته در خلق این‌گونه پیوندها با دیگران را، یاد می‌گیرند. اینکه افراد، چگونه یک رابطه دوستی یا عاطفی «ایجاد می‌کند»، و اینکه روابط نهادهای اجتماعی رو در رو، چگونه عمل می‌کنند، چیزی نیست که بتوان آن را به راحتی بیان نمود. این فرآیند، از طریق تجربه و تقلید یاد گرفته می‌شود، و عمیقا درون ذهن نقش می‌بندد. نه‌تنها کودکان، قواعد تعامل اجتماعی در دنیای بزرگ را از طریق فرآیند تقلیدی که به میزان بسیار زیادی، به واسطه رابطه خصوصی خانواده تسهیل می‌شود، یاد می‌گیرند بلکه آنها می‌توانند قواعد روابط خصوصی را نیز خود، به شیوه‌ای مشابه بیاموزند. خانواده، فرآیندی اکتشافی برای یادگیری قواعد صریح و ضمنی تعامل اجتماعی، هم در نظم خرد خصوصی و هم در نظم کلان ناشناخته است.
البته همه خانواده‌ها، دارای فرزند نیستند. زوج‌های بدون فرزند هم، چه از لحاظ داده‌های آماری و چه در میان مردم، خانواده تشکیل می‌دهند. افراد مجرد، غالبا ارتباطات خود با والدین و خواهر و برادرها را حفظ می‌کنند، و ممکن است حلقه‌هایی از دوستانشان را داشته باشند که برای آنها، همانند خانواده عمل خواهند کرد. در تمامی این موارد، به ویژه در مورد زوج‌های بدون فرزند، روابط نزدیک میان افراد پیوند یافته به یکدیگر، ولو با شدت کمتر، همان کارکردهایی را که برای کودکان ایفا می‌کنند، در این جا نیز انجام می‌دهند. در تمامی روابط خانوادگی، میزانی از نزدیکی، احترام، همکاری و مشارکت و همراهی و انجام کارها به همراه احساس و عاطفه وجود دارد. همچنین، همه این موارد درون نوعی از تعامل‌های رو در رو صورت می‌گیرند. اگرچه آموزشی که بچه‌ها، تحت هدایت و راهنمایی والدینشان فرا می‌گیرند، بسیار با اهمیت است، اما حتی در صورتی که فرزندی نیز در خانواده وجود نداشته باشد، در دیگر روابط اتصالی میان والدین الگوهای یادگیری مشابهی بروز می‌کند. روابط میان بزرگسالان با یکدیگر، ما را به یاد همان نوع تمایزهای میان نظم‌های خرد و کلان می‌اندازد که در حین کودکی، یاد می‌گیریم و آنها از این طریق، درک ما از قواعد یکدیگر (و احترام به آنها) را بالا می‌برند. اگرچه کارکردهایی که خانواده‌ها برای فرزندان انجام می‌دهند، به وضوح ارزش تکاملی اجتماعی و بیولوژیکی را دارند، اما خانواده‌های بدون فرزند، در پی افزایش میزان شادی و اتصال بزرگسال‌ها به یکدیگر هستند، که این نیز فواید اجتماعی بسیاری را به همراه دارد.
خانواده، حداقل به لحاظ آرمانی، فضای محافظی را در مقابل مزاحمت دولت و بازار فراهم می‌کند. مطمئنا این نکته درست است که هم ظهور بازار و هم اقدامات صورت گرفته توسط دولت، به ایجاد این امکان برای خانواده کمک کرده است که به‌‌صورت حوزه‌ای خصوصی عمل کند.وقتی که حوزه خصوصی خانواده، شکل گرفته و تثبیت یابد، آنگاه این نهاد می‌تواند به عنوان ضربه‌گیری در برابر نهادهای اقتصادی و سیاسی بزرگ‌تر، عمل کند. خانواده‌ها، درون این حوزه به شدت محافظت شده، و می‌توانند کارکردهایی که در بالا مورد بحث قرار دادیم، ایفا کنند. این کارکرد خانواده‌ها، توسط مدارس، کلیساها و دیگر عناصر جامعه مدنی تکمیل می‌شود. همه این نهادها حداقل در شکل آرمانی خود، به یادگیری قواعد اجتماعی، به شیوه‌هایی که خانواده‌ها عمل می‌کنند، سهیم هستند.
با این وجود، نهاد خانواده، به ویژه در رابطه با کودکان و برای انجام این امور، ضروری است، اگرچه احتمالا کافی نمی‌باشد، چرا که پیوندهای اتصالی، برای کارکرد اجتماعی در هر حوزه‌ای، اهمیتی بنیادین دارند. فرآیند اتصالی، و آموزش و رشدی که از طریق آن ممکن می‌شود، در شرایطی که ارتباط میان کودک و مراقب، عمیق بوده و همراه با محبت و نزدیکی باشد، بسیار موثرتر خواهد بود. انتقال دانش، فرهنگ و هنجارها از طریق والدین، درک بسیار مفصلی از کودک را می‌طلبد، و نیازی به ذکر این نکته نیست که برای انجام این کارها، نیاز به یک انگیزه وجود دارد. با خارج شدن فرد از خانواده و ورود او به دیگر نهادهای جامعه مدنی، با تعامل‌های به شدت ناشناخته‌تر، و بنابراین رسمی‌تر روبه‌رو می‌شود، که «بخشندگی» کمتری در مقابل اشتباهات او خواهند داشت. به این دلیل است که اگرچه مدارس، کلیساها یا مهدکودک‌ها خانواده را تکمیل می‌کنند، اما هرگز نمی‌توانند جایگزین آن شوند. این نهادها، در مقایسه با نزدیکی و رابطه خصوصی شدید درون خانواده، تا حدودی ناشناخته‌تر هستند، و از این رو، در انجام کارهایی که خانواده می‌تواند از عهده آنها برآید، هرگز به اندازه خانواده کارآمد نیستند و همچنین از انگیزه قوی همانند خانواده برخوردار نیستند. چنین تحلیلی، خانواده را در مقام یک نهاد اجتماعی قرار می‌دهد که برخلاف تاکید هاجسون، مبنی بر آنکه خانواده با «فردگرایی مبتنی بر بازار» همخوانی ندارد، در بازار و در نظم‌ لیبرالی، اهمیتی اساسی خواهد داشت.
با وجود خطراتی که در نگاه به کودکان به عنوان دارایی وجود دارد، شباهت آنان به دارایی، خود را در اینجا نشان می‌دهد. به هر حال اگر والدین را به این صورت در نظر آوریم که هم کارکردی تکاملی داشته و هم از محرک اقتصادی- اجتماعی برخوردارند تا «مباشران» خوبی برای فرزندانشان باشند، آن‌گاه بسیاری از تحلیل‌هایی که معمولا در مقابل اشتراکی کردن مالکیت و دارایی مطرح می‌شوند، را می‌توان درباره کودکان نیز به کار گرفت. اگر مسوولیت تربیت و بزرگ کردن کودکان بر عهده والدین نهاده شود، باعث می‌شود که افرادی که بیشترین دانش و بزرگ‌ترین انگیزه اجتماعی و بیولوژیکی را دارند، از این حق برخوردار باشند که تصمیمات مربوط به کودکان را اتخاذ نمایند. این تصمیمات ممکن است شامل این مورد باشد که از دیگران بخواهند تا در بخشی از زمان شبانه‌روز، «مباشر» و مسوول کودکانشان باشند. (نگهداری از کودکان) اگرچه خصلت قراردادی چنین تمهیداتی (چه صریح و چه ضمنی)، باعث می‌شود که راه‌حلی برای مساله تلویحی رییس- مباشر یافت شود و این اطمینان را به وجود آورد که باز هم نهایتا والدین هستند که مسوول نگهداری فرزندانشان می‌باشند. در صورتی که کودکان به وضوح مسوولان خود را شناخته باشند و آن مسوولان و مباشرین از دانش و انگیزه‌های لازم برخوردار باشند، آن‌گاه در انواع «مدلسازی» از رفتار و دستورالعمل‌های صریح مربوط به رفتارهای اجتماعی که کارکردهای اصلی هایکی خانواده هستند، با احتمال بیشتری وارد خواهند شد. در صورتی که این مسوولیت‌ها، پراکنده و مبهم بوده و آنهایی که این مسوولیت‌ها را بر گردن می‌گیرند، از دانش و انگیزه‌های لازم برخوردار نباشند،‌ باید انتظار داشت که همان مشکلات معمولی که در دیگر حوزه‌ها می‌شناسیم، در اینجا نیز بروز یابند.
نتیجه‌گیری
پی‌ریزی یک نظریه‌ هایکی در باب خانواده این امکان را به ما می‌دهد که چند کار را انجام دهیم؛ اولا، این کار پاسخی است به ادعای مطرح شده توسط هاجسون، که آن را در ابتدای مقاله بیان کردیم. تئوری‌ هایکی بازار، همان‌گونه که با نهادهای غیربازاری و غیردولتی دیگر همخوانی دارد، با تئوری خانواده نیز کاملا منطبق است. نقطه نظرات هایکی نسبت به نهادهای جامعه مدنی، هم در داشتن درکی کامل از نظم اجتماعی، هم در پاسخ به انتقاداتی نظیر آنچه هاجسون مطرح کرده است، اهمیتی اساسی دارند. همان‌طور که صحبت‌های پراکنده هایک بیان می‌کنند، وی اعتقاد داشت که خانواده‌ها در جامعه بزرگ بسیار بااهمیت هستند. با این حال وی هرگز توضیحی به ما ارائه نداده است که دلیل این اهمیت چیست. بررسی این امر می‌تواند بر عمق نظریه اجتماعی‌ هایکی بیفزاید.
ثانیا، نظریه هایکی خانواده می‌تواند جایگزینی را برای مطالب و ادبیات موجود در باب این نهاد فراهم آورد. اغلب دیدگاه‌های موجود نسبت به خانواده یا از نقطه نظر چپ رادیکال مطرح می‌شوند که غالبا تمامی مشکلات مربوط به دیدگاه‌های مارکسیستی در قبال پدیده‌های اجتماعی و اقتصادی، در رابطه با آنها نیز مطرح است و معمولا به طور کلی منتقد خانواده به عنوان یک نهاد اجتماعی هستند و یا از دیدگاه راست افراطی مطرح می‌شوند، که با ایدئولوژی‌های مذهبی مرتبط هستند و نسبت به کارهای تجربی اخیر در باب خانواده غافل بوده و یا آنها را تحقیر می‌کنند و همچنین نسبت به خانواده به اصطلاح «سنتی» به طور کلی غیرمنتقد هستند. حدودی که خانواده توسط اقتصاددان‌ها مورد بررسی واقع شده است، عمدتا در چارچوب بکر (Becker) از انتخاب عقلایی و حداکثرسازی بوده است که غالبا در آن توجه چندانی به فاکتورهای تاریخی و نهادی صورت نمی‌گیرد. آنچه دیدگاه هایکی می‌تواند فراهم آورد، نظریه‌ای در باب خانواده است که هم غیرمحافظه‌کارانه بوده و از خانواده به مثابه یک نهاد اجتماعی دفاع کند و هم با یافته‌های محققین رشته‌های مختلف همخوانی داشته باشد. این روش لزوم کارکردهایی که خانواده به انجام می‌رساند را به رسمیت می‌شناسد، اما همچنان اشکالی که ممکن است این کارکردها را به طور مناسب، یا به بهترین وجه به اجرا درآورند را نیز پذیرا می‌باشد. بدین‌گونه، چنین تئوری ای، به صورت توسعه طبیعی تئوری ‌هایکی نظم خود انگیخته و گسترده‌تر از آن تئوری سیاسی لیبرالی به نظر می‌رسد. همان‌گونه که هایکی‌ها انتظار دارند که فرآیندهای تکاملی اقتصادی، با قرار گرفتن در چارچوب نهادهای صحیح، منافع اجتماعی قابل‌ملاحظه‌ای به وجود آورند، همچنین باید انتظار داشته باشند که فرآیندهای تکاملی که اشکال خانوادگی دائما متغیر را ایجاد می‌کنند، نیز همین منافع را در پی داشته باشند. چالش بعدی برای هایکی‌ها آن است که شواهد تاریخی و معاصر را به طور کامل‌تری بررسی کنند تا دریابند که آیا این دیدگاه نسبت به خانواده واقعا توان توضیح‌دهی دارد یا خیر.
هم دیدگاه چپ رادیکال و هم نقطه‌نظرات راست‌فرهنگی، ضعف‌ها و کمبودهای قابل‌توجهی دارند که دیدگاه‌ هایکی می‌تواند آنها را اصلاح کرده و جبران نماید. دانستن اینکه نهاد اجتماعی خانواده کارکردهای خاصی را اجرا خواهد کرد، این امکان را به ما می‌دهد که با استفاده از دیدگاهی انتقادی، اما آمیخته با احترام که بررسی نهادهای اجتماعی به آن نیاز دارد، این نهاد را مورد بررسی قرار دهیم. این امر، هایکی‌ها را قادر خواهد ساخت که دفاعی غیرمحافظه‌کارانه از خانواده ارائه دهند که خود امری است که چندان زیاد به آن پرداخت نشده است.
منابع:
* این مقاله حاصل چندین سال تدریس سمینار میان رشته‌ای در باب تکامل خانواده‌های آمریکایی، به همراه همکارم کتی کراسبی کوزی است. صحبت‌های لذت بخش زیاد و ساعت‌ها کار در کلاس با او، در نگارش این مقاله بسیار اثرگذار بوده است. همچنین از پیتر لوین، به خاطر تحلیل‌های موثر از اقتصاد خانواده و از نیکول یانگمن، به خاطر صحبت‌های مکرر در باب جنسیت و خانواده تشکر می‌کنم، که همه آنها به من کمک کردند تا ایده‌هایم در رابطه با این موضوع را سروسامان دهم. البته این درک و بینش، به مقاله پیشتاز کاش (۱۹۳۷) درباره طبیعت شرکت باز می‌‌گردد.

فون هایک

جفری هاجسون