تحریری بر کتاب میزس به همین نام و پاسخ به انتقادات وارده
سوسیالیسم پس از تمام این سالها همچنان غیرممکن است
مترجمان: محسن رنجبر، محمدصادقالحسینی
برایان کاپلان در مقالهای با عنوان «آیا سوسیالیسم واقعا «غیرممکن» است؟» این ادعای قدیمی اتریشیها را که سوسیالیسم غیرممکن است، زیر سوال برده است. اگر چه باید کاپلان را به خاطر بررسی تحلیلهای اتریشیهایی مثل میزس و بوتکه مورد ستایش قرار داد، اما ما معتقدیم که او در تحلیل خود دچار اشتباه شده است.
مترجمان: محسن رنجبر، محمدصادقالحسینی
برایان کاپلان در مقالهای با عنوان «آیا سوسیالیسم واقعا «غیرممکن» است؟» این ادعای قدیمی اتریشیها را که سوسیالیسم غیرممکن است، زیر سوال برده است. اگر چه باید کاپلان را به خاطر بررسی تحلیلهای اتریشیهایی مثل میزس و بوتکه مورد ستایش قرار داد، اما ما معتقدیم که او در تحلیل خود دچار اشتباه شده است.
کاپلان اساسا در رابطه با اعتقاد اتریشیها به غیرعملی بودن سوسیالیسم، دچار سوءتفاهم شده و نمیتواند استدلال سنتی مطرح شده توسط سوسیالیستها را که میزس به آن میپردازد، درک کند. تحلیل ارائهشده توسط کاپلان، بنا به دلایلی که در ادامه مطرح میسازیم، به جای آنکه نقد قانعکنندهای بر این دیدگاه اتریشیها فراهم آورد، نمونهای از غلبه زیرکی بر صحت و درستی یک تحلیل و یک مقاله است.
سوسیالیسم به چه معنا است؟
برای آنکه دید درستی از این مسائل داشته باشیم، باید بررسی مختصری از شرایط بحثهای مربوط به سوسیالیسم در زمانی که میزس دیدگاه خود را مبنی بر غیرممکن بودن آن مطرح ساخت، انجام دهیم.
در ابتدا ما با این گفته کاپلان که ویژگی سوسیالیسم، مالکیت دولت بر ابزارهای تولید است، موافقیم. با این حال، باید دانست که نکته فوق هرچند برای تشریح سیستم اقتصادی که مورد حمایت مارکس و دیگران بود و میزس با آن مخالفت کرد، لازم است، اما به هیچ وجه کافی نیست. سوسیالیسم علاوه بر آن که خواستار آرایش خاصی از ابزارهای تولید (مالکیت اشتراکی) است، به واسطه مجموعهای از اهداف مشخص نیز تعریف میشود. هدف نهایی سوسیالیسم، «پایان تاریخ» بود که در آن، هماهنگی کامل و بیعیب و نقص سوسیالیستی، به صورت دائمی استقرار خواهد یافت. قرار بود هارمونی و هماهنگی سوسیالیستی با الغای استثمار، از میان رفتن از خود بیگانگی و فراتر از همه، استحاله جامعه از «قلمرو نیاز» به «قلمرو آزادی» به دست آید.
چنین جهانی چگونه قرار بود حاصل شود؟
سوسیالیستها بر این باورند که سوسیالیسم با عقلانی کردن تولید و بنابراین فراتر بردن تولید مادی از محدودههایی که در کاپیتالیسم میتوان به آنها دست یافت، بشر را به سمت دنیای پساکمیابی هدایت خواهد کرد.
از اینرو سوسیالیسم، علاوه بر توصیه مجموعهای از ابزارهای مشخص که مالکیت ابزارهای تولید را در اختیار دولت قرار میدهد، به یک سری اهداف مشخص از جمله هدف نهایی هماهنگی سوسیالیستی نیز میپرداخت که قرار بود از طریق حصول به هدف میانی «فراتر رفتن تولید مادی از سطوحی که قبلا غیرقابل تصور بود»، به دست آید. اگر خواننده در این رابطه سوالی در ذهن دارد، به او پیشنهاد میکنیم که نوشتههای مارکس و پیروانش را مرور کند.۱
این نوشتهها شامل انتقاداتی قوی از کاپیتالیسم میشوند و بر این مبنا قرار دارند که تولید در کاپیتالیسم «غیرعقلانی» است، کاپیتالیسم انحصار را افزایش داده و در نتیجه نسبت بزرگی از افراد جامعه را بهصورت مداوم در وضعیت نامطلوب فقر و بدبختی قرار میدهد و این وضعیتهای نامطلوب به ناچار به رونقها و رکودهایی در بازار منجر میشود که باعث میشوند کاپیتالیسم به طور ذاتی بیثابت باشد. به طور خلاصه آن چه در نوشتههای مارکس و دیگران (در برخی متون) مدنظر قرار داشت، این بود که نشان داده شود که تولید در سیستم کاپیتالیستی، در مقایسه با آنچه سوسیالیسم قادر است به آن برسد، کمتر است. طبق باور آنها، سیستم تولید در نظام کاپیتالیستی انعکاسدهنده «قلمرو نیاز» است، اما سیستم اجتماعی تولید در سوسیالیسم، بشر را به «قلمرو آزادی» خواهد برد که در آن، کمیابی به واسطه عقلانی شدن تولید از میان خواهد رفت.2
بنابراین، طرح و نقشه سوسیالیستها که میزس به آن پاسخ داد، طی دو مرحله که از ارتباط درونی با یکدیگر برخوردارند، پیش میرود: اولا سوسیالیسم با منطقی کردن تولید، اتلافی را که به خاطر «آنارشی تولید» در ذات کاپیتالیسم قرار دارد، حذف کرده، میل کاپیتالیسم به انحصار بیشتر را از میان برده و بحرانهای ناگزیر در کاپیتالیسم را از بین میبرد و از این طریق، ثروت مادی را به گونهای بیسابقه که تا به حال غیرقابل تصور بوده است، افزایش میدهد. ثانیا این افزایش تولید، انسان را به دوره پساکمیابی خواهد برد که به نوبه خود، پیش نیازهای مادی برای خلق هماهنگی پایدار سوسیالیستی را به وجود خواهد آورد.
چرا سوسیالیسم غیرممکن است؟
این که ما این همه از وقت خود را به تاکید بر این نکته بسیار واضح اختصاص دادهایم که سوسیالیسم به مجموعهای خاص از ابزارها و اهداف اشاره دارد و بخشی از این اهداف شامل افزایش تولید مادی هستند، دو دلیل عمده دارد: اولا همانطور که مشخص است، کاپلان از اهداف سوسیالیسم غافل شده و در بحث خود تنها بر ابزارهای سوسیالیستی متمرکز میشود.
ثانیا ناکامی وی در بررسی همزمان این دو، باعث میشود که به غلط، ادعای میزس در رابطه با غیرممکن بودن دستیابی به اهداف اعلام شده سوسیالیسم را رد کند.
تحلیل میزس را باید به صورت تلاشی برای نشان دادن ناکامی سوسیالیسم در دستیابی به گام اول درک کرد. اگر سوسیالیسم نتواند با دستیابی به هدف میانی افزایش تولید مادی، آن چه را قرار است در مرحله اول انجام دهد عملی کند، آنگاه نخواهد توانست به هدف نهایی خود (هماهنگی سوسیالیستی) دست پیدا کند. به عبارت دیگر، میزس ثابت کرد که ابزارهای سوسیالیستی، به خاطر ناتوانی در محاسبه عقلانی اقتصادی، نمیتوانند به هدف میانی سوسیالیسم که افزایش تولید مادی است، دست پیدا کنند.
این چیزی بود که وی با گفتن این جمله که سوسیالیسم «غیرممکن» است، در ذهن داشت.
استدلالی که وی ارائه میکند، از این قرار است: ابزارهای سوسیالیستی، الغای کامل مالکیت خصوصی (به معنای غیراشتراکی) ابزارهای تولید را در خود دارند. بدون وجود مالکیت خصوصی ابزارهای تولید، نمیتوان آنها را مبادله کرد. اگر این ابزارها مورد مبادله قرار نگیرند، هیچ قیمت بازاری برای آنها وجود نخواهد داشت.
و سوسیالیسم، بدون وجود قیمت بازاری برای این ابزارها قادر به تخصیص عقلانی آنها نیست. تخصیص عقلانی نیازمند آن است که منابع به گونهای تخصیص یافته باشند که هیچگونه تقاضای ضروری از سوی مصرفکنندهها، به این دلیل که منابع مورد نیاز به مصارف کمارزشتری اختصاص داده شدهاند، ارضا نشده باقی نماند. تحت نظام کاپیتالیستی، قیمتهای بازار امکان محاسبه اقتصادی را فراهم میآورند و تضمین میکنند که این شرط برآورده شده است. اما اگر این قیمتها وجود نداشته باشند، چنین تخصیصی ممکن نیست. سوسیالیسم با لغو قیمتهای بازار برای ابزارهای تولید، مکانیسمی را که رفتار اقتصادی جامعه را ممکن میسازد، از بین میبرد. بر این مبنا، میتوان به طور خلاصه ادعا کرد که اقتصاد سوسیالیستی غیرممکن است. این همان چیزی است که میزس، با گفتن آنکه گزینه مناسب برای ما در انتخاب میان سیستمهای اقتصادی به طور بدیهی کاپیتالیسم یا سوسیالیسم نیست، مدنظر داشت. ناتوانی سوسیالیسم در تخصیص عقلانی منابع، امکان وجود اقتصاد سوسیالیستی را بنا به تعریف آن از میان میبرد و این همان چیزی است که میزس ثابت کرد.3
اگر سوسیالیسم نتواند ابزارهای تولید را به شکلی منطقی تخصیص دهد، آنگاه هدف تولید مادی بهاندازه نیاز هم غیرممکن خواهد بود، چه رسد به آنکه به میزانی از فراوانی مادی دست پیدا کند که برای انتقال جامعه از «قلمرو نیاز» به «قلمرو آزادی» ضروری است! از اینرو موفقیت در انجام مرحله اول از پروژه فوق غیرممکن بوده و سبب میشود که اجرای گام دوم نیز ناممکن باشد. اگر نتوان به عصر پساکمیابی دست یافت، آنگاه سوسیالیسم قادر به هدایت بشر به دوره جدیدی از هماهنگی سوسیالیستی که هدف اعلام شده آن است، نخواهد بود.
توجه کنید که اگر بپذیریم سوسیالیسم هم به ابزارهایی مشخص و هم به اهدافی معین اشاره دارد، کل این تحلیل چه قدر ساده خواهد بود.4 غفلت از اهداف سوسیالیسم که همان نقصی است که در کار کاپلان وجود دارد، باعث میشود که تحلیل میزس گیجکننده شود. به عنوان مثال، اگر غیرممکن بودن به ارتباط میان ابزارها و اهداف اشاره نداشته باشد، پس منظور از آن چیست؟ به بیان دیگر، منظور میزس از این که میگوید سوسیالیسم غیرممکن است، چیست؟ آیا منظور وی آن است که اجتماعی کردن ابزارهای تولید به معنای واقعی کلمه ناممکن است؟ آیا این گفته معنای دیگری دارد؟ اگر نتوانیم تشخیص دهیم که سوسیالیسم، به همان اندازه که با ابزارهای خود مرتبط است با اهداف خود نیز ارتباط دارد، خطر آن که به چنین اشتباه و سردرگمی دچار شویم، وجود دارد.
اولین اشتباه کاپلان
میزس در ارائه تحلیل خود، ابتدا فرض کرد که سوسیالیسم به طور بالقوه، در رابطه با انگیزههای کارگران و ایجاد انگیزه برای برنامهریزان، با هیچ مشکلی روبهرو نیست. دلیل آن که وی این کار را انجام داد، به این خاطر نبود که فکر میکرد مشکلات مربوط به انگیزهها و ایجاد انگیزه توسط برنامهریزها، سوسیالیسم را بیمعنا نخواهد کرد، بلکه این کار را بدان خاطر انجام داد که (1) بهترین فرض را درباره نیات و اهداف برنامهریزها در نظر گرفته باشد، به گونهای که به کاراکتر شخصی این افراد کاری نداشته و بحث را از موارد اصلی و اساسی به موارد مربوط به اشخاص و انسانها منحرف نسازد و (2) نشان دهد که حتی تحت بهترین سناریو درباره مشوقها و ایجاد انگیزه در نظام سوسیالیستی، مشکل اطلاعرسانی که این سیستم لزوما با آن مواجه خواهد شد، کافی است تا آن را غیرعملی سازد.5
متاسفانه این نکته سبب شده است که کاپلان در رابطه با اساس ادعای میزس در باب غیرعملی بودن سوسیالیسم دچار سردرگمی گردد. وی به اشتباه، استدلال میزس درباره غیرممکن بودن سوسیالیسم را بدین گونه درک میکند که (الف) ناتوانی سوسیالیسم در محاسبه، به آشفتگی و فاجعه منجر میشود و (ب) اهمیت مشکل اطلاعرسانی که به واسطه ناتوانی سوسیالیسم در محاسبه اقتصادی به وجود میآید، از مشکل انگیزشی برای نظام سوسیالیستی اهمیت بیشتری دارد. هر دوی این ادعاها، کمی هستند، زیرا هر دو به بررسی محدوده مشکلی میپردازند که مساله محاسبه سوسیالیسم در دنیای واقعی به وجود میآورد. به این دلیل است که کاپلان به اشتباه به این نتیجه میرسد که استدلال میزس در باب غیرممکن بودن سوسیالیسم، یک ادعای کمی است. در واقع گفته کاپلان در صورتی درست است که (الف) یا (ب) در ادعای میزس وجود داشته باشند، اما این گونه نیست. تحلیل میزس راجع به ناممکن بودن سوسیالیسم، هیچ یک از این مواردی که کاپلان به آن نسبت میدهد را در خود ندارد.۶
باید اذعان کرد که اشتباه نخست کاپلان، تماما تقصیر او نیست. ممکن است استفاده استادانه و پررنگ میزس از «زبان» در سراسر بحثی که راجع به سوسیالیسم مطرح میسازد، اندکی گیجکننده باشد. این همان چیزی است که کاپلان هم اشاره زیادی به آن میکند.
میزس نشان میدهد که اجتماعیسازی ابزارهای تولید در مقیاس اقتصاد یک کشور به فاجعه انسانی منجر خواهد شد. در واقع این پیشبینی میزس، هنگامی که فقر و گرسنگی کشیدن میلیونها نفر در اثر برنامهریزی سوسیالیستی را مشاهده میکنیم، دور از واقعیت نیست. با این وجود، نباید پیشبینیهای او در مورد اثرات نظامهای سوسیالیستی واقعی و موجود را با بحث نظری وی دربارهامکانپذیری سوسیالیسم در هم آمیخت.
پیشبینیهای میزس، یقینا ادعاهایی تجربی هستند. به قولی میتوان گفت همین جا است که کاپلان کارش را خراب میکند. درست است که بخشی از مشکلی که ناتوانی سوسیالیسم در محاسبه اقتصادی در عمل پدید میآورد، مسالهای کمی و تجربی است، اما ادعای میزس در باب غیرممکن بودن سوسیالیسم به این مساله مربوط نمیشود. به عبارت دقیقتر، این ادعا راجع به توانایی ابزارهای سوسیالیستی، از لحاظ نظری، برای دستیابی به اهداف آن است. همان طور که در بالا نشان دادیم و میزس استدلال کرده است، مالکیت اشتراکی نمیتواند تولید مادی را افزایش دهد. این تمام چیزی است که در ادعای غیرممکن بودن سوسیالیسم مطرح شده است. در این جا سوالی در این باره که سوسیالیسم، چه میزان خسارت به بار خواهد آورد و... مطرح نمیشود. همچنین هیچ مقدار کمی، مثلا راجع به این که افزایش تولید مادی، تا چه حد برای نظام سوسیالیستی سخت است، بیان نمیشود.
میزس با استفاده از بینشهای حاصل از نظریه خود، ادعاهایی تجربی و مقداری را درباره مصیبت اقتصادی که تحت سیستم سوسیالیستی به وجود میآید، مطرح میسازد. اما این امر سبب نمیشود که نظریه وی بیش از پیشبینیهای مبتنی بر قانون تقاضا که سعی میکنند این قانون را برای تخمین مقادیر واقعی و تجربی به کار برند، کمی گردد. قانون تقاضا کاملا تئوریک و پیشینی است و بنابراین میتوان از آن برای انجام پیشبینیهایی راجع به رفتار مصرفکننده در دنیای واقعی استفاده کرد. مثلا با استفاده از قانون تقاضا میتوان پیشبینی کرد که افزایش قیمت کفش، منجر به کاهش چشمگیر در مقدار کفش مورد تقاضا خواهد شد. البته درست بودن یا نبودن این پیشبینی به کشش قیمتی تقاضای مصرفکنندهها برای کفش بستگی دارد. بنابراین این پیشبینی، کمی است. با این حال، پیشبینی فوق باعث کمی شدن قانون تقاضا نمیشود و این قانون کاملا پیشینی میماند.
همین نکته در رابطه با استدلال میزس راجع به غیرممکن بودن سوسیالیسم نیز صادق است. این ادعای میزس پیشینی است و تنها کاربرد و تاثیر آن در پیشبینیهای مربوط به دنیای واقعی، کمی است. البته هر گونه پیشبینی از این دست نیز به سوسیالیسم در دنیای واقعی اشاره دارد و به سوسیالیسم «محض» که توسط تئوری پردازان آن مطرح گردیده و بحث مربوط به ناممکن بودن به آن باز میشود، اشاره نمیکند. کاپلان به دنبال آن است که پیشبینیهای تجربی میزس را زیر سوال ببرد و تا اینجا کارش درست است. اما او نمیتواند نقد خود را ادعایی در باب نظریه «غیرممکن بودن» سوسیالیسم بداند، چرا که همانطور که توضیح داده شد، این گفته آشکارا نادرست است.
کاپلان همچنین معتقد است که ادعای میزس در باب ناممکن بودن سوسیالیسم، کمی است، زیرا او خاطرنشان میسازد که مثلا مالکیت جمعی درون یک خانواده، به فاجعه ختم نخواهد شد، اما اگر مقیاس سیستمی که این نوع مالکیت در آن وجود دارد بزرگ باشد، فاجعهای روی خواهد داد. اما کاپلان در این جا نیز اشتباه میکند. میزس کاملا میپذیرد که به عنوان مثال، یک خانواده میتواند بدون آن که به زانو در آید، ابزارهای تولید خود را اشتراکی سازد. اما این نکته، آن چه کاپلان تصور میکند را ثابت نمینماید.
اولا باید در ارزیابی غیرممکن بودن یک آرایش خاص، به خاطر داشته باشیم که ابزارهای آن را نیز همانند اهدافش مد نظر قرار دهیم. به یاد آورید که ادعای میزس در رابطه با غیرممکن بودن سوسیالیسم به همبستگی ابزارها و اهداف مرتبط است. بنابراین اولین سوالی که باید در این مورد پرسید، آن است که اهداف یک خانواده چیست؟
کاملا مشخص است که خانوادهها اهدافی برای خود دارند و مثلا برای هدف افزایش تولید مادی و حرکت به سمت دوره پساکمیابی سازماندهی نشدهاند (کاملا برعکس نظام سوسیالیستی). بنابراین اشتراکی کردن مالکیت در خانواده لزوما ابزاری بی معنا و متناقض در مسیر دستیابی به اهداف محسوب نمیشود. در حالی که در نظام سوسیالیستی که مهمترین هدف آن، تولید ثروت غیرقابل تصور برای دستیابی به هماهنگی سوسیالیستی میباشد، این ابزار (اشتراکی کردن ابزار تولید) کاملا نقض غرض است. همین مطلب را میتوان درباره یک گروه کوچک نیز بیان کرد. اگر گروهی کوچک به دنبال افزایش تولید مادی میبود، آنگاه مالکیت اشتراکی با توجه به هدف آن، ابزاری نامرتبط به نظر میرسید، در واقع اگر این هدف اصلی یک گروه کوچک باشد، آن گاه این ابزار در سطح همین گروه کوچک نیز ابزاری نامناسب و فاقدانسجام خواهد بود، زیرا گروههای کوچکی که در همان اندازه میمانند، عملا با محدود ساختن امکان تقسیم کاری که به واسطه جمعیت اندکشان ایجاد میشود، لزوما توانایی خود را برای رشد محدود میکنند.
بنابراین همان گونه که میزس دریافت، تشخیص این که خانوادهها، گروههای کوچک و ... میتوانند بدون ایجاد هیچ گونه مصیبتی، مالکیت را اشتراکی ممکن نمایند، بدان معنا نیست که سوسیالیسم در برخی شرایط امکانپذیر است.7 برای آن که بتوانیم بگوییم که موارد ذکر شده، نمونههایی از گروههای سوسیالیستی هستند، باید در ابتدا افزایش تولید مادی را به عنوان هدف اعلام شده خود قرار داده باشند، در حالی که اینگونه نیست. از این رو این آرایشها با وجود این که ابزارهای سوسیالیستی را مورد استفاده قرار میدهند، آرایشهایی سوسیالیستی نیستند، زیرا بر خلاف سوسیالیسم که به یک سری ابزارهای خاص و مجموعهای از اهداف مشخص از جمله افزایش تولید مادی اشاره میکند، به دنبال دستیابی به چنین هدفی نیستند. به عبارت دیگر، این آرایشها هدفی سوسیالیستی را دنبال نمیکنند.
علاوه بر آن، در پرتو این نکته کاملا مشخص میشود که اشاره به این که خانوادههای کوچک میتوانند عینا به محاسبه بپردازند، بدان معنا نیست کهامکانپذیر بودن سوسیالیسم پرسشی کمی و مقداری است. همان طور که در بالا ذکر کردیم، اولا هدف این خانوادهها افزایش تولید مادی نیست و از این رو اجتماعاتی سوسیالیستی نیستند. ثانیا اگر این امر را به عنوان هدف خود اتخاذ میکردند و بنابراین میتوانستیم آنها را به شکل آرایشی سوسیالیستی در نظر آوریم، باز هم تنها به دلیل اندازه بسیار کوچک خود نمیتوانستند به هدف افزایش تولید دست پیدا کنند. بنابراین توانایی محاسبه، به هیچ وجه کمککننده نخواهد بود و همچنان سوسیالیسم غیرممکن خواهد بود. بنابراین در هر حالت، سوسیالیسم ناممکن میماند.
همچنین میتوان خاطرنشان ساخت که آرایشهایی مثل خانواده و گروههای کوچک، در هر صورت به وضوح سوسیالیستی (موضوع نقد میزس) نیستند، زیرا سوسیالیسم حداقل بدان شکل که توسط خود سوسیالیستها ارائه شده است، به یک آرایش جهانی اشاره دارد، نه به گروههای پنج یا ده نفری.8 صحت این نکته تا بدان حد آشکار است که این واقعیت که کاپلان، بنا به هر دلیلی، سادهدلانه واکرد میکند که از آن اطلاعی ندارد، بینیاز از توضیح است. عقاید و مفاهیم سوسیالیسم اشتراکی، خوشایند کسانی است که میخواهند «رقابت بیرحمانه» اقتصاد مدرن را کنار بگذارند. این قبیل عقاید در میان هواداران مذهبی سوسیالیسم و نیز در میان هواداران ضدفرهنگ در دموکراسیهای غربی دهه 1960، به نحو خاصی رواج داشت. اما هیچ یک از تئوریسینها و فعالان پیشتاز سوسیالیست در اروپا و روسیه، در ابتدای قرن حاضر که میزس، بحث خود را به آن معطوف داشت، در پی زندگی ساده به عنوان بخشی از تعهد خودشان به سوسیالیسم نبودند.
در صورتی که سوسیالیسم سودای یک آرایش جهانی را ندارد، چگونه میتوانیم بحثهای بسیار کینهتوزانه در میان سوسیالیستها در روسیه، که در اوایل قرن بیستم در پیش گرفته بودند را توجیه کنیم؟ حداقل در فضای روسیه و در افکارتروتسکی راجع به انقلاب دائمی یا خطابه بوخارین در این باره که انقلاب روسیه چگونه درخت انقلاب در اروپا را به لرزه در خواهد آورد، کاملا آشکار است که این ایده به یک انقلاب سوسیالیستی جهانی مربوط میشد. از همه اینها که بگذریم، شعار نهضت سوسیالیستی، «کارگران دنیا متحد شوید!» بوده است، نه این که «بیایید به یک گروه کوچک بپیوندیم و زندگی سادهای داشته باشیم».
میزس به خاطر همه اینها، با تایید قدرت خانوادهها جهت اشتراکیسازی داراییها درون خود، بر امکانپذیری سوسیالیسم در مقیاسی که کاپلان از آن دم میزند، صحه نمیگذارد. مالکیت اشتراکی در سطح خانواده، سوسیالیسم نیست، چرا که نه جهانی است و نه در پی افزایش تولید مادی میباشد. به علاوه نشان دادیم که اگر یک خانواده یا گروه کوچک، افزایش تولید مادی را به عنوان هدف خود اعلام کند و بنابراین بتوان آن را «سوسیالیستی» تلقی کرد، باز هم رسیدن به این هدف و عملی کردن یک نظم سوسیالیستی غیرممکن است. چنین خانواده یا گروه کوچکی حتی با وجود توانایی محاسبه، نخواهد توانست هدفش را دریابد.
اشتباه دوم کاپلان
مسوولیت اشتباه و خطای دوم کاپلان، مستقیما بر عهده خود وی است. با مطالعه آثار میزس مشخص میشود که او مشکل مربوط به مشوقها و ایجاد انگیزه در سوسیالیسم را به خاطر اهداف زبانی خود کنار میگذارد و دلیل این کارش آن نیست که فکر میکند مشکل محاسبه، به لحاظ تجربی از این مساله جدیتر است. عبارات پیشگویانه وی راجع به مشکلی که سوسیالیسم در دنیای واقعی با آن مواجه خواهد شد، کاملا به مشکل محاسبهای تاکید میکند که در بحثهای مربوط به غیرممکن بودن سوسیالیسم مطرح شدهاند.10 با این وجود این نکته احتمالا نتیجه این امر است که او به خاطر مطرح کردن مشکلاتی که سوسیالیسم واقعی و موجود با آن روبهرو خواهد بود، به جای مطرح کردن مشکلات انگیزشی آن سیستم، به برجسته کردن مساله محاسبات در نظریهاش پرداخته و از تمرکز بر نظریهای که بر مشکلات انگیزشی تکیه میکند و مسائل اطلاعاتی را نادیده میگیرد، صرف نظر کرده است. در بخش بعد، در این باره بحث خواهیم کرد که مشکل محاسبه، مشکل اصلی و اساسی سیستم سوسیالیستی در دنیای واقعی است. اما فعلا کافی است متذکر شویم که در بحث میزس راجع به ناممکن بودن سوسیالیسم، چیزی درباره میزان اهمیت مشکل محاسبه در
قیاس با مساله انگیزهها برای سوسیالیسم در دنیای واقعی گفته نمیشود. در این ادعا تنها ثابت میشود که مالکیت اشتراکی نمیتواند تولید مادی را افزایش دهد.
واقعیت تجربی و مشکلات سوسیالیسم در دنیای واقعی۱۱
حال که پذیرفتهایم کاپلان، برخلاف آن چه فکر میکند، به استدلال در مقابل ادعای غیرممکن بودن سوسیالیسم میزس نپرداخته، بلکه به بحث در باب پیشبینیهای تجربی میزس راجع به خسارتی که سوسیالیسم به بار خواهد آورد میپردازد، در این قسمت با کنار گذاشتن مباحث پیشین، به سراغ این بخش تجربی و ادعاهای کاپلان میرویم و تحلیل وی را مورد بررسی قرار میدهیم.
اولین کاری که باید در چنین بررسی انجام داد، این است که در ابتدا نسبت به چیزی که میخواهیم ارزیابی نماییم، صادق و روراست برخورد کنیم. در بحث از سوسیالیسم در دنیای واقعی، لزوما با میزانی از اشتراکیسازی روبهرو هستیم که از آن چه سوسیالیستها در نظریههای خود مطرح میکنند، کمتر است. به عنوان نمونه، ظهور اجتنابناپذیر بازارهای سیاه کافی است تا سوسیالیسم دنیای واقعی را «کمتر از حد کمال» نماید. واضح است که در چنین شرایطی، دامنه مشکلی که به خاطر کاهش توانایی محاسبه روی میدهد به واسطه نقص «کمتر از حد کمال بودن» اشتراکیسازی، کاهش خواهد یافت.
دومین نکتهای که باید اذعان کرد، این است که عملا نمیتوان محدوده اثرگذاری مستقل مشکلات مختلفی که در سوسیالیسم واقع شده در جهان وجود دارد را با هر میزانی از دقت به طور جداگانه بررسی کرد. واقعا هیچ روش منطقیای برای جداسازی اثرات مشکل محاسبه از اثراتی که به خاطر مساله انگیزهها پدید میآیند، وجود ندارد. این دو در دنیای واقع، ارتباط نزدیکی با یکدیگر دارند. حتی اگر این ارتباط نیز وجود نداشت، هیچ روشی برای تعیین اهمیت نسبی این دو مشکل به صورت جداگانه متصور نیست. پیشینه تاریخی این موضوع حائز اهمیت و ارزش است، اما کماکان مشکلات مهم و قابل ملاحظهای وجود دارد. مهمترین این مسائل آن است که شواهد فراوانی نشان میدهند که هم مشکل محاسبه و هم مشکل انگیزهها، هر دو در ناکامی سیستم اثرگذار بودهاند، اما این که کدامیک از این دو، دیگری را به وجود میآورد؟ به نظر میرسد که سوابق تاریخی نیز پاسخی قطعی برای این پرسش نداشته باشند.12
از این رو ادعا نمیکنیم که در ادامه مطلب، به نحو غیرقابل انکاری ثابت کردهایم که مشکل محاسبه از لحاظ تجربی مشکل انگیزهها را به وجود میآورد، یا بر مشکل انگیزهها تفوق دارد، بلکه شواهدی را در مقابل گفتههای یکجانبه کاپلان ارائه میکنیم تا نشان دهیم که به همان میزان که مشکل انگیزهها میتواند دلیل ناکامی سوسیالیسم باشد، مشکل محاسبه نیز میتواند پاشنه آشیل اصلی این سیستم باشد. قویترین شاهد مبنی بر آنکه محاسبه اقتصادی، مهمترین مشکلی بود که سوسیالیسم در دنیای واقعی با آن مواجه شد، به دوره جنگ در شوروی کمونیست در فاصله سالهای ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۱ باز میشود. در این سالها، لنین نزدیکترین نمونه به سوسیالیسم نظری تمام عیاری که جهان تا به حال به خود دیده است را اعمال کرد. برنامه اقتصادی وی، بلند پروازانهترین اقدام سوسیالیستی بود که در تاریخ بشری رخ داد. اگر مایلید بدانید که ابزارهای تولید در این دوره تا چه حد اجتماعی و اشتراکی شدند، پیشنهاد میکنیم سابقه تاریخی این موضوع را دوباره بررسی کنید. ما برای خنثی کردن هرگونه مخالفتی که شاید درباره محدوده سوسیالیسم در این زمان مطرح شود، خلاصهای از اقداماتی که لنین در این
دوره انجام داد را در جدول ۱ آوردهایم.۱۳
یک راه برای بررسی تجربی مساله مربوط به اهمیت محاسبه در مقابل انگیزه، این است که ببینیم در زمانی که برنامهریزان، طرحشان را برای سوسیالیزه کردن اقتصاد ارائه میکردند، به کدام یک از این دو اهمیت بیشتری میدادند. این روشی است که ما در این جا با مدنظر قرار دادن گفتههای لنین و دیگران درباره کمونیسم اتخاذ خواهیم کرد. لنین در تثبیت کنترل بیسابقه دولت بر اقتصاد طی این سالها، به کرات به اهمیت ایجاد یک سیستم حسابداری برای اطمینان از جهتدهی درست تولید اشاره کرد.
براساس گفتههای وی، جنبه تعیین کننده سازماندهی تولید سوسیالیستی در شوروی «حسابداری و کنترل شدید تولید و توزیع کالاها در سطح کشور» بود (۱۹۷۷، شماره ۲۷، ۲۴۵) موفقیت در حسابداری و کنترل، در کنار ادغام بانکها در یک بانک واحد دولتی سبب میشد که سیستم بانکداری به «نقطه اصلی برای حسابداری دولتی تحت سوسیالیسم» تبدیل شود (۱۹۷۷، شماره ۲۷، ۲۵۲) این «نقطه اصلی حسابداری» برای انجام محاسبه در غیاب قیمتهای پولی که همین نقش را در نظام کاپیتالیستی ایفا میکردند، اما در سیستم سوسیالیستی لزوما وجود نداشتند، لازم بودند. لنین در تعیین اهمیت انجام این کار، مشخص میکند که مشکل محاسبه، از اهمیت زیادی در توانایی سوسیالیسم جهت عملکرد موثر برخوردار بود.
بخشی از ضرورت پیریزی سیستمی برای حسابداری دولتی، به این نکته بازمیگشت که سوسیالیسم باید جمعیتی انبوه و نه گروههایی کوچک را در برمیگرفت. «بدون سازماندهی برنامهریزی شده دولتی که دهها میلیون نفر را تحت استانداری (؟؟؟؟ یا استانداردی؟) واحد در تولید و توزیع تحت نظارت قرار دهد، سوسیالیسم غیرقابل تصور خواهد بود. ما مارکسیستها همیشه در این باره صحبت کردهایم، اما ارزش آن را ندارد که دو ثانیه را صرف صحبت با کسانی کنیم که حتی این را نمیفهمند.» (لنین، 1977، شماره 27، 339). تاکید لنین بر حسابداری و کنترل دقیق در سازمانهای دولتی به تشخیص این نکته توسط او بازمیگشت که سوسیالیسم میبایست سیستمی به عنوان جایگزین محاسبه پولی (که آن را ملغی کرد، یعنی سیستمی کهامکان محاسبه عقلایی در نظام کاپیتالیستی را فراهم میآورد) معرفی میکرد. یوری لارین که از سوی لنین به عنوان مشاور اقتصادی وی مامور شده بود نیز این نکته را تشخیص داد. وی در جلسه عمومی شورای عالی اقتصاد که در آوریل 1918 برگزار شد، گفت: «ما تصمیم گرفتهایم که مبادله کالاها را بر پایههای جدیدی استقرار دهیم و تا حد امکان از پول کاغذی استفاده نکنیم و شرایط را
برای زمانی که پول، تنها یک واحد حسابداری خواهد بود، آماده کنیم». (نقل از ماله، 1985، 165).
تروتسکی نیز این تاکید بر ادامه روشهای دقیق حسابداری و کنترل، به عنوان جایگزینی برای اعمال کارکرد مهم محاسبه پولی در نظام کاپیتالیستی را تکرار کرد. وی در سخنرانی خود برای کمیته مرکزی اجرایی در ۱۴ فوریه ۱۹۱۸، لزوم عقلانیسازی حیات اقتصادی روسیه را از طریق هماهنگی دقیق با این برنامه تکرار کرد. «تنها سازماندهی سیستماتیک تولید، به این معنا که
بر پایه برنامهریزی عمومی قرار داشته باشد و تنها توزیع عقلایی و اقتصادی تمام محصولات میتواند کشور را نجات دهد و این به معنای سوسیالیسم است». (نقل از شاگول، 1927، 24).
گفتههای اولین رییس کمیته عالی اقتصاد که او هم از مدیران بانک دولتی بود، به نحوی مشابه حاکی از آن است که برنامهریزهایی که تحت کمونیسم فعالیت میکردند، درک کردند که اگر محاسبه پولی وجود نداشته و گونهای دیگر از محاسبه جایگزین آن نشود، چه اثرات مصیبتباری را به وجود خواهد آورد. وی میگوید: «اخیرا هدف سیاستهای مالی ما، ساختن یک سیستم مالی برپایه حذف اسکناس بوده است که غایت نهایی آن، گذار طبیعی به توزیع کالاها بدون استفاده از پول و تبدیل نمادهای پولی به واحدهای حسابداری میباشد» (نقل از اسماولی، ۱۹۷۴، ۳۴). هدف این سیستم، آن بود که پول را برانداخته و «سیستمی به شکل تصفیه بدون پول» را برای محاسبه و حسابداری به وجود آورد.
بوخارین نیز در گزارش مشهور خود از برنامه حزب کمونیست که در کنگره هشتم حزب در مارس 1919 پذیرفته شد، بر اهمیت محاسبه برای موفقیت سوسیالیسم تاکید کرد.
وی میگوید: «اگر تمامی کارخانهها و کارگارهها به همراه کل تولید کشاورزیترکیب شده و یک بنگاه تعاونی عظیم را تشکیل دهند، واضح است که هر چیزی باید به دقت محاسبه شود. باید از قبل بدانیم که چه میزان نیروی کار را به شاخههای صنعتی مختلف اختصاص دهیم.
چه محصولاتی مورد نیاز هستند و از هر یک، باید چه مقدار تولید شود و دستگاهها را باید چگونه و از کجا فراهم آورد. این نکات و جزئیات مشابه آنها را باید از قبل و حداقل با دقت تقریبی واکاوی کرد و این کار بایستی هماهنگ با محاسبات ما صورت پذیرد» (بوخارین و پروبراژنسکی، (1991) 1996، 70).
تاکید بر اهمیت محاسبه در مشکل اطلاعرسانی که سوسیالیسم با آن مواجه میشود، آن قدر بدیهی است که گویی این مطلب از خود میزس اخذ شده است! براساس گفتههای بوخارین، فرآیند برنامهریزی باید به «انواع گوناگونی از ادارات حسابداری و مراکز آماری» محول میشد. «دقیقا به همان شکل که تمامی نوازندهها در یک ارکستر به چوب رهبر نگاه میکنند و براساس آن مینوازند، در این جا نیز همه از گزارشهای آماری استفاده کرده و فعالیت خود را براساس آن جهتدهی خواهند کرد» (بوخارین، (۱۹۱۹) ۱۹۶۶، ۷۴). برنامهریزیهای کمونیستی، در عملکرد سوسیالیسم بر اهمیت محاسبه و نه انگیزهها تاکید کردند. البته این که برنامهریزها به این نکته اذعان کردند، به طور قطع و یقین ثابت نمیکند که مشکل محاسبه، مهمترین مشکلی بوده که کمونیسم با آن مواجه بود. با این وجود، این واقعیت نشان میدهد که علاوه بر هر مشکل مربوط به انگیزه که ممکن است در ذهن آنها وجود داشته باشد، مساله محاسبه نیز به طور آشکار ذهن آنها را به خود مشغول میکرده است. به علاوه این نکته حاکی از آن است که مشکل محاسبه، اهمیتی بیشتر از مساله انگیزه داشته است، زیرا حداقل در آنچه ما خواندهایم، به نظر
نمیرسد که انگیزهها موردنظر برنامهریزان کمونیسم قرار داشته، در حالی که همانطور که در بالا دیدیم، محاسبه از اهمیت زیادی در دید آنها برخوردار است.
در شرایطی که برنامهریزیهای کمونیستی، حداقل اهمیت ایجاد نوعی جایگزین خام برای محاسبه پولی در کاپیتالیسم را مورد تایید قرار دادند، اما این جایگزینها که بر پایه حسابداری بدون پول قرار داشتند، با ناکامی روبهرو گردیدند، زیرا همانطور که میزس معتقد است، هیچ جایگزینی برای قیمتهای پولی در اقتصاد کاپیتالیستی وجود ندارد. 14در نتیجه همانگونه که یکی از اولین مورخان عصر شوروی کمونیستی ثبت کرده است، کمونیسم به فاجعه منجر شد. آن گونه که ویلیام چمبرلین مینویسد، «برنامه کمونیسم به درستی یکی از بزرگترین و چشمگیرترین ناکامیهای تاریخ دانسته میشود. تمامی شاخههای حیات اقتصادی، صنعت، کشاورزی و حملونقل، به طرز چشمگیری وضع وخیمتری پیدا کردند و تولید آنها به سطوحی بسیار پایینتر از مقادیر پیش از آن سقوط کردند» (1935، شماره 2، 105) اچ.جی.ولز (1921، 137)، موشه لوین (1985، 211) و دیگران نیز همین ارزیابی را انجام دادهاند.
چرا این شکست عظیم روی داد؟ اگر بخواهیم نقل قولهایی که در بالا از لنین، بوخارین و سایرین ذکر شد را جدی بگیریم، مساله محاسبه و نه انگیزهها در بطن توانایی عملکرد سوسیالیسم قرار خواهد گرفت. بنابراین همانگونه که لانسلت لاوتون، مورخ کمونیسم جنگی خاطرنشان ساخته است، ناکامی این سیستم در «بیتوجهی آن به محاسبه اقتصادی» ریشه دارد (I ۱۹۳۲، ۱۰۷). «تلاشهای بلشویکها برای پایهگذاری حسابداری بدون پول، بدون هیچگونه حسابداری به پایان رسید». از این رو «دولت شوروی در تلاش برای ثروتمند کردن تمامی انسانها، موجب شده است که هیچ انسانی نتواند به جز فقر چیز دیگری را تجربه کند» (I۱۹۳۲، ۱۱۱) این دلیل برای شکست کمونیسم توسط اقتصاددان روسی، بوریس براتزکاس نیز بازگو شده است. وی در ۱۹۲۰ و نزدیک به پایان دوره کمونیسم جنگی، این مطلب را بدین شکل بیان میکند: تلاش برای جایگزین کردن برنامهای متمرکز به جای فرآیند
خودانگیخته ارزیابی بازار منجر به «تزلزل محاسبه اقتصادی» در اتحاد جماهیر شوروی گردید. سقوط کمونیسم جنگی نتیجه این واقعیت بود که «این برنامه دیگر فشارسنج حساسی را که توسط قیمتهای بازار فراهم میشود، نداشت» (1982، 37). همچنین خود نیکلای بوخارین بعد از سقوط کمونیسم جنگی گفت که میزس «یکی از خبرهترین منتقدین کمونیسم» بود و فاجعه اقتصادی که در 1921 ظاهر شد، به تصویری شبیه بود که توسط میزس «پیشبینی شده بود». (1925، 188) 15
نتیجهگیری
با این وجود پیش از نتیجهگیری نهایی باید مجددا اشاره کنیم که قصد ما در این جا، این نیست که نقصان انگیزهها در سوسیالیسم را انکار کنیم. بلکه تنها میخواهیم خاطرنشان سازیم که ظاهرا رهبران سوسیالیست، اقتصاددانان آن عصر و اولین مورخان تجربه سوسیالیستی در شوروی کمونیستی، در بررسی امکانپذیر بودن پروژه سوسیالیستی در طرح کمونیسم جنگی، اولویت را به مساله محاسبه دادهاند.
ما کاپلان را به خاطر پرداختن به مسالهامکانپذیری سوسیالیسم تحسین میکنیم. اما متاسفانه بحث وی از جنبههای گوناگونی نادرست است. اولا و مهمتر از همه، ناکامی وی در درک این که مدافعان سوسیالیسم در پی چه چیزی بودند، سبب میشود که وی نتواند بحث میزس به طور اخص و جایگاه این مطلب از دید اقتصاددانان اتریشی به طور اعم را کاملا درک کند. سوسیالیسم علاوه بر ابزارهایی معین (مالکیت اشتراکی) به اهدافی خاص (از جمله افزایش تولید مادی) اشاره داشت. همانطور که نشان دادهایم، تشخیص این نکته سبب میشود که بحث میزس راجع به غیرممکن بودن سوسیالیسم، به روشنی قابل فهم باشد. علاوه بر آن، شواهدی را فراهم آوردهایم که حاکی از آن هستند که پیشینه تاریخی از این احتمال که محاسبه اقتصادی نقشی حداقل به بزرگی انگیزهها در ناکامی سوسیالیسم در دنیایواقعی ایفا کرده باشد، حمایت میکند. در واقع اگر بخواهیم ملاحظاتی که توسط خود برنامهریزان کمونیسم جنگی بیان شدهاند را مدنظر قرار دهیم، به نظر میرسد که مشکل محاسبه نقش مهمتری را در این میان ایفا کرده باشد.
* دپارتمان اقتصاد، دانشگاه جورج میسون
پانوشتها:
1 - بوتکه اسناد عمدهای که مباحث مربوط به سوسیالیسم در قرن20 را تشکیل میدهند، در «سوسیالیسم و بازار: مروری بر بحث محاسبه سوسیالیستی» 9 جلد (2000) گردآوری کرده است. در اولین جلد از این مجموعه مرجع- اقتصاد طبیعی- قطعات بسیار مهمی از نوشتههای مارکس، انگلس، لنین، بوخارین، پروبراژنسکی و نوراث آورده شده است. آنچه در این نوشتهها ظاهر میشود، دیدگاهی مشترک در میان این متفکران راجع به سیستمی اجتماعی است که تمامی مشکلات موجود در کاپیتالیسم را با الغای تولید کالایی ریشهکن خواهد کرد. تولید برای استفاده مستقیم، جایگزین تولید برای مبادله شده و یک اقتصاد طبیعی پیریزی خواهد شد. جنبه وسوسهانگیز این برنامه برای ذهن مخالفش، این است که حاکی از آن میباشد که در تلاشهای اصلاحی برای برطرف ساختن مشکلات کاپیتالیسم، از قبیل استثمار کارگران، هرگز به میزان کافی به این بیماریهای اجتماعی پرداخته نخواهد شد. مشکل مالکیت خصوصی و سیستم کاپیتالیستی آن است که به بهرهکشی از انسان توسط انسانهای دیگر (که عدالت را میطلبد) و الیناسیون انسان از وجود حقیقی خویش (که به تعالی و خرق عادت نیاز دارد) منجر میشود. جذبه و دام انقلابی مارکس برای
اصلاحگرایی دوره پیشرفت، این ادعا بود که عدالت (justice) را تنها میتوان از طریق تعالی (transcendence) به دست آورد. انقلاب و نه اصلاحگرایی، ما را به عصر جدیدی از هماهنگی سوسیالیستی رهنمون خواهد کرد.
همانطور که حتی میزس نیز مجبور به تصدیق آن شد، «سوسیالیسم هم پرطمطراق و هم ساده است. حتی جدیترین مخالفان آن نیز نخواهند توانست بررسی مفصلی از آن به عمل آورند. در واقع میتوان گفت که سوسیالیسم، یکی از بلندپروازانهترین آفرینشهای روح انسان است. تلاش برای ساختن جامعه بر یک مبنای جدید و همزمان با آن، دست برداشتن از تمامی شکلهای سنتی سازماندهی اجتماعی، اندیشیدن درباره یک طرح جدید جهانی و پیشبینی فرمی که تمامی امور انسانی باید در آینده به خود بگیرند... کاری بسیار باعظمت و بسیار جسورانه است که به درستی بیشترین تحسین را برانگیخته است.» (۱۹۲۲-۴۱).
2 - رجوع کنید بهاندرژوالیکی؛ مارکسیسم و جهش به قلم و آزادی: پیدایی و سقوط اتوپیای کمونیستی (1995)
۳ - میزس در مقاله اولیه خود راجع به این موضوع مینویسد: «بدون محاسبه اقتصادی، هیچ اقتصادی امکان وجود نخواهد داشت؛ بنابراین در یک دولت سوسیالیستی که پیگیری محاسبه اقتصادی در آن غیرممکن است(به معنایی که ما از این کلمه مراد میکنیم) هیچگونه اقتصادی نمیتواند وجود داشته باشد.» (۱۹۲۰، ۱۰۵)
4 - تاکید میزس به تحلیل ابزارها و اهداف، چیزی است که وی آن را علم اجتماعی «فارغ از ارزشها» نامید. او نسبت به ورود به بحث درباره اهداف (اهمیت و ارزش اهداف) هشدار داد؛ اما خاطرنشان ساخت که دانشمندان اجتماعی باید تحلیل خود را به ارزیابی ارتباط میان ابزارهای اتخاذ شده و اهداف مورد نظر، از نقطهنظر کسانی که سیاستها یا آرایشهای نهادی خاصی را توصیه میکنند، محدود سازند.
۵ - میزس برای نشان دادن این نکته، بحث مربوط به محاسبه را به شکل استدلال نظری محوری در مقابل سوسیالیسم در آورد؛ به این معنا که وی امکانناپذیری سوسیالیسم را حتی تحت بهترین فرضیات انگیزشی و تشویقی برای سوسیالیسم نشان داد. برای مطالعه بیشتر در این رابطه، رجوع کنید به بوتکه و لیسون (۴۹-۲۰).
6 - عقیده روش شناختی میزس آن است که میان نظریه (مفهوم) و تاریخ (درک) تمایزی معرفتشناختی وجود دارد. بحث مربوط به غیرممکن بودن سوسیالیسم در حوزه نظریه قرار دارد؛ در حالی که مساله مربوط به اهمیت و اندازه، در حیطه تاریخ است. برای مطالعه انسان، هم به تئوری و هم به تاریخ نیاز است؛ اما جایگاه معرفتشناختی آنها فرق میکند. ما هر دو از دیدگاه روش شناختی و معرفتشناختی میزس در باب علوم انسانی پیروی میکنیم. به بوتکه و لیسون (b 2004) رجوع کنید.
۷ - اقتصادهای خانوادگی و «تجربیات دورهای کهن و قدیمی از تولید ساده، هیچگونه دلیلی در حمایت از امکانپذیر بودن سیستم اقتصادی بدون محاسبه پولی فراهم نمیآورد.» (میزس، ۱۹۲۰، ۱۰۳). میزس کاملا میپذیرد که مشکلاتی که به آنها اشاره میکند، در شرایط تولید ساده معتبر نیستند و همچنین بیانگر وجود مشکل در شرایط ایستا نیستند. وی این نکات را آشکارا در مقاله اولیه خود، در بررسی کاملتر از کتاب ۱۹۲۲ خود و نیز در تحلیل خود در رسالهاش با عنوان کنش انسانی(۱۹۴۹) بیان میکند. میزس همچنین مشخص میکند که بحث وی درباره ناممکن بودن سوسیالیسم به شرکتهای ملی شدهای که در جوامع دارای مبادله پولی رقابت میکنند، نمیپردازد. استدلال غیرممکن بودن وی به آرمان خود سوسیالیستها برای الغای تولید کالایی و جایگزین کردن سازمانی اجتماعی که به عصر پسا کمیابی منجر خواهد شد،
مرتبط است.
۸ - به بیان دیگر باید به خاطر داشت که بنا نبود سازماندهی اجتماعی تولید در سوسیالیسم بر مبنای توزیع ابتدایی نیروی کار در یک اقتصاد ساده قرار گیرد، بلکه میبایست به شکلی بسیار عقلایی و از طریق برنامهای مدون برای ایجاد موجی از تولید صورت پذیرد؛ بهگونهای که تقسیم کار را بتوان در دنیای پسا کمیابی در «قلمرو آزادی» خاتمه داد. مارکس مینویسد: «روند زندگی در جامعه که به پایه فرآیند تولید مادی قرار دارد، نقاب رمزآلود خود را از چهره برنمیدارد؛ مگر آنکه انسانهایی که آزادانه با یکدیگر همکاری میکنند، با آن به عنوان تولید رفتار نمایند. این پروسه توسط آنها به نحوی آگاهانه و در تطابق با برنامهای مدون مورد نظارت قرار میگیرد.» (مارکس، ۱۸۶۷، ۹۲).
9 - همچنین مشخص است که سوسیالیسم به سازماندهی اقتصادی یک گروه کوچک اشاره نمیکرد؛ زیرا گروههای کوچک، به خاطر اندازهشان نمیتوانند به افزایش تولید مادی (که همانطور که گفتیم، برای سوسیالیسم لازم است) دست یابند. اگر در این باره مطمئن نیستید، این نکته را در نظر بگیرید که اگرچه میتوانید امور را در خانواده بدون توان محاسبه با استفاده از قیمتهای پولی انجام دهید، اما اگر خانواده شما نتواند از مرزهای خود فراتر رفته و توانایی دیگر را تشویق کند، هرگز نخواهد توانست از لحاظ اقتصادی به پیشرفتی دست پیدا کند.
۱۰ - در واقع خوانش دقیق آثار میزس آشکار خواهد ساخت که وی در تحلیل خود از تجربه سوسیالیسم در دنیای واقعی، بر دو عامل تاکید میکرد. اولا وی بر این نکته پافشاری میکرد که آنچه وجود داشت، سوسیالیسم نبود، بلکه واحدی سوسیالیستی درون سیستم مبادله پولی بود؛ به گونهای که با وجود تاکید بر خصلت ملالآور بازار، برنامهریزهای سوسیالیست میتوانستند در طراحیهای خود بر سیگنالهای آن تکیه کنند. ثانیا وی تاکید میکند که مشکل محاسبه، چگونه در تاخیر تقسیم اجتماعی کار آشکار گردید. روتبارد در تحلیل خود از میزس فراتر رفت و میتوان او را پیشقدم مطالعاتی دانست که در دهههای ۱۹۷۰، ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ درباره بازار سیاه و فساد انجام شدند که مشخصه اقتصاد سیاسی در اتحاد جماهیر شوروی بودند. به این منظور به روتبارد (۱۹۶۲، ۸۳۲-۸۲۵) رجوع شود. همچنین برای مطالعه تحلیلی راجع به نقش روتبارد در ادبیات نظری مربوط به سوسیالیسم و تحلیل تجربی سوسیالیسم واقعا موجود به بوتکه و کوین (۲۰۰۴) رجوع شود.
11 - استدلالی که بوتکه (1990، 1993، 2000 و 2001) راجع به این مطالب ارائه میکند که چرا در صورت درک نکردن انتقادات مستتر در استدلال میزس، نمیتوان اتحاد جماهیر شوروی را فهمید، متنوعتر از آن است که فقط بگوید اتحاد جماهیر شوروی به خاطر مساله محاسبه به مشکلات اقتصادی دچار بود. در واقع همانطور که میزس کاملا میپذیرد، نمیتوان گفت که چیزی به لحاظ منطقی غیرممکن است و سپس آن را به خاطر عمل ضعیف به آنچه ظاهرا غیرممکن است، متهم کرد. برعکس همانطور که بوتکه در آثار خود تاکید میکند، استدلال مربوط به محاسبه نشان میدهد که چرا آرزوها و امیال افراطی انقلاب به این مصیبت تمام عیار انجامید و این اتفاق تقریبا به سرعت روی داد و منجر بدان شد که افراطیترین امیال مربوط به الغای تولید کالایی در اتحاد جماهیر شوروی کنار گذاشته شوند. بنابراین بحث مربوط به محاسبه، شرحی تاریخی را به وجود میآورد و به تحلیل اصول سازماندهنده واقعی- بالفعل- در حیات اقتصادی اشتراکی و مشکلاتی که این آرایشها در هماهنگی امور خود با فعالان اقتصادی داشتند، منجر میشود. به طور خلاصه، بحث محاسبه این امکان را به مورخان میدهد تا درک کنند که چرا خواستهای
اولیه برآورده نشدند و چارچوب لازم برای مطالعه سازمان اقتصادی واقعی در سیستم اشتراکی را فراهم میآورد.
۱۲ - پل گرگوری در کتاب خود با عنوان «اقتصاد سیاسی استالینیسم» (۲۰۰۴) که در آن از آرشیوهای تازه گشوده شده بسیاری استفاده میکند، شواهدی را مبنی بر این نکته فراهم میآورد که رهبران هم نسبت به موضوع انگیزهها (نظم و تلاش نیروی کار، ۹۴) و هم نسبت به مساله محاسبه (تخصیص و هماهنگی نیروی کار و مواد به شیوهای که از کارآیی هزینه برخوردار باشد، ۱۰۱) نگران بودند.
13 - نکته مهم دیگری که باید در بررسی این جدول به ذهن سپرد، مساله جنگ داخلی و زمانبندی سیاستها است. سیاستهای افراطی تمرکزگرایی در تلاش برای ریشهکن کردن اقتصاد بازار، پیش از شروع جنگ داخلی در ژوئن 1918 پیگیری میشدند و پس از امضای آتشبس در اکتبر 1920 نیز ادامه یافتند برای مطالعه تحلیلی از این مساله و تاثیر آن در مباحث مربوط به کمونیسم جنگی، به بوتکه (1990) رجوع کنید.
۱۴ - میزس در ۱۹۲۰ هشدار داد که بسیاری از سوسیالیستها این نکته را درک نمیکنند که «پایههای محاسبه اقتصادی با حذف مبادله و مکانیسم قیمتگذاری از میان میروند و اگر قرار است که کل اقتصاد از میان نرود و آشوب وحشتناکی به وجود نیاید، باید چیزی را جایگزین آن کرد.» (۱۹۲۰، ۱۴) همانطور که دیدهایم، بحث میزس این است که هیچگونه جایگزینی از این دست که از لحاظ ابزارها و اهداف، با سوسیالیسم همخوانی داشته باشد، وجود ندارد.
15 - بوخارین از تمایلات و آرزوهای سوسیالیستی خود دست نکشید، بلکه برعکس معتقد بود که تا زمانی که بلشویکها در «اوج فرماندهی» بمانند، خواهند توانست سوسیالیسم را در آینده به نحو موفقیتآمیزتری بسازند. اما او اعتقاد داشت که کارگران، باید در کوتاهمدت به ثروت خود بیفزایند و نیز معتقد بود که سرمایهگذارهای کارآفرین، باید در سرمایهگذاریهای خود امنیت داشته باشند، به گونهای که از تجمع ثروت و بنابراین تامین سوخت رشد اقتصادی نترسند. باید بر این نکته تاکید کرد که این بحثی که در بحبوحه مباحث مربوط به سیاست جدید اقتصادی مطرح شد، بعدها به عنوان سندی از انحراف «راستگرایی» بوخارین علیه او استفاده شد و به اعدام وی منجر شد.
* منابع در دفتر روزنامه موجود است.
پیتر لیسون
پیتر بوتکه
ارسال نظر