نامه‌ها و نکته‌ها

هیزم نیست، اسکناس بسوزان!

شماره روزنامه: ۳۲۹۱ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۸۲۶۵۵۳ تاريخ-و-اقتصاد

<p> گروه تاریخ و اقتصاد: یکی از روز‌ها آشپز یکی از قسمت‌ها نزد حاجی محمدتقی بنکدار که قسمت آشپزخانه در اداره او بود، آمده گفت: «حاجی آقا! هیزم ما تمام شده فرستاده‌ایم بیاورند، نیاورده‌اند. » حاجی محمدتقی دسته اسکناسی از جیب درآورده نزد او انداخت و گفت: «هیزم نداری؟ اسکناس بسوزان!» از این نمایشات خیلی در کار بود. به‌خصوص نظم و ترتیب آوردن ناهار از قسمت آشپزخانه تا چادر‌ها خیلی قابل تحسین و حاجی محمدتقی بنکدار وجاهت زیادی پیدا کرد. کم‌کم کار چراغانی از داخله سفارت به خارج هم سرایت کرد و تقریبا تمام خیابان‌های شهر چراغان بود. </p>

گروه تاریخ و اقتصاد: یکی از روز‌ها آشپز یکی از قسمت‌ها نزد حاجی محمدتقی بنکدار که قسمت آشپزخانه در اداره او بود، آمده گفت: «حاجی آقا! هیزم ما تمام شده فرستاده‌ایم بیاورند، نیاورده‌اند.» حاجی محمدتقی دسته اسکناسی از جیب درآورده نزد او انداخت و گفت: «هیزم نداری؟ اسکناس بسوزان!» از این نمایشات خیلی در کار بود. به‌خصوص نظم و ترتیب آوردن ناهار از قسمت آشپزخانه تا چادر‌ها خیلی قابل تحسین و حاجی محمدتقی بنکدار وجاهت زیادی پیدا کرد. کم‌کم کار چراغانی از داخله سفارت به خارج هم سرایت کرد و تقریبا تمام خیابان‌های شهر چراغان بود. تجار مخارج این اوضاع را از کیسه می‌پرداختند و دکان‌های خود را بسته و همگی هر روز به سفارت می‌رفتند و یکدیگر را ترغیب و تحریض می‌کردند. آزادی‌طلب‌ها که تاکنون در خفیه به آنها دستور می‌دادند، آفتابی شده، بین دولت و جمعیت سفارت، خود را واسطه کردند. چندین بار مطالبی برای اصلاح نوشته شد، ولی آزادی‌طلبان که می‌دانستند چه می‌خواهند، رضا ندادند.

منبع:

شرح زندگانی من، خاطرات عبدالله مستوفی

جلد دوم، نشر زوار،  ١٣٨۴ 

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن