شاید بتوان هارولد بلوم را ترکیبی از یک دانشنامه و نمایشگاه ادبی متحرک دانست. او مثل صخره ای بود که هر کجا می رفت توسط دانشجویان محاصره می شد. اما در باطن، او از همه چیز خسته بود. اواخر عمر بلوم به جنگی مداوم با مسیرهای مخالفش گذشت و شاید هیچکس به اندازه ساموئل جکسون(یکی از بهترین منتقدان) نمی تواند حال او را توصیف کند؛ بدخلقی ناخوشایند.

 

همه عمرش. او فالستاف(نام یکی از آثار شکسپیر) با روحیه کاریزماتیک و بزرگتر از زندگی بود که در پایان زندگی چندان شاد نبود.اما او دلیلی برای دلسردی داشت. در طی چند دهه ای که او ادبیات انگلیسی را آموزش می داد( به طور عمده در دانشگاه ییل) ، ​​ به طور پیوسته توسط دشمنان محاصره شده بود. در ابتدا فقط منتقدانی مثل اف آر لویز یا تی اس الیوت به وی فشار می آوردند اما به مرور منتقدانی جدیدتر به او حمله کردند. از دید بلوم  دانشگاه های آمریکا ، حتی آنهایی که بسیار مشهور بودند در سیطره مارکسیست ها ، فمینیست ها ، شبه تاریخگرایان و هژمون گرایان فرهنگی قرار داشتند و در نتیجه عقاید خود را به زور وارد بخش های ادبیات انگلیسی می کردند.

شاید به همین دلیل بود که بلوم در نهایت تصمیم گرفت یک فهرست سه هزارتایی از برترین کتابهایی که همگان باید بخوانند تهیه کند. در فهرست او از دانته تا مولیر ، از فروید تا نرودا و بکت قرار داشتند. ۲۶ نویسنده برتر در این فهرست حضور داشتند که نقشی محوری ایفا می کردند. با این وجود فهرست وی باز هم آماج حمله منتقدان قرار گرفت. علت ساده بود، فهرست بلوم شامل نویسندگانی بود که همگی کاملاً سفیدپوست و مرد بودند. بنابراین منتقدان به بلوم لقب افراطی دادند چرا که در فهرستش خبری از  آفریقایی-آمریکایی ها یا زنان نبود. به عنوان یک یهودی طبقه پایین و  پسر یک کارگر پوشاک ، که به سختی در دانشکده ییل پذیرفته شده بود، برای او توجه به اقلیت ها از روی دلسوزی اساسا مفهومی نداشت.

فهرست کتاب های او اصولا یک قانون جالب داشت. همه این کتابها موفق شده بودند دوبار نظرش را جلب کنند. یعنی او دوبار همه کتاب ها را مطالعه کرده بود. البته فراموش نکنیم که او می توانست ۴۰۰ صفحه کتاب را در عرض یک ساعت بخواند و در نتیجه این کار برای وی دشوار نبود.

بلوم معتقد بود یک کتاب واقعاً عالی نه تنها یک لذت زیبایی شناختی دارد، بلکه  قدرت شناختی را گسترش می دهد. این امر به تجربه دیگری بودن و زندگی به جای دیگران(به واسطه مطالعه بیشتر)مرتبط می شد. این تعالی اولین بار زمانی برای بلوم اتفاق افتاده بود که او اشعار هارت کرین در کتابخانه عمومی برونکس را مطالعه می کرد. او فقط هشت سال داشت و با دیدن اشعار کرین دچار حیرت عجیبی شد. این ماجرا درست هشت سال بعد با مطالعه "هنری چهارم" اثر شکسپیر تکرار شد و او برای نخستین بار حس کرد چقدر کاراکترها برایش آشنا هستند، گویی خودش در این نمایشنامه ایفای نقش می کند. شاید به همین دلیل هم بود که او شیفته شکسپیر شد. او در سال ۱۹۹۸ نوشت: شکسپیر مفهوم مدرن شخصیت را اختراع کرده است ، اولین شخصیت هایی که خودشان را درک می کنند و به وسیله شخصیت خود تغییر کرده اند. هنر بی نهایت او (شکسپیر)همه چیز را در بر می گرفت. " به طور معمول در پاسخ به سؤال "چرا شکسپیر برترین است؟" پاسخ  بلوم این بود: "عزیزم ، چه چیز دیگری به عنوان جایگزین وجود دارد؟"

نکته مهمتر درباره بلوم این است که همه کتابهایی که مورد مطالعه وی قرار گرفته اند و در  خانه وی در نیو هاون و آپارتمانش در دهکده گرینویچ ، گذاشته شده اند. در لایه های مغز او قرار داشتند. او مطالعه را امری سرسری و سبک نمی دانست و برای مطالعه ساعتها زمان صرف می کرد. در عین حال بلوم در خط مقدم جدال با بسیاری از آثار پرفروش امروزی قرار داشت که از دید او کتابهایی مبتذل و سطح پایین بودند.

او مسئولیت زنده نگه داشتن ادبیات عالی را بر عهده داشت. او سعی داشت اطمینان حاصل کند که آثار با ارزش هم  در دانشگاه خوانده می شوند و هم در دانشگاه ها تدریس می شوند. او در کنایه به ادبیات سخیف درباره برنامه های درسی می گفت؛ نگران روزی هستم که هری پاتر و بتمن در دانشگاه تدریس شود.  اگرچه بلوم در تاریخ ۱۴ اکتبر از دنیا رفت، اما تا واپسین روزها یعنی تا ۱۰ اکتبر مشغول تدریس در ییل بود.

 

این مطلب برایم مفید است
1 نفر این پست را پسندیده اند