به قول‌هایی که می‌داد پایبند نبود و کارها را پشت گوش می‌انداخت.اگرچه خیلی خودشیفته بود و به حرف دیگران توجهی نمی‌کرد اما اعتماد به نفس خوبی داشت و می‌دانست چه می‌کند و کجای کار قرار گرفته است. هنگام ساخت «همشهری کین» قواعد زیادی را تغییر داد و آن موقع‌ هالیوودی‌ها به او می‌گفتند ساخت فیلم با این شیوه‌ها ممکن نیست ولی کار خودش را می‌کرد و سرانجام با وسواس تمام جزئیات را سر و سامان داد و هیچ ایده جدیدی را کنار نگذاشت و یک شاهکار ساخت. می‌گویند برای گرفتن یک نما بیش از صد‌بار آن را تکرار کرد تا دقیقا مطابق خواستش شکل بگیرد. همین سختگیری‌ها البته باعث شد در طول ۵۰ سال فعالیت حرفه‌ای تنها ۱۱ فیلم بلند بسازد که خودش تنها مسوولیت یکی را بر عهده می‌گیرد: همشهری کین! یکی دیگر از عادت‌های مهم او در زندگی این بود که براساس بداهه پیش می‌رفت و برای هیچ کاری برنامه نمی‌ریخت. این‌طوری می‌توانست ایده‌های زیادی را به‌کار بگیرد. از عادت‌های دیگر این کارگردان این بود که در تمام عمر آثار شکسپیر را می‌خواند و کم‌کم بدل شد به شکسپیرشناس. در دوره‌ای که تهیه‌کننده‌ها از دستش فرار می‌کردند به این نتیجه رسید که در فیلم‌های بازار بازی کند و دستمزدش را خرج فیلم‌های خودش کند. همین کار را کرد و می‌گویند سر صحنه یکی از آثارش وقتی دوربین به‌خاطر تصادف اتومبیل خرد شد، گفت حالا مجبورم توی یک فیلم بازاری بازی کنم تا بتوانم یک دوربین دیگر بخرم. در روزهای پایانی عمرش در مصاحبه‌ای تلویزیونی گفت: دو درصد از عمرم را مشغول کار دلخواهم بودم و ۹۸ درصد دیگر را صرف پیدا کردن پول برای انجام آن کارها کردم.

 

 

این مطلب برایم مفید است
4 نفر این پست را پسندیده اند