نام دخترش را «غزل» گذاشت و برایش نوشت: «غزلی داره در راه/  غزلی موزون/  با وزنی روز افزون».البته او به دلایل مشکلات بسیاری از دختر و همسرش جدا شد. او سرانجام در روز شانزدهم اردیبهشت سال ۱۳۸۳ بر اثر نارسایی قلبی و ریوی و پس از یک عمل جراحی طولانی در بیمارستان رجایی تهران درگذشت. بهروز رضوی، گوینده و شاعر نیز درباره او گفته است: «من در دوران جوانی در یک نشست ادبی با حسین آشنا و همان روز هم کلی رفیق شدیم. از همان جا پیاده راه افتادیم به سمت منزل ما در خیابان شهباز (هفده شهریور فعلی) و در راه درباره شعر حرف زدیم و شعرهایمان را برای یکدیگر خواندیم.آن روز من و حسین و عمران صلاحی تا میدان راه‌آهن پیاده رفتیم و شعرخواندیم. همین آشنایی باعث شد از آن روز به بعد، حسین برنامه‌هایش را طوری تنظیم کند که با قرار جمعه شب‌های این جلسه هماهنگ شود و بعد از انجمن به منزل ما بیاید و به شعرخوانی و گپ و گفت بنشینیم. بنابراین شاید بتوان گفت من اولین کسی بودم که با حسین منزوی در اولین سفرش به تهران ارتباط دوستانه برقرار کرد و این ارتباط تا آخر عمر آن خدابیامرز ادامه داشت.» هرمز علیپور تعریف کرده: «من و حسین و چند تن از بچه‌های جوان در خانه غزل تاجبخش بودیم. من و حسین کنار یکدیگر نشسته بودیم و یکی از دوستان دیگرم چند شعر سپید خواند. منزوی بدون اینکه قصدی داشته باشد، می‌خندید. وقتی شعرخوانی دوستمان تمام شد سمت من آمد و گفت: «هرمز، از دست این کسی که کنارت نشسته حسابی عصبانی‌ام و بعد از جلسه می‌خواهم بیرون کتکش بزنم.» گفتم چرا؟ گفت که در فاصله‌ای که شعر می‌خوانده، شکلک در می‌آورد. به آن دوستم جواب دادم که می‌دانی او کیست؟ این شخصی که کنارم نشسته حسین منزوی است. اگر می‌خواهی دست به او بزن یکی از کسانی که یقه‌ات را می‌گیرد، خودمم. آن دو را با هم آشنا کردم و از آن پس او با منزوی دوست شد.»

 

این مطلب برایم مفید است
12 نفر این پست را پسندیده اند