رفیق استالین

از طرف نمایش‌نامه‌نویس و کارگردان تئاتر هنری گروکی. میخائیل آفاناسیویچ بولگاکف

جوزف ویساریونویچ عزیز. اجازه بدهید آنچه بر سرم آمده برایتان نقل کنم. اواخر ماه آوریل امسال من نامه‌ای به ریاست کمیسیون دولتی تئاتر هنری نوشتم و تقاضای دو ماه مسافرت به خارج از کشور با همسرم یلنا سرگیونا میخائیلویچ کردم. در تقاضای خود دلیل مسافرت خود را نیز نوشتم. در نظر داشتم کتابی را در طول مسافرت به کشورهای اروپای غربی بنویسم (تا آن را در بازگشت در شوروی به چاپ برسانم.) از آنجا که واقعا از تنهایی وحشت دارم تقاضا کردم که همسرم هم دو ماه فرزندخوانده‌ هفت ساله‌‌ام را ترک کند و همراه من بیاید. نامه را فرستادم و انتظار داشتم که جواب مثبت یا منفی خواهم گرفت؛ ولی اصلا جواب سومی را تصور نمی‌کردم. در هر حال چیزی را که پیش‌بینی نکرده بودم، اتفاق افتاد. به بیانی دیگر من جواب سوم را گرفتم. در 17‌مه تلفنی به من شد و مکالمه زیر انجام شد: «شما برای مسافرت به خارج تقاضا داده‌اید؟» «بله.» «بروید به اداره امورخارجه کمیته اجرایی مسکو و تقاضایی برای خودتان و همسرتان پرکنید.» «کی باید این کار را بکنم؟» «هرچه زودتر چون مورد شما روز بیست و یکم  یا بیست و دوم بررسی خواهد شد.» چنان ذوق زده شده بودم که حتی نپرسیدم چه کسی تلفن کرده است. اما به اداره امورخارجه رفتم و خودم و زنم را معرفی کردم. وقتی کارمند شنید که مرا با تلفن خواسته‌اند به اتاقی دیگر رفت و وقتی برگشت از ما خواست برگه‌ای را پرکنیم. پس از اینکه برگه‌ها را پر کردیم آنها را گرفت و روی هرکدام دو قطعه عکس چسباند، اما پولی نگرفت و گفت: «برای پاسپورت شما پولی نمی‌گیریم.» و بعد دقیقا این جملات را گفت: «شما پاسپورتتان را زود خواهید گرفت؛ چون دستوری درباره شما دریافت کرده‌ایم. می‌توانستیم همین امروز هم آن را به شما بدهیم ولی دیگر امروز دیر شده است. صبح روز هجدهم به من زنگ بزنید.» گفتم «ولی هجدهم تعطیل است.» گفت: «پس روز نوزدهم زنگ بزنید.» صبح روز نوزدهم در جواب تلفن ما گفتند که «پاسپورت‌های شما هنوز نیامده است. آخر روززنگ بزنید اگر آماده باشند دختر خانم مسوول پاسپورت‌ها را به شما می‌دهد.» وقتی در آخر روز تلفن زدیم هنوز حاضر نبودند و قرار شد روز بیست و سوم زنگ بزنیم. روز بیست و سوم من و همسرم شخصا به اداره امورخارجه رفتیم. آنجا هم گفتند که پاسپورت‌ها هنوز نیامده است. یکی از کارمندان با تلفن سوالی کرد و به ما گفت روز 25 یا 27 مه زنگ بزنیم. در اینجا من کمی به شک افتادم و از آن کارمند پرسیدم آیا واقعا آن جوری که روز هفدهم  به ما گفتند توصیه‌ای درباره ما شده یا نه؟ در جواب گفت: خودتان درک می‌کنید که من نمی‌توانم بگویم چه کسی توصیه شما را کرده است. همین‌قدر بگویم که شما توصیه شده‌اید. تمام شک من برطرف شد و شادی من مرزی نشناخت. ...روز 7 ژوئن مامور تئاتر هنری به اداره امورخارجه رفت تا پاسپورت هنرپیشگانی را که قرار بود به مسافرت خارجه بروند تحویل بگیرد. او با مهربانی نام من و همسرم را هم با وجود اینکه ما از طریق تئاتر درخواست نداده بودیم وارد لیست خود کرد. بعد از ظهر مامور تئاتر بازگشت با نگاهی به چهره غمگین و وحشت‌زده‌اش فهمیدم چه اتفاقی افتاده است. او گفت که همه پاسپورت‌های هنرپیشه‌ها را گرفته و الان در جیبش هست؛ اما درباره پاسپورت من و همسرم گفتند که به آنها پاسپورت نخواهند داد. درست فردای آن روز بدون هیچ معطلی اداره امورخارجه یادداشتی دریافت کرد که شهروند م.ا بولگاکف حق مسافرت به خارج از کشور را ندارد. من بلافاصله آنجا را ترک کردم و نخواستم جملات تاسف‌بار و حیرت‌زده و غیره را از کارمندان بشنوم. تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که خود را در وضعیتی مضحک یافتم که اصلا در شأن سال‌ها خدمتم نبود. توهینی که در اداره امورخارجه کمیته اجرایی محلی مسکو به من شد بسیار دردناک است. چهار سال خدمت من در تئاتر هنری مسکو چنین زمینه‌ای را برای توهین‌هایی از این دست نمی‌دهد. از شما تقاضا دارم، شخصا در این مورد دخالت کنید.

 

این مطلب برایم مفید است
1 نفر این پست را پسندیده اند