مدل مالتوسی به‌عنوان یک توصیف تاریخی از زندگی اقتصادی پیش از ۱۸۰۰، باید از جهات مهمی مورد تجدیدنظر قرار بگیرد. برای مثال، «ایستر بوسراپ» استدلال کرده است که افزایش جمعیت و تراکم جمعیتی بالا نه فقط مسوول گرسنگی بلکه در مواقعی مسوول نوآوری‌های فناورانه بهره‌وری‌افزا بوده است؛ بنابراین برای مثال جمعیت‌های متراکم اطراف سیستم‌های رودخانه‌ای در مصر، بین‌النهرین و چین حالت‌های متمرکزی از کشاورزی را تولید کردند که شامل آبیاری وسیع‌مقیاس، محصولات جدید با بازده بالاتر و دیگر ابزارها می‌شد. از این رو، رشد جمعیت به خودی خود ضرورتا چیز بدی نیست. افزون بر این، هیچ ارتباط مستقیمی میان سطوح در دسترس بودن غذا و مرگ و میر به جز در دوره‌های قحطی شدید وجود ندارد؛ بیماری به‌عنوان بازدارنده یا کنترلی بر جمعیت به لحاظ تاریخی به مراتب مهم‌تر از گرسنگی بود. جمعیت‌ها نه فقط با از بین رفتن که با کوچک‌قامت‌تر شدن افراد و بنابراین، دریافت کالری کمتر، به کاهش در دسترس بودن غذا واکنش نشان دادند. چیزی مانند این ظاهرا طی نسل گذشته در واکنش به قحطی گسترده در کره‌شمالی رخ داده است. در نهایت، تخریب محیط‌زیست محلی هم باید به جمعیت بیش از حد به‌عنوان منبع کاهش سرانه تولید مواد غذایی افزوده شود. آسیب‌های محیط‌زیستی در جوامع بشری چیز جدیدی نیست (اگرچه، مقیاس فعلی آن بی‌سابقه است)؛ جوامع گذشته «بزرگ‌زیاگان» [megafauna: به جانوران بزرگ یا عظیم‌جثه گفته می‌شود که وزنی بیش از ۴۵ کیلوگرم (در بعضی منابع ۱۰۰ کیلوگرم) دارند. همچنین در منابع دانشگاهی، بزرگ‌زیاگان اغلب به آن گروه از جانوران که جثه‌ای بزرگ‌تر از انسان دارند و نیز اهلی نشده‌اند اطلاق می‌شود. این اصطلاح به ویژه در اشاره به جانوران بزرگ‌جثه ساکن بر زمین در دوران پلیستوسن، همچون ماموت‌ها، به کار می‌رود] را می‌کشتند، خاک‌های سطحی را می‌فرسودند و خُرداقلیم‌های محلی را هم تغییر می‌دادند.

با این تغییرات، مدل مالتوسی چارچوب مناسبی برای درک توسعه اقتصادی پیش از انقلاب صنعتی به دست می‌دهد. طی ۱۰ هزار سال گذشته جمعیت جهان به‌طور چشمگیری گسترش یافته است: یعنی از حدود ۶ میلیون نفر در سراسر جهان در آغاز دوره نئولیتیک به حدود ۶ میلیارد نفر در سال ۲۰۰۱ رسید؛ یعنی افزایشی هزار برابری. اما بخشی از آن افزایش جمعیت در قرن بیستم رخ داد؛ در واقع، بیشتر آن در دهه‌های آخر همان قرن رخ داد. بخش عظیمی از رشد اقتصادی قبل از ۱۸۲۰ رشدی «گسترده» بود، یعنی، محصول اسکان انسان‌ها در زمین‌های جدید، خشک کردن مرداب‌ها، پاکسازی و تسطیح جنگل‌ها، خشک کردن زمین‌ها از آب [منظور خشک کردن زمین‌ها و عقب راندن آب است همچون ژاپن که به دلیل افزایش جمعیت مبادرت به خشک کردن جزایر می‌کند] و... بود. به محض اسکان انسان‌ها در زمین‌های جدید و بهره‌برداری از آنها با وجود محدودیت‌های مربوط به تکنولوژی‌های در دسترس، «زندگی» ویژگی حاصل‌جمع صفر به خود گرفت که در آن افزایش منابع برای یک فرد به قیمت کاهش منابع برای دیگری تمام می‌شد. هیچ افزایش پیوسته و مداومی در تولید سرانه مشاهده نمی‌شد؛ رشد مطلق هم برای جهان به‌عنوان یک کل و هم برای جمعیت‌های محلی با رکود و انحطاط مطلق همراه می‌شد. در سطح جهانی، جمعیت جهان کاهش چشمگیری را در نتیجه بیماری تجربه کرد.

یکی از این انحطاط‌ها پس از پایان امپراتوری روم رخ داد یعنی زمانی که این امپراتوری با تهاجم بربرها، قحطی و طاعون نابود شد. انحطاط دیگر زمانی رخ داد که مغول‌ها با حمله به اروپا، خاورمیانه و چین در قرن سیزدهم بلا و طاعون را برای بخش‌های جدید جهان به ارمغان آوردند. در فاصله ۱۲۰۰ و ۱۴۰۰، جمعیت آسیا از حدود ۲۵۸ میلیون به ۲۰۱ میلیون کاهش یافت؛ در فاصله ۱۳۴۰ و ۱۴۰۰ هم جمعیت اروپا از ۷۴ میلیون به ۵۲ میلیون کاهش یافت.

وقتی پیشرفت‌های تکنولوژیک این‌قدر آرام انجام می‌شود، یک خصلت دولبه می‌یابند. در کوتاه‌مدت، استانداردهای زندگی را بهبود می‌بخشند و به نوآوران سود می‌رسانند. اما منابع بیشتر باعث افزایش جمعیت می‌شود که در نتیجه تولید سرانه کاهش یافته و به‌طور متوسط انسان‌ها را در شرایطی که ثروتمندتر از دوران پیش از وقوع تغییرات تکنولوژیک نیستند می‌گذارد. به همین دلیل است که بسیاری از مورخان استدلال کرده‌اند که گذار از جوامع گردآوری- شکار به جوامع کشاورزی از بسیاری جهات مردم را در وضعیت بدتری قرار داده است. اگرچه پتانسیل برای تولید غذا بسیار بیشتر شد، اما انسان‌ها طیف محدودتری از غذاها را مصرف می‌کردند که تاثیری منفی بر سلامتی آنها می‌گذاشت؛ آنها تلاش فوق‌العاده‌ای برای تولید غذا به خرج دادند و در مناطقی با تراکم جمعیتی بالا زندگی می‌کردند و بنابراین در معرض بیماری و... قرار گرفتند.

 

این مطلب برایم مفید است
1 نفر این پست را پسندیده اند