تــاریکخــــانه مـــردان قلـــم

امیلی امرایی

ادبیات گلوگاه حکومت‌ها است،آن قدر که تنها با بررسی تنگناهای این عرصه می‌توان تب سرکوب و اختناق را در دولت‌ها سنجید. در واقع‌نویسندگان اولین گروهی هستند که مورد غضب دولت‌های خودکامه قرار می‌گیرند و طعم سانسور را تجربه می‌کنند. اما نویسنده پس از سرکوب یا کوچ اجباری همچنان با داستان‌هایش می‌تواند پایه‌های دولت مطبوعش را بلرزاند، هر قدر که میزان مقابله با او تندتر می‌شود، صدای او رساتر و محبوبیتش بیشتر می‌شود. نزدیک‌ترین نمونه این تاثیر‌گذاری اتفاقی بود که در کشوری با خط قرمزهای ایدئولوژیک و رازهای مگو افتاد، «اورهان پاموک»‌نویسنده ترک، تنها به این دلیل که دولت‌ترکیه تاب یک اظهارنظر بدیهی او را نیاورد، در مدت کوتاهی بدل به نماد اصلاح طلبی شد. یک شبه ره صدساله را پیمود و نوبل ادبی را از آن خودکرد، اما دولت‌ترکیه هزار سال نوری عقب رفت و همچنان به در اتحادیه اروپا می‌کوبد.

رویارویی‌نویسندگان و حکومت‌های دیکتاتوری حرف تازه‌ای نیست، «ایلین فاینشتاین»‌ نویسنده کتاب سرگذشت «آنا آخماتوو» می‌نویسد: «استالین هنوز در یادها مانده است، اما نام بسیاری از مریدان او در ذهن مردم روسیه رنگ باخته است و در مقابل نبوغ وافشاگری «آنا آخماتوو» و دوستانش همچنان باعث فخر هم‌میهنانش است.»

اوج این رویارویی‌ها در دوران برج عاج نشینی حکومت‌های توتالیتر و جنگ سرد بود. نویسندگان اروپایی و گاه آمریکایی بیش از هر کس دیگری سرکوب می‌شدند و در عین حال‌نویسندگان آواره و مهاجر بودند که کوس رسوایی حکومت‌ها را به صدا در می‌آوردند. «ژوزه ساراماگو» می‌گوید: «ادبیات رویه نقره کار را می‌شست و بطن زنگ بار بسته آهنی و زشت را به نمایش می‌گذاشت.»

اما این سکه روی دیگری هم دارد، روی دیگری که اگر چه شاید واقعیت داشته باشد، اما به قول ساراماگو: «حقیقت ندارد.» چند سالی است که گردش آزاد اطلاعات و انتشار عمومی اسناد سازمان‌های جاسوسی پای ادبیات و داستان‌نویسان را هم به میان کشیده است،هر از چند گاه نام‌نویسنده مخالف خوانی که نماد مبارزه بود به عنوان سازشکار، همدست یا حتی جاسوس از لابه‌لای این پرونده‌ها بیرون می‌آید اما دراین خبرهای زودگذر و تکان‌دهنده هیچ ردپایی از‌نویسندگانی همچون «ارنست همینگوی» نیست که در داستان‌هایش بدون موضع گیری چهره جنگ‌ها و درد آوارگان را به تصویر می‌کشیدند، بلکه بحث در مورد‌نویسندگانی است که هر یک به تنهایی جبهه‌های قرص و محکم علیه ایدئولوژی‌های دوران خود تشکیل می‌دادند. «جورج اورول»‌نویسنده‌ای که با نبوغ سرشارش هر آنچه را مارکس و لنین رشته بودند پنبه کرد، یکی از اولین چهره‌هایی بود که نامش فاش شد. بعد هم به‌ترتیب «جان اشتاین بک» و«آرتور کستلر» در چند سال اخیر هم نام‌هایی همچون «اسماعیل کاداره»، «گونترگراس» و حالا هم «میلان کوندرا» نماد روشنفکران گریخته از «بهار پراگ».

مدارکی که از هر دو سو مورد ‌تردید هستند، ‌نویسندگانی که همیشه جنجال برانگیز بودند، سازمان‌های جاسوسی آنها را دشمن می‌پنداشتند و هم‌سنگران قدیمی شان آنها را خائن.

بر اساس مدارکی که دایره‌ ویژه‌ پلیس بریتانیا منتشر کرد، «جورج اورول» نویسنده‌ رمان‌های به‌ یادماندنی «قلعه‌ حیوانات» و «۱۹۸۴» از جانب پلیس انگلستان متهم به عضویت در حزب کمونیست بود. اورول لااقل به مدت ۱۰سال تحت‌نظر بوده و پرونده عریض و طویلی از اعمالش ثبت شده است. این اتفاق از زمانی آغاز شد که اورول در پاسخ به پرسشنامه‌ای که از چهره‌های چپ تنظیم شده و در مجله‌ای وابسته به چپ‌ها منتشر شده بود، در جواب این سوال که آیا سوسیالیست‌ها باید از جنگ بریتانیا حمایت کنند، گفت: بله. در پرونده او نوشته شده است: «این مرد دیدگاه‌های کمونیستی پیشرفته دارد.»

اما در سوی دیگر‌نویسندگان چپ برای مقابله با او اتهام همکاری با اینتلیجنت سرویس را به او می‌زدند و بارها بر آن تاکید می‌کردند. می‌گویند دوستان چپ‌گرای خود را به دولت بریتانیا می‌فروخته و البته با بسیاری از آنها ارتباط خوبی هم داشته است. ظاهرا از میان نام‌آوران عرصه ادبیات و روزنامه‌نگاری، کسانی به لطف و مدد جورج اورول به لیست سیاه وزارت خارجه بریتانیا راه یافتند. از میان آنها می‌توان به «ایساک دویچر» ‌تروتسکیست و نظریه‌پرداز اقتصادی لهستان اشاره کرد، او همچنین چارلی چاپلین را مشکوک به عضویت در گروه‌های کمونیستی می‌دانست و «جی.بی پرستیلی» نمایشنامه‌نویس معروف را که با نمایشنامه «بازرس وارد می‌شود» مشهور است. این اتهام‌ها چند سال پیش با انتشار اطلاعات طبقه‌بندی شده اینتلیجنت سرویس به اثبات رسید.

***

هنوز هم هر مورخی که می‌خواهد از دادگاه‌های استالین حرف بزند، حتما اشاره‌ای دارد به رمان «ظلمت در نیمروز» می‌کند، اما‌ نویسنده کتاب که کسی نیست جز «آرتور کستلر» به‌زعم مخالفانش رابطه‌ای نزدیک با سیا داشت و راهنمایى‌هاى او در فعالیت‌هاى سیا در میان روشنفکران بسیار موثر بود. اینکه او در کنگره «آزادی فرهنگی» سال ۱۹۵۰ مامور بود، خارج از اینکه نمی‌توان درستی اش را ثابت کرد چه چیزی از بار داستان‌های افشاگری او کم می‌کند. «فیلیپ بوند» مورخ و منتقد می‌نویسد: «چرا فکر نمی‌کنیم که این حربه‌ای بود برای ساکت کردن و در عین حال پیش بردن کار. آرتور کستلر به چیزی که می‌نوشت اعتقاد داشت،حالا اگر در این مسیر سازمانی هم به پشتیبانی از او برخاسته بود، چه اشکالی دارد؟ مگر کستلر با یک تن رو در رو بود به او علیه قدرتی سخن می‌گفت که همه چیز را در اختیار داشت.»

هر چند همسر «انور خوجه» (معروف به عنکبوت سیاه) دیکتاتور آلبانی در آخرین گفت‌و‌گوهایش برای مقابله با موج منتقدان سعی کرد، «مادر‌ترزا» و حتی «اسماعیل کاداره» را خودفروش معرفی کند، اینکه در زندان و لابه‌لای گفت‌وگوهایش از دوستی با کاداره حرف زد، این «اسماعیل کاداره» بود که از هرم‌هایی که انور خوجه در «تیرانا» ساخته بود، حرف زد و پرده از چهره عنکبوت سیاه برداشت.

گونترگراس هم که حسابش را با همه دنیا صاف کرد و به قول خودش با نوشتن یک کتاب به همه حرف‌هایی جواب داد که پس از مرگش قرار بود سرزبان‌ها بیفتد. گونترگراس به‌همکاری اعتراف کرد و با کتاب آخرش حتی در آلمان محبوب‌تر هم شد.

اما ماجرای «میلان کوندرا»به همین جا ختم نشده است. به قول دوستان و مدافعانش لابد اگر مخالفانش را به حال خودشان رها کنی، او را تا پای میز محاکمه جنایت جنگی می‌کشند و بعد هم‌ردیف قصاب بالکان قرارش می‌دهند.

میلان کوندرا یکی از آخرین چهره‌هایی بود که به حلقه روشنفکران منتقد پاریس پیوست؛ روشنفکرانی که از چنگال دیکتاتوری گریخته بودند، اما کمی بعد او تصمیم گرفت تنها درباره ادبیات حرف بزند و در یکی از اولین گفت‌وگوهایش با «پاریس ریویو» گفت: «من از سیاست حرف نمی‌زنم، تنها آنجاهایی که سایه شوم دولت چک زندگی هم نسلانم را خفه کرده بود، لب باز می‌کنم.»

کوندرا این روزها با یک عمر سابقه ادبی با رمان‌هایی که هر یک تسکینی بود بر دردهای آوارگان «بهار پراگ» در مظان اتهام قرار گرفته است. او در روزهایی که الکساندر دوبچک از سوسیالیسم با چهره انسانی حرف می‌زد باشور و شوق جوانی به صف طرفداران او پیوست و کمی بعد به همراه بسیاری از هم‌قطارانش از این کشور گریخت. او که چندی پیش از این خبر جایزه ادبی معتبر کشورش را دریافت کرده بود، لقب «راوی رنج‌های بشری» را از آن خود کرد.

روزنامه رسپکت می‌نویسد: «کوندرا با لو دادن مخفیگاه یک ارتشی فراری از پلیس حکومت کمونیستی در سال ۱۹۵۰ نامش در گزارش‌ها آمده است». این روزنامه با اتکا به صحبت‌های وویچک ریپکا، سخنگوی اداره‌ بررسی کارنامه‌ رژیم کمونیستی سابق جمهوری چک برای میلان کوندرا نوشته‌است، اینکه مرد دستگیر شده، دوستی در پراگ داشته، آن دوست هم یک نامزد و آن نامزد هم دوست «میلان کوندرا» بوده و خبر اینکه یک مرد با عقاید ضد کمونیستی به خانه نامزدش می‌آید را به کوندرا داده است و لابد میلان کوندرا وقتی از جلوی اداره پلیس رد می‌شد، هوس کرده است که این خبر را به آنها بدهد.

کوندرا که به نظر از این بحث‌ها گریزان است، می‌گوید: «کسی که چنین کاری می‌کند باید انگیزه‌ای داشته باشد. من می‌دانم که نامم در اسناد سازمان امنیت رژیم سابق موجود است، که البته علتش برای خودم هم یک معما است، ولی آخر من چگونه می‌توانسته‌ام کسی را که نمی‌شناسم، لو بدهم.»

اما مطبوعات پراگ در تجزیه‌وتحلیل آثار میلان کوندرا، رد پای این راز سر پوشیده را جست‌وجو کرده‌اند و جنایت و خیانت را یکی از تم‌های مهم آثار او معرفی کردند و با تکیه بر نقدهای روانشناسانه معتقدند که کوندرا خیانت کرده است و این خیانت است که سبب شده او در داستان‌هایش همیشه عذاب وجدان داشته باشد.

«زدنیک پشات» مورخ مشهور و هموطن میلان کوندرا یکی از اولین کسانی بود که در این باره موضع گرفت، او می‌گوید: «این یک‌ترور کثیف است و درست به اندازه سیاست‌های دولت پیشین مشمئز‌کننده. چطور می‌توان به این گزارش مردمی استناد کرد،آن هم در شرایطی که هر کس دیگری می‌توانست این عمل را انجام دهد. بعد هم‌نویسنده‌ای را زیر سوال برد که ادبیات و تاریخ کشورمان تا این حد مدیون اوست. آن هم تنها به این دلیل که ۶۰ سال پیش جوان ۲۰‌ساله‌ای به یک اداره پلیس مردمی مراجعه کرده است.»

از سوی دیگر عده‌ای از نویسندگان واکنشی بسیار منفی به انتشار این خبر نشان داده‌اند. از جمله «یاسمینا رضا»، نویسنده و نمایشنامه نویس معروف فرانسوی به دفاع از کوندرا پرداخت. او با لحنی خشمگینانه که کمتر از او خوانده شده است، می‌نویسد: «زندگی یک انسان را در عرض چند ثانیه می‌توانند منهدم کنند و به لجن بکشانند، بدون آنکه در یک تحقیق جدی و مستقل اتهاماتی را که علیه او ابراز شده و با سرعت از طریق اینترنت در سراسر جهان پخش شده است، اثبات کرده باشند. چه کسی می‌تواند اصالت این صورت جلسه پلیس شصت سال پیش را ثابت کند؟»

به نظر یاسمینا رضا، علت حمله به کوندرا این است که در امپراتوری جنجال، انسان خاموشی گزین را تحمل نمی‌کند به ویژه آنکه این انسان مردی بزرگ و پرآوازه باشد. او می‌نویسد: «میلان کوندرا مردی است که در کنار آثارش ایستاده و هرگز نخواسته است به این فرمان ناگفته تسلیم شود که نویسنده باید فیلسوف، تاریخ دان و رهبر باشد و حساب پس دهد.» یاسمینا رضا در برابر سیل ویران‌گر این خبر به ناتوانی مطلق کسی می‌اندیشد که وسیله‌ای برای پاسخ ندارد. او می‌نویسد

«کلمات می‌توانند ویرانگر باشند، باید به موقع متوقف‌شان کرد.»