کتاب «عشق روی پیاده رو» مجموعه داستانی است به قلم مصطفی مستور که توسط نشر چشمه روانه بازار کتاب شده و به چاپ پانزدهم رسیده است. این کتاب مفهوم عشق را در دو ساحت متفاوت و متمایز بررسی می‌کند. عشق از سویی همواره تجربه و مفهومی استعلایی شمرده شده که ثابت است و با حقیقتی فرا انسانی نسبت دارد. این گونه خوانش، از نوشته‌های افلاطون شروع شده و همچنان ادامه دارد. اما در برابر، نگاهی به عشق وجود دارد که از همان افلاطون تا به امروز، عشق را پدیده‌ای انسانی، فرهنگی و از همه مهم‌تر «متنی» می‌داند. به این تعبیر، عشق درون زبان (یا به گفته ژاک لکان، «نظم نمادین») فهمیده، تکثیر و تجربه می‌شود. در اینجا، نگارنده تنش بین این دو نگاه را در مجموعه داستان‌های کوتاه عشق روی پیاده‌رو بررسی و تحلیل می‌کند. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «یک روز فروغ پرسید: کی ازدواج می‌کنیم؟ گفتم: اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض‌های آب و برق و تلفن و قسط‌های عقب افتاده بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره‌نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباس شویی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هر دومان یخ می‌زنیم...»