این سروده را می خوانید:

دانشجو کیست؟

سال اول وی دماغ و کله اش پر باد بود

 فکر پرسش های بنیادی؛ پی ایراد بود

 

تیز بازی پیش همشاگردیانش وقت درس

در نخ سوتی گرفتن از خود استاد بود

 

شاخ غولی را شکسته در خیال باطلش

 غافل از این که به چشم دیگران نوزاد بود

 

کم کم آمد دست او گوشی و فهمیدش دریغ

 آخرین گنجینه بی ارزش؛ استعداد بود

 

سال های بعد آمد بی خیال درس و مشق

 او پی بو کردن گل پشت هر شمشاد بود

 

هفتصد باری شد عاشق، فارغ و هر بار هم

 فکر می کردش طرف شیرین و او فرهاد بود

 

تا زمان فارغ التحصیلی اش بی دردسر

 از سوال «کار و سربازی چه شد» آزاد بود

 

تا که «دانشجو» شده فارغ ز تحصیلات خود

 وضع او -مرد و زنش فرقی ندارد- حاد بود

 

بهترین دوران تو آن چند سال است و همین

 حال و روزت خوب و خوش مثل عمو قناد بود

 

بعد از آن هم... هی ولش... باشد مبارک روزتان

 بهتر آن باشد که در حال و همین دم شاد بود