شرکت پیکسار با تولید انیمیشن «داستان اسباب‌بازی» در سال ۱۹۹۵ شناخته شد. داستان اسباب‌بازی اولین انیمیشن کامپیوتری دنیا بود که فروش ۳۶۲ میلیون دلاری در باکس آفیس داشت. ظرف ۱۳ سال بعد، انیمیشن‌های «زندگی یک حشره» با ۳۶۳میلیون دلار، «داستان اسباب‌بازی ۲» با ۴۸۵میلیون دلار، «هیولاها» با ۵۲۵میلیون دلار و «در جست‌وجوی نمو» با رقم قابل‌توجه ۸۶۵میلیون دلار، تاثیر زیادی بر نسل کودکان این سال‌ها و والدین آنها گذاشتند.  پیکسار یک اعجوبه داستان‌سازی در دنیای مدرن است. عجیب نیست که کلیه فیلم‌های انیمیشنی که تاکنون ساخته است به موفقیت‌های قابل‌توجه رسیده و هر فیلم ویژگی‌های منحصر به خودش را در جذب مخاطب دارد. ایده ساخت فیلم‌ها و متن آنها از بیرون شرکت نمی‌آید. کلیه داستان‌ها و شخصیت‌پردازی‌ها توسط تیم هنرمندان داخلی ایجاد می‌شود و این یکی از دلایل موفقیت پیکسار محسوب می‌شود. برخی دیگر از عوامل طراحی و ابزارهایی که پیکسار برای کار خلاقانه خودش استفاده می‌کند، عبارتند از:

شروع کردن با یک داستان جذاب. از آنجا که مخاطب اصلی فیلم‌های پیکسار کودکان هستند، داستان‌هایی که نوشته می‌شوند باید ساده و متناسب با سن آنها باشند. جالب است که همین داستان‌ها، بزرگسالان را هم جذب می‌کند و احساسات عمیق انسانی مثل عشق، اشتیاق، تنهایی، حسادت و ترس را به بازی می‌گیرد.  ساختن شخصیت‌های به یاد ماندنی و جذاب. باز و وودی، مایک و سالی، نمو و دوری؛ اینها شخصیت‌های شناخته شده برای کودکان و بزرگسالانی هستند که در کودکی یا نوجوانی با آنها آشنا شدند. بعد از اینکه دو ساعت از زندگی خود را با این شخصیت‌ها می‌گذرانید، احساس می‌کنید کل زندگی‌تان آنها را می‌شناخته‌اید و دوست دارید همیشه به یادشان داشته باشید.  اینها فقط به خاطر اینکه اسباب‌بازی یا غول یا ماهی سخنگو هستند جذاب و به یاد ماندنی نشده‌اند، بلکه شخصیت‌های آشنایی هستند که مخاطب را به سمت خود می‌کشند. همه ما در اطراف خودمان افرادی مثل وودی و باز را می‌شناسیم. همه ما یک دوری فراموشکار در زندگی خود داریم. این شخصیت‌ها کاملا ملموس و چندبعدی هستند و درست مثل ما نقاط قوت، نقص و ترس‌های بدیهی دارند.  دنیایی باورپذیر. فیلم‌های پیکسار در دنیاهایی ساخته می‌شوند که مخاطب می‌تواند خودش را جزئی از آن بداند. عشق و دوستی و درستکاری، صرف نظر از اینکه داستان کجا و چه زمانی اتفاق می‌افتد، همواره اهمیت دارند. حتی اگر هیچ وقت در کارخانه هیولا نبوده باشیم، می‌توانیم خودمان را در آن تصور کنیم.