گیر و دار

دام هر بار ماهی آوردی...

شماره روزنامه: ۱۳۴۱ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۷۱۶۸۱۷ بازرگانی

میم رسا<br>رفته بودم یکی از بازارچه‌های مرزی، می‌خواستم گزارشی بنویسم درباره چند و چون مبادلات تجاری آن و اگر شد عکس هم بگیرم اما نه گزارشی نوشتم نه عکس گرفتم چون آنچه دیدم بیرون از دایره تجارت سنتی و مدرن و حتی پیله‌وری بود. ده‌ها مغازه خشک و خالی دیدم با فروشندگانی که از شدت کسادی مرتب خمیازه می‌کشیدند و با کمال ناامیدی مشتری می‌طلبیدند.

میم رسا

رفته بودم یکی از بازارچه‌های مرزی، می‌خواستم گزارشی بنویسم درباره چند و چون مبادلات تجاری آن و اگر شد عکس هم بگیرم اما نه گزارشی نوشتم نه عکس گرفتم چون آنچه دیدم بیرون از دایره تجارت سنتی و مدرن و حتی پیله‌وری بود. ده‌ها مغازه خشک و خالی دیدم با فروشندگانی که از شدت کسادی مرتب خمیازه می‌کشیدند و با کمال ناامیدی مشتری می‌طلبیدند. درواقع بازارچه نبود، چیزی شبیه همین پاساژهای معمولی شهری بود که عمدتا محل «ترد» هستند نه «خرید و فروش».

همچنان که در آن بازارچه می‌چرخیدم با کتاب‌فروش دوره‌گردی روبه‌رو شدم.

گلستان سعدی را گشود و این حکایت را با صدای بلند خواند:

«صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد طاقت حفظ آن نداشت ماهی بر وی غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت

دام هر بار ماهی آوردی

ماهی این بار رفت و دام ببرد

دیگر صیادان دریغ خوردند و ملامتش کردند که چنین صیدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن. گفت: ای برادران، چه توان کردن؟ مرا روزی نبود و ماهی را همچنان روزی مانده بود. صیاد بی‌روزی در دجله نگیرد و ماهی بی‌اجل بر خشکی نمیرد»

به آن کتاب‌فروش گفتم: این حکایت را هم حتما شنیده‌ای که «چون رونق از خانه رود، صاحبخانه را هوس شاعری در سر افتد».

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن