نشریه خط حزب الله در یکصد و نود و پنجمین شماره خود، خاطره ای از رهبر معظم انقلاب در دوران زندان را به نقل از کتاب "خون دلی که لعل شد" را منتشر کرده است. که به شرح زیر است:

همراه من یک قرآن، تسبیح، دفترچه تلفن و دفتر سفینه غزل بود، به اضافه کتاب تذکرة المتقین که حاوی مجموعه رسائل و اذکار عده ای از علما و فقهای بزرگ است، مرا به سلولی بردند. دقایقی پس از آنکه مرا در سلول انداختند، در سلول باز شــد و یک نظامی وارد شــد. بعدا فهمیدم که نامش “استوار زمانی” است. استوار زمانی وارد شد و گفت: با خودت چه داری؟ گفتم: می توانی بگردی. او شــروع کرد به بازرسی و گشــتن. قرآن را بیرون آورد، به آن نــگاه انداخت و گفت: این قرآن اســت؛ اشکالی ندارد، میتوانی آن را نگه داری، ظاهرا وقتی مبلغ پول ناچیز را در جیب من دید، متأثر شد و دلش سوخت. بعد راجع به کتاب تذکرة المتقین پرسید و گفت: این کتاب دعا است؟ میخواست از من پاسخ مثبت بشنود تا کتاب را هم پیش من بگذارد. اما به او گفتم: این کتابی در زمینه عرفان است و... سخنم را قطع کرد و گفت: بله، کتاب دعا اســت، کتاب دعا است؛ اشــکالی ندارد، می تواند پیش شما بماند. این برخورد به روشنی نشــان میداد که این مرد قصد کمک به من دارد. او بــه جز دفترچه تلفن که در جیبــم بود، چیز دیگــری از من نگرفت. رفت و من تنها ماندم.

 

این مطلب برایم مفید است