وی گفت: بدبختی های من از درگیری پشت چراغ قرمز شروع شد. آن روز «سیما» با دوستانش در حالی سوار یک دستگاه خودروی شاسی بلند بودند که وضعیت حجاب مناسبی نداشتند.

من هم که راننده یک شرکت دولتی بودم سوار بر خودروی نیمه شاسی کنار آن ها ایستادم.

 آن ها با سبز شدن چراغ راهنمایی و در حال حرکت مقابل خودروی من پیچیدند که من از شدت عصبانیت برای چند ثانیه دستم را روی بوق خودرو گذاشتم در این لحظه دوستان سیما (راننده) شروع به فحاشی کردند و من هم جلوی خودروی آن ها پیچیدم خلاصه کارمان به درگیری و کلانتری کشید ولی در نهایت از یکدیگر گذشت کردیم و من با عذرخواهی از آن ها از کلانتری بیرون آمدم.

چند روز بعد زنی با من تماس گرفت و خود را «سیما» معرفی کرد او را شناختم اصرار داشت از نزدیک مرا ببیند ولی دلیلش را نمی گفت فقط به خاطر کنجکاوی سر قرار رفتم.

آن روز حرف های زیادی بین ما رد و بدل شد به طوری که وسوسه های شیطانی رهایم نمی کرد و این گونه ارتباط من و سیما شکل گرفت و ما هر روز بیشتر به هم نزدیک تر می شدیم. حدود چهار ماه بعد سیما پیشنهاد ازدواج دایم داد اما من قبول نکردم چرا که همسر و زندگی ام را دوست داشتم ولی او با اصرار بر این موضوع مدعی بود که نمی گذارد همسرم متوجه شود تا این که مدتی بعد سیما با خرید یک دستگاه خودروی شاسی بلند چینی به عنوان هدیه تولد مرا غافلگیر کرد و این گونه بیشتر در قلب من جا گرفت و با وسوسه‌های طنازانه‌اش مرا برای ازدواج دایم تحت فشار قرار داد.

با آن که درآمد خوبی داشتم و از نظر مالی هیچ کمبودی در زندگی احساس نمی کردم اما سیما نقش خود را خوب بازی می کرد او می گفت عاشقم شده است و نمی تواند مرا فراموش کند با وجود این از یک سو با وسوسه های مالی و از سوی دیگر با زبان تهدید طوری رفتار می کرد که اگر با او ازدواج نکنم زندگی ام به تباهی کشیده می شود خلاصه در شرایطی قرار گرفتم که مجبور شدم با ترفندی خاص و یک شناسنامه دیگر او را به عقد دایم خودم درآورم با آن که مجبور به ازدواج شده بودم اما عذاب وجدان رهایم نمی کرد. سیما مرا با وسوسه های شیطانی و مالی اغفال کرده بود در حالی که می دانست من همسر و فرزند دارم.

او یک بار طعم تلخ طلاق را چشیده بود و می دانست متلاشی شدن یک زندگی چه معنایی دارد ولی باز هم حاضر شد وارد زندگی یک زن بی گناه شود و آن را نابود کند. دیگر حاضر نیستم حتی یک روز با او زندگی کنم می خواهم او را طلاق بدهم تا همسر اولم بویی از ازدواج مخفیانه ام نبرد. گاهی که به چهره معصوم همسرم می نگرم و به یاد سختی هایی می افتم که دوشادوش من آن ها را تحمل کرد تا من زندگی آرامی داشته باشم. از شدت شرم می خواهم دست به خودکشی بزنم اما دلم به حال فرزندانم می سوزد. می خواهم به آرامش گذشته بازگردم اما سیما به هیچ وجه حاضر به طلاق نیست و می گوید نمی خواهد برای یک بار دیگر طعم تلخ جدایی را تجربه کند.

 

این مطلب برایم مفید است
21 نفر این پست را پسندیده اند