شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که رستم به سهراب گفت

اگر که نشد زرگری، خر مشو

به جز کاسبی سوی دیگر مشو

به هر شکل در کنج بازار باش

ته حجره‌ها از پی کار باش

بکن بره‌گی تا شوی زود گرگ

بکن کوچکی تا که گردی بزرگ

سه سوته پسر! وارد کار شو

نه گوساله که گرگ بازار شو

به چنگ و به دندان زدن روز و شب

بخر حجره‌ای را، شده یک وجب

به یک تیپ مشتی و یک دسته چک

برو کنج حجره، نکن لک‌ولک!

بشو تاجر چیزهای خفن

برو پول‌ها را بزن بر بدن

برو سوی سوق و صفا کن سپس

هر آن چیز دیدی بخور یک‌نفس

چنان کن که باری سرانجام کار

به بازار تهران شوی رستگار