در تمام روزهای هفته کار می‌کرد و می‌گفت روزهای یکشنبه ناچارم انواع و اقسام قصه را برای مدل‌هایم تعریف کنم و بگویم آخرین باری است که خواهش می‌کنم روز تعطیل بیایند و برای من مدل شوند. او به مدل‌هایش در روز تعطیل دوبرابر دستمزد می‌داد و وقتی می‌دید راضی نشده‌اند وعده می‌داد که یک روز در هفته به آنها مرخصی خواهد داد اما این اتفاق هرگز نمی‌افتاد. ماتیس عادت داشت همیشه سرخوش و شاد باشد و از هر اتفاق کوچکی لذت می‌برد. معمولا خوشحال بود و با روی باز به ملاقات مشتری‌ها و رفقایش می‌رفت. از جوانی عادت داشت هر هفته برای دیدن رنوار نقاش فرانسوی به آتلیه‌اش برود. وقتی رنوار دچار بیماری ورم مفاصل شد، ماتیس هر روز به دیدنش می‌رفت و برایش غذا و مداد و رنگ می‌برد، اما همیشه می‌کوشید به استاد بگوید که بیش از حد کار می‌کند و باید کمی استراحت کند. یک روز متوجه شد که رنوار با هر حرکت قلم مو، ناله می‌کند. ماتیس نتوانست تحمل کند. گفت استاد آثار شما همین طوری هم زیبا و بسیار مهم‌اند. چرا این طور خودتان را شکنجه می‌کنید؟ رنوار پاسخ داد: ساده است. زیبایی می‌ماند، درد می‌گذرد. او آرزو داشت که هنرش همچون یک صندلی راحت باشد که خستگی را از تن آدمی بزداید و به او اندکی لذت، خوشی و شادی بخشد.

این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند