وی ادامه داد:مادرم در پی یک بیماری صعب العلاج جان خود را از دست داد و این گونه گرد یتیمی بر سرمان نشست در حالی که هنوز خاطرات مادرم زنده بود برای رسیدگی به امور منزل ترک تحصیل کردم تا برادرم نیز رنج دوری از مادرم را فراموش کند.

اما هنوز مدت زیادی از این ماجرا نگذشته بود که پدرم با دختری جوان و زیبا ازدواج کرد. او به گفته خودش پدرم را دوست نداشت و تنها به اصرار خانواده اش و برای فرار از فقر و مشکلات مالی تن به این ازدواج داده بود ولی پدرم عاشق «پرنیا» بود و از صمیم قلب او را دوست داشت. پدرم بارها بی پرده از عشق و دلبستگی به پرنیا سخن می گفت، به گونه ای که من احساس می کردم او هیچ گاه تا این اندازه به مادرم ابراز علاقه نکرده بود.

وقتی نامادری ام به هر بهانه واهی قهر می کرد پدرم برای به دست آوردن دل او به پایش می افتاد و آن قدر حقارت گونه از او عذرخواهی می کرد که من با دیدن این صحنه ها دلم به حال پدرم می سوخت.

با وجود این پرنیا در کشاکش مشاجرات خانوادگی با پدرم فریاد می کشید دوست ندارد مادر دو کودکی باشد که متعلق به او نیستند! او می گفت: «دوست دارم فرزندان خودم را بزرگ کنم نه این بچه های یتیم را!» خلاصه ۱۴ ساله بودم که «رشید» به خواستگاری ام آمد. او ۲۰ سال از من بزرگ تر بود و پس از جدایی از همسرش با دو فرزند نوجوانش زندگی می کرد.

آن روز در میان بهت و ناباوری من پدرم مرا به داخل اتاق برد و از اخلاق و متانت آن مرد سخن گفت و اصرار داشت که با وجود اختلاف سنی زیاد در کنار او خوشبخت خواهم شد آن لحظه تمام پیکرم می لرزید که گریه کنان به پدرم گفتم نمی خواهم در ۱۴ سالگی مادر دو پسر نوجوان باشم ولی پدرم خندید و گفت: حرف های نامادری ات را تکرار می کنی؟

بالاخره به اصرار پدرم یک هفته بعد لباس سفید عروسی پوشیدم و بدون هیچ مراسمی پای سفره عقد نشستم. یک ماه بعد نیز پرنیا و پدرم چمدان لباس هایم را به دستم دادند و مرا راهی خانه رشید کردند تا برای بچه هایش مادری کنم ولی همسرم آن قدر بددهان و خسیس بود که جرئت حرف زدن نداشتم و او برای آن که از همان ابتدا زهر چشم بگیرد همواره مرا کتک می زد.وقتی در ۱۵ سالگی پسرم متولد شد نامادری ام نیز بالاخره از او طلاق گرفت.

مدتی بعد پدرم با چشمانی گریان و شرمسار به منزلم آمد و از من خواست از گناهش بگذرم تا خدا هم او را ببخشد. پدرم گفت وقتی درباره رشید تحقیق کردم همسایگان و اطرافیانش او را مردی فحاش و لاابالی معرفی و تاکید کردند که با این ازدواج مخالفت کنم ولی نامادری ات شرط ادامه زندگی با مرا فقط موافقت با ازدواج تو گذاشته بود و من هم هیچ چاره ای جز عروس کردن تو نداشتم تا زندگی ام متلاشی نشود و ...

اگرچه واقعیت های تلخ سخنان پدرم بسیار دردناک بود با وجود این تصمیم به ادامه زندگی با رشید گرفتم چرا که نمی خواستم پسرم نیز به سرنوشت من دچار شود. چند سال بعد صاحب فرزند دیگری شدم و به خاطر فرزندانم رفتارهای خشن و کتک کاری های بی رحمانه همسرم را تحمل می کردم. او وقتی عصبانی می شد مشت گره کرده اش را چون گرزی سنگین بر سرم می کوبید و آن قدر موهایم را می کشید که در این سن و سال دیگر مویی بر سرم نمانده  است و به یک انسان بیمار و خسته تبدیل شده ام.

حالا که فرزندانم صاحب منصب شده اند اصرار می کنند از همسرم طلاق بگیرم و کنار آن ها زندگی کنم ولی مهریه من فقط پنج سکه طلاست و دوست ندارم سربار فرزندانم باشم. اکنون نیز به خاطر شیوع کرونا همسرم دیگر مسافرکشی نمی کند و از شدت عصبانیت در خانه فقط مرا کتک می زند و ...

 با صدور دستوری از سوی سرگرد امارلو (سرپرست کلانتری شفا) پرونده این زن جوان توسط کارشناسان زبده دایره مددکاری اجتماعی مورد بررسی و رسیدگی قرار گرفت.

 

این مطلب برایم مفید است
47 نفر این پست را پسندیده اند