گاهی اوقات شکاک و از خودراضی می‌شد و گاهی به راحتی می‌رنجید و می‌توانست برای یک روز تمام عبوس و اخمو باقی بماند.شوپن در تمام عمر از این می‌ترسید که او را زنده دفنش کنند.به همین خاطر وصیت کرده بود که بدنش را قبل از آنکه به خاک بسپارند بشکافند.او روزها اغلب دیر بیدار می‌شد و در رختخواب صبحانه می‌خورد. تقریبا تمام روز سرگرم نواختن پیانو و ساختن آهنگ بود. عادت داشت که هنگام راه رفتن و خودجوش آهنگ بسازد. شوپن زمانی که راه می‌رفت یا پشت پیانو می‌نشست خیلی سریع ایده‌های جدیدی به ذهنش می‌رسید اما برای کامل کردن ایده‌ها خودش را در اتاق حبس می‌کرد و رفتارش شبیه دیوانه‌ها می‌شد. گریه می‌کرد و قلم‌هایش را می‌شکست تا سرانجام از پس کار بر می‌آمد و با خوشحالی از اتاق بیرون می‌آمد. شوپن عادت‌های دیگری داشت که بسیار عجیب بودند. اگر دمپایی‌هایش جلو تختش جفت نشده بودند خوابش نمی‌برد. وارد شدن ناگهانی پیشخدمت به اتاق وحشت‌زده‌اش می‌کرد. بعضی بو‌ها مثل دود سیگار حالش را به هم می‌زد وبدنش حساس‌تر از آن بود که بتواند قهوه را تحمل کند. عادت داشت فقط غذا‌های خاصی مثل نان، شیرینی، مرغ و ماهی بخورد. او در تمام عمر عاشق موتسارت بود. آخرین جمله‌ای که به زبان آورد این بود: برای یادبودم موتسارت بزنید.

این مطلب برایم مفید است
3 نفر این پست را پسندیده اند