در این نوشته آمده است: اول اردیبهشت، درخت‌‌‌ها سبز و پُربرگ شده‌‌‌اند. برگ‌‌‌های جوان و باطراوت که سبز هستند اما نه سبز سیر، بیشتر مغزپسته‌‌‌ای رنگ هستند. باد لابه‌‌‌لای شاخه‌‌‌ها حرکت می‌کرد و پرنده‌‌‌ها از این شاخه به آن شاخه می‌‌‌پریدند. راننده تاکسی گفت: «من عاشق اردیبهشت هستم. در اردیبهشت از رانندگی خسته نمی‌‌‌شوم، بگو ۱۶ ساعت پشت هم بنشین پشت فرمان، می‌‌‌نشینم.»‌‌‌ ‌‌‌ حق با راننده بود. به‌خصوص که خیابان هم خلوت بود و ترافیکی نداشت. ‌‌‌ ‌‌‌ راننده گفت: «نگاه کنید... این درخت‌‌‌ها را نگاه کنید، به این پرنده‌‌‌ها نگاه کنید، آدم سیر نمی‌شود...» هنوز جمله‌‌‌اش تمام نشده بود که ماشینی که از یک فرعی بیرون می‌‌‌آمد، با سرعت و محکم به در عقب تاکسی کوبید. تاکسی تکان محکمی خورد. ‌‌‌راننده گفت: «الان وقتش نبود... الان واقعا وقتش نبود.»

این مطلب برایم مفید است
15 نفر این پست را پسندیده اند