داستان معتاد شدنش را این طور شروع کرد که در دوران تحصیل در رشته ریاضی همواره شاگرد ممتاز کلاس بودم و با رتبه خوبی هم در یکی از دانشگاه های دولتی قبول شدم اما به دلیل مشکلات خانوادگی مجبور شدم انصراف دهم.

اعضای خانواده ما هفت نفر بودند. پدرم به دلیل بیماری صعب العلاج خانه نشین شد و یکی از دوستانش برای کمتر شدن دردش به او مصرف مواد مخدر را پیشنهاد داد و دیری نگذشت که پای مواد به خانه پدری ام باز شد و من هم که فرزند بزرگ خانواده بودم به نوعی سرپرست خانواده شدم و با ماشین پدرم مسافرکشی می کردم و شب ها تا دیروقت مشغول این کار بودم و وقتی به خانه می رسیدم از خستگی زیاد خوابم می برد. هنوز سایه پدر روی سرم بود و جرئت نداشتم به سمت خلاف قدمی بردارم. صبح زود از خانه می زدم بیرون و آخر شب بر می گشتم و تمام تلاشم این بود که خانواده ام کم و کسری نداشته باشند اما سرنوشت جور دیگری رقم خورد و پدرم با شدت گرفتن بیماری اش فوت کرد و نداشتن سایه بالاسر سبب شد تا هر کدام از اعضای خانواده راه خود را در پیش بگیرند.

من همچنان مثل سابق کار می کردم اما خستگی و شروع شدن بدن دردهای ناشی از کار زیاد امانم را بریده بود تا این که به پیشنهاد یکی از دوستانم به سمت مصرف مواد مخدر کشیده شدم.

در طبقه بالای خانه اتاقی برای خودم دست و پا کردم تا تنها باشم و آخر شب که به خانه می آمدم کارم شده بود سیخ و سنجاق اما ای کاش به همین جا ختم می شد ولی یک باور غلط و تعارفی دیگر از دوستان مرا در باتلاق مواد مخدر صنعتی انداخت و استفاده از این نوع مواد چهره و ظاهرم را خراب کرد و برای اولین بار شوهرخواهرم متوجه شد و وقتی در خلوت موضوع را به من گفت اعتیادم را انکار کردم و در جوابش گفتم اگر تو هم صبح بزنی بیرون و آخر شب بیایی مثل من پیر می شوی. با لبخندی که انگار به زور بر لب هایش نقش بسته بود صحبتش را ادامه داد. معتاد هرگز نمی گوید من اعتیاد دارم، کارم شده بود مصرف مواد مخدر صنعتی و هر چه در می آوردم دود می کردم تا این که شوهرم خواهرم که به من پیله کرده بود دستم را هنگام مصرف رو کرد و مرا به مرکز کمپ ترک اعتیاد برد و مدتی هم تحت درمان بودم اما از آن جا که با خانواده ام مشکل داشتم خانه ای مجردی اجاره کردم تا از آن ها دور باشم ولی این کار سبب شد دوباره سراغ کریستال بروم و هر چه درآمد داشتم خرج این مواد لعنتی می شد تا این که باز هم خانواده برای ترک دادن من اقدام کردند چون به اصطلاح خیلی تابلو شده بودم و دوباره به کمپ آمدم اما فقط سه ماه پاک بودم و دوباره روز از نو روزی از نو. دیگر خرج موادم خیلی بالا رفته بود هر جا هم که برای کار می رفتم مهمان یکی دو هفته ای بودم و تا متوجه می شدند اعتیاد دارم مرا بیرون می کردند.

سیمین می گوید: در این مدت اجاره خانه ام روی هم شده بود و باز هم جور مرا خانواده ام کشیدند، من آمدم کمک آن ها باشم اما شدم چوب لای چرخ زندگیشان. این بار دیگر با پای خودم به کمپ آمدم چون از نگاه های جامعه خسته شدم، حتی از جمع آشنایان هم طرد شده بودم و تنها پشتیبان من خانواده خودم بودند و الان ۱۹ روز پاکی دارم. روزهایی که پای بساط می نشستم در ذهنم این بود که اعتیاد کنترل می شود و هر وقت بخواهم می توانم آن را کنار بگذارم اما شده بود فرمانده مغز من و حالا می خواهم برای آینده ام کاری آبرومند پیدا کنم و اگر بتوانم ادامه تحصیل بدهم و از خانواده ام می خواهم مرا حلال کنند.