چند وقت پیش برای دیدن پدر و مادرم رفتم خونه شون؛ بطور اتفاقی چشمم به میز پذیرایی افتاد که روش یک ظرف سالاد میوه با سلیقه خاصی گذاشته شده بود؛ من هم با اشتها و لذت هر چه تمام، چند تکه ای از اونها برداشتم و نوش جان کردم. اما وقتی تعجبم زیاد شد که دیدم شام پیتزاست! چون از زمانی که به یاد دارم مادرم هیچوقت غذای فست فودی نمی خورد و به ما هم تاکید می کرد که از این آت و آشغال ها نخوریم. باری به هر جهت بعد از خوردن شام و خداحافظی از اونها با عجله زدم بیرون. در راه عمویم را دیدم؛ با شوق خاصی رفتم به طرفش تا ببوسمش که با دستپاچگی عصایش رو به حالت تدافعی به سمتم گرفت و چند سرفه ای به زور کرد و به شکل مشکوکی گفت: می بخشید من سرما خوردم و نباید کسی نزدیکم بشه. من هم از دور باهاش خوش و بشی کردم و به راهم ادامه دادم.

به خونه که رسیدم در همان بدو ورود چشمم به چند دوربین مدار بسته خورد از همسرم پرسیدم جریان چیه؟ اون هم مثل بچه های تنبلی که می خوان درس جواب بدن با «ته ته پته» گفت: هیچی نیست بابا ؛ امروز یک معلم دین و اخلاق اومده بود تلویزیون و مدام اصرار می کرد: الا بلا باید همه جای خونه رو دوربین کار گذاشت، چون فقط و فقط اینطوری می شه با احساس حضور یک ناظر در زندگی؛ با کنترل هیجانات و رفتار به رستگاری روحی و رهبانیت معنوی رسید! در حالیکه به سمت دخترم می رفتم با لبخندی از همسرم پرسیدم: خب الان در این طریقت سیر و سلوک دقیقا تا کجاش رفتی؟ بدون اینکه منتظر شنیدن جوابش باشم یکهو متوجه یه قوطی اسپری فلفل کنار دخترم شدم ؛ وقتی نزدیکش شدم اون با عجله اسپری رو برداشت و محکم به خودش چسبوند؟ با نگرانی پرسیدم اتفاقی افتاده؟ که یکهو بغض زنم ترکید و در حالی که چاقوی زیر پیرهنش رو مخفی می کرد؛ گفت: فرزین جان؛ من همیشه می خواستم بهت بگم که اگه پای یه زن دیگه درمیونه؛ دستش رو بگیر و بیارش خونه! اصلا هم نمی خواد به خودت زحمت بدی و نقشه ای بکشی که چطور من و دخترت رو به شکلی که طبیعی جلوه بکنه از سر راهت برداری! تازه بعدشم مجبوری جنازه ما رو تو پتو بپیچی با هزار زحمت روی کولت بندازی و اینهمه پله رو تا پارکینگ ببری و بذاری صندوق عقب ماشین و ما رو تو این ترافیک ببری یه بیابون دور دست؛ بعدهم بخواهی تو این هوای بارونی ما رو بسوزونی. یا مثلا بخوای ما رو تکه بکه بکنی تو فریزر بذاری! اصلا چه لزومیه به این کثیف کاری ها و خونی کردن فرش ها؟ خب من که خودم همه جوره موافقم. راستی تو که همیشه تا ساعت ۲ نصفه شب می ری به سمینار افعال بی قاعده طنز؛ الان تکلیف این افعال بی قاعده مشخص شده؟ اگه هم نشده فدای سرت تا هر وقت می خوای ادامه بده و تا می تونی با قاعده شون کن! کلی هم ثواب داره و من هم هیچ اعتراضی ندارم!!

با عصبانیت گفتم: این چرت و پرت ها چیه که می گی؟ اصلا چرا امروز از پدر و مادرم بگیر و تا عموحسن و خود تو و حتی دخترم، مشکوک می زنید؟ مادرم پیتزا می خوره و سالاد میوه درست می کنه و عموم با عصاش جلوم گارد می گیره و شما هم که اینجوری!

زنم با نگرانی گفت: خب؛ راستش این روزها قتل های خانگی خیلی مد شده؟ و همه دارن یه جورایی احتیاط می کنند! احتیاط هم که شرط عقله!

گفتم: یعنی می خوای بگی که شماها از این می ترسید که من شما رو.... که یکهو همسرم حرفم رو قطع کرد و گفت: بلا به دور ؛ خب؛ هر کی می تونه تو زدگیش چندباری دچار جنون آنی بشه! اصلا هم عار نیست!

گفتم خیلی خب باشه؛ قبول؛ اصلا من قاتل سریالی! حالا می شه توضیح بدی پیتزا و سالاد میوه مادرم چه ربطی به این طرح امنیتی داره؟ گفت: خب؛ اون بیچاره ها می خواستن خوراکی هایی رو جلوت بگذارن که نیازی به کارد و چنگال نداشته باشی! به هر حال اونها هم آدمند و در جریان خبرهای روز قرار دارند!! به نظرم که کارشون منطقیه مخصوصا با این اوضاع و احوال فعلی؛ حالا تا بخوان مهندسی فرهنگی بکنند ممکنه ما صد تا کفن پسونده باشیم!