فکر کردم چرا این قضایا اتفاق می افتد؟ آیا سیاست وزارت علوم است که به جای دانش پروری و علم دوستی جامعه را به این سمت سوق می دهد و آیا خواست ملتی است که چنین می خواهد، یا برنامه ریزان خارجی با دست های پنهان و نامرئی خود آنچنان ما را هدایت می کنند که روح ما هم از آن خبر نمی شود و یا شاید کار جنیان باشد!

من فکرم به جائی نرسید. ولی دیدم وقتی کمیت بر کیفیت غلبه می کند و مدرک گرایی ومارک داری به جای علم و عالم پروری می نشیند نتیجه همین می شود. وقتی کار به دست آدم های ناکاردان می افتد ضرری که می زنند بیش از منفعت آن است.

شما فکر می کنید همین کنکور در بحث انتحال بی اثر است و یا سیاست نخبه پروری و نخبه گرایی با چند تا شاخص کمی نتیجه خوبی دارد؟ در همین مسابقات جشن فارابی آنقدر نخبه معرفی کردند که دیگر سیاست این جشنواره هم بر سخت گیری قرار گرفته که تا کجا این همه نخبه! آخر ما چگونه این همه نخبه را مانند این همه دکتر می خواهیم اداره کنیم؟

الان در کشور ما علم سنجی یک باب وسیعی شده که بیش از همه دنیا کاربرد دارد؛ در حالیکه در دنیای به اصطلاح پیشرفته آنچنان که ما برای آی اس آی شدن مقالاتمان حرص داریم آنها ندارند و اصلا به آن فکر نمی کنند.

ما بیشتر دنبال ظاهریم و از قِبَل آن نان می خوریم و در تبلیغات خود و همکارانمان این مسئله به خوبی پیداست.

تحصیلات تکمیلی امروز وسیله ای برای فخر و تفاخر و ارتقا شده و جامعه را به بیکاری سوق داده است اگر چه برای عده ای ناندانی گشته است.

کجای دنیا این همه مثل ما دانشجو دارد که پس از فارغ التحصیلی دارای ادعای فراوان ولی به قول معروف شاخ بزی را از نمی توانند جدا کنند!

سازمان ادارای و استخدامی و یا هرجای مسئول دیگر به خوبی می داند که مملکت به تکنسین نیاز دارد ولی مگر سیاست وزارت علوم می گذاردکه چنین شود، زیرا که در جا انداختن ارزش، دکتر بودن نقش اساسی دارد. زیرا دکتر بهتر می فهمد! بهتر کار می کند! شخصیت برتر دارد! حرفش در جامعه برو دارد! به او زن می دهند! و این است که هر جا بروید اول دکترها باید بروند بعد بقیه مردم. آخر کسی نیست بپرسد اگر همه دکتر یا مهندس شوند بقیه کار ها را چه کسانی باید انجام دهند. آنوقت باید تازه نیروی انسانی را هم از خارج وارد کنیم.

این که گفتم سازمان اداری و استخدامی و یا وزارت کار که وقتی رسته شغلی، حقوق و دستمزد ها را تعیین می کنند ملاک افزایش آن را به کاردانی و مهارت وصل نمی کنند؛ بلکه به مدرک بالاتر متصل می کنند و این است که همه وزرا و وکلا باید دکتر باشند و سپس اهل کار. آیا دنیا این چنین است؟ آیا پیشبرد کار ها با مدرک مرتبط است و یا با کاردانی و مهارت و درگیر در کار شدن و عرق ریختن و پای کار ایستادن.

سخن در این رابطه بسیار است از خالی بندی و چاخان و مجیزگویی و تملق و چاپلوسی و دروغ و مانند آن بگیرید تا به سرقت علمی برای رسیدن به جاه و مقام. آنوقت وقتی کار به دست این چنین آدم ها افتاد چه کسی می خواهد با این ها برخورد کند؟

این ها فرهنگ یک جامعه است و خالی بندی همان دروغ است با عبارتی دیگر. آیا می شود خالی بند هنرمند باشد و دروغگو و سارق فکر دیگران بدکار؟ ما در جامعه و به ویژه در امور تعلیم و تربیت کارهایی می کنیم که نمی دانیم اثراتش چیست اما وقتی در سطح جهانی کوس رسوایی ما نواخته شد آنوقت دیگر راه علاجی جز سرشکستگی نیست.

دیده اید که در برنامه های شاد و خندوانه و دور همی و مانند آن از آدم های خالی بند چه استقبالی می شود و اصلا این کار هنر تلقی می شود. وقتی چنین شد در سطوح مختلف و بالاتر آنکس که چهار تا را شش تا می کند چرا اجر و قرب نداشته باشد و آنکس که پایان نامه و رساله می¬سازد چرا اموراتش به خوبی نگذرد؟ شرکت های رساله ساز در روبروی دانشگاه تهران راست راست دارند راه می روند وعملا وبدون هیچ ترسی تبلیغ می کنند و چرا نکنند!

مگر خود نظام این ها را پرورش نمی دهد. ظاهرا ممکن است بگویند نه! ولی اگر درست تحلیل شود معلوم می شود همین سیاست ها است که پس چندین و چند سال به اینجا ختم می شود. اصلا کار وزارت علوم چیست و اگر هر دانشگاهی مستقلا برای خودش کار می کرد و برند می شد و در صحنه رقابت حضور می یافت چنین دکان هایی به وجود می آمد؟ و اگر سیستم کنکور به عرضه و تقاضای بازار کار تبدیل می شد و اینکه دستگاههای مختلف نیازهای خودشان را ابراز می کردند مردم، خودجوش به فکر رفع نیاز بودند، آیا لازم بود همه چیز به دست دولت قفل شود تا اجازه بدهد و یا ندهد کاری صورت گیرد و بعد این مفاسد به وجود آید و این مفاسد به صورت حرفه و شغل در آید و هیچکس هم از وجودش شرمنده نباشد.

دولت کارش نظارت بر حسن اجرای کار توسط مردم است و نه اینکه همه چیز را به دست بگیرد که در حاشیه آن این همه فساد به وجود بیاید؟

تازه اگر به فکر باشد خود گروههائی را برای نظارت بگمارد؛ ولی وقتی می بیندآنقدر حجم کار بالاست که باید از بگیر و ببند هم صرفنظر کند.

و در اینصورت دولت آنقدر کارمند استخدام کند که دیگر باید از خارج وام بگیرد تا بتواند حقوقشان را بپردازد. آخر جای دکتر و مهندس که دیگر در مزرعه و یا کارخانه کنار کارگر و یا مغازه دار نیست او باید آن بالا بالاها پشت میزها ، درساختانهای بلند مرتبه و شیک و درهای بسته باشد؛ اطلاعات هم نباید درز کند که آنوقت معلوم می شود که این افراد دانا چه کرده اند! بقیه کارمندان هم باید کار کنند و البته با حقوق اندک که نمی توانند کار کنند و تازه اگر بخواهند کار کنند که کار نیست. پس باید کارچاق کنند که می کنند.

بعد هم سرمایه گذار خارجی باید بیاید و اگر علاقمند بود و یا توان و ظرفیت دید از نیرو های داخلی با اما و اگر ها و گذاشتن دوره و غیره استفاده کند. و سر انجام حضور بیگانگان و مستمری بگیریِ ایرانیان و ...

ما در سیکل باطلی افتاده ایم و در خوابیم و همه اش می خواهیم وضعیت معیوب راوصله پینه کنیم. یکبار و برای همیشه باید از خود برون آئیم وببینم چه می کنیم. و اگر نمی توانیم از خود سلب مسئولیت کنیم؛ نه اینکه وعده بدهیم و تحقق پیدا نکند و بعد تقصیر را به گردن دیگران بیندازیم.