نگاه منتقد

چشم‌های بدون پلک

شماره روزنامه: ۴۳۱۴ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۳۳۸۱۰۳۳ جمعه‌نامه
چشم‌های بدون پلک

  مجتبی ویسی

  شاعر، مترجم و منتقد

دو کتاب به خوانندگان معرفی می‌کنم:

- آنچه می‌ماند: فریدریش هولدرلین

- افسانه شاعر گمنام: محمدعلی سپانلو

«چشم‌هایش انگار پلک نداشتند.» گفته‌ای است از هوگو فون هوفمانشتال درباره روبر دسنوس، شاعر سوررئالیست و بشکوه فرانسوی، آن چشم‌های همیشه بیدار که جهان را در راستا و پهنایش می‌دید و با هنرش به تماشا می‌گذاشت. اساسا کار ادبیات و در مقیاسی وسیع‌تر، هنر و فلسفه همین است: چشمانی دیگرگونه به ما می‌بخشد تا بر پدیده‌ها و اموری چشم بگشاییم که در حالت معمول ناپیدایند. آشکار کردن لایه‌های نامرئی جهان. ما برای آگاهی بر وضعیت خود و کاروبار جهان به چشمانی خارج از هنجار، خارج از قراردادهای رایج، نیاز داریم. ادبیات و هنر غنی حکم همین چشم‌ها را دارند. چشم‌هایی که در دنیای کنونی کم‌سو شده‌اند. کم‌سویشان کرده‌اند. در عوض چه داریم؟ جهانی مالامال از خبر و اطلاعات گذرا و شبکه و هنر‌های آنی داریم. جهانی سرسام‌آور که قدرت توجه و تحلیل و تمرکز را از ما می‌گیرد. انسان معاصر از خبری به خبری می‌غلتد، از عکسی به عکسی، بدون دقت برای یافتن ارتباطی میان آنها. انسانی تکه‌تکه و پراکنده؛ گذرا، گذرنده و لغزنده، بی‌حافظه‌. انسانی پر از خبر و اطلاعات لحظه‌ای و خواه‌ناخواه پر از تنش و اضطراب و هولی که همین خبرها و اطلاعات مصرفی برایش می‌آورند به جانش می‌اندازند. این عناصر رایج و غالب در جهان معاصر مدام ما را می‌ترسانند، می‌لرزانند. به فردیتی بیمار دامن می‌زنند.  در عوض چه داریم؟ ژان کوکتو می‌گوید: «من دروغی هستم که حقیقت را می‌گوید.» کارکرد هنرمند و آثار هنری همین است: افشاگری. انسان را در عین لذت و سرگرمی مجهز به قوه‌های دیداری و شنیداری و فاهمه می‌کنند. نمی‌گذارد انسان به هر بادی بلرزد. قدرت آنالیز به او می‌دهند. پس باید به قول آدام زاگایوسکی، شاعر لهستانی، عمل کرد که می‌گوید: «مگذار آن لحظه مشعشع از کف برود.» این لحظه‌ها را هنر و ادبیات ایجاد می‌کنند. پس باید گفته جان کیتس را آویزه گوش کرد: «من به چیزی جز قداست محبت قلب و حقیقت تخیل یقین ندارم.» باید به آن نام نخست که ادبیات فرایاد می‌آورد و زبیگنیو هربرت از آن دم می‌زند، توجه کرد: «تنها با چیزها، با مهربانی سخن بگو/  با نام نخست‌شان...» در عوض چه داریم؟ فریدریش هولدرلین را داریم در مجموعه شعری با عنوان «آنچه می‌ماند»، تا خودمان و هستی را احضار کند، به یادمان آورد؛ دان دلیلو را داریم در «جهان‌شهر»، و در «نام‌ها»، تا اضطرار و بحران را در موقعیت کنونی جهان نمایان سازد، روایتی اتمی و کهکشانی از جهان ارائه دهد؛ در «افسانه شاعر گمنام» سپانلو را داریم که می‌گوید: «با این همه، سلام به میراث ما/  بر عشق ما که از نفرت شما به سلامت جست.» می‌بینید، چشم‌هایشان انگار پلک ندارد.

 

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن