سال سوم دبیرستان تحصیل می کردم که روزی در خیابان با «امید» آشنا شدم. او چهره ای زیبا و جذاب داشت به طوری که در همان نگاه اول به او دلباختم. از همان ابتدا دختری احساسی و عاطفی بودم و همه حرف های دیگران را به راحتی قبول می کردم. روزها از پس هم می گذشت و من به همین دیدارهای خیابانی مشغول شدم تا این که روزی «امید» مرا به منزل خواهرش برد. آن جا فهمیدم که خانواده خواهرش به مسافرت رفته اند و من و او تنها هستیم. آن روز به خاطر اعتمادی که به امید داشتم در کنارش ماندم و نتوانستم در برابر پیشنهاد بی شرمانه او مقاومت کنم. وقتی خانواده های ما در جریان این آبروریزی قرار گرفتند مجبور شدند برای حفظ آبروی خودشان با ازدواج ما موافقت کنند. خانواده همسرم نیز به چشم دختری هرزه به من می نگریستند. از سوی دیگر هم امید علاقه ای به من نداشت و مدام به من توهین می کرد و تهمت های ناروا می زد. از سوی دیگر او اهل کار و زندگی نبود و من مجبور بودم در منزل پدرشوهرم هر نوع سرزنش و رفتارهای خشن آن ها را تحمل کنم.از صبح تا شب مانند یک خدمتکار در منزل پدرشوهرم کار می کردم اما حق نداشتم در کنار آن ها غذا بخورم. با این وجود همسرم و مادرشوهرم با بهانه های بیخودی مرا کتک می زدند تا مجبور شوم از امید طلاق بگیرم. آن ها آن قدر مرا در تنگنا قرار دادند تا ۲ سال بعد ناچار شدم به منزل پدرم بروم چرا که آن ها مرا از خانه بیرون انداخته بودند. یک سال از این ماجرا سپری شد ولی امید مرا رها کرده بود و هیچ گاه از من خبری نگرفت. در این مدت تنها شده بودم تا این که شبی به یک میهمانی جشن تولد دعوت شدم. آن جشن به صورت مختلط و همراه با رقص و آواز بود. در این میان یکی از دوستان همسرم که او را نمی شناختم از صحنه های زننده و زشتی در این میهمانی فیلم برداری کرده و آن را به همسرم داده بود...