«دستی به من داد و به زبان اسپانیایی چیزی گفت که من نفهمیدم. به فرانسه گفتم: «ببخشید. من زبان اسپانیایی نمی‌دانم، اگر ممکن است فرانسه حرف بزنید.»

این بار به فرانسه گفت: «چطور؟ مگر شما مترجم دن کیشوت نیستید؟»

گفتم: «چرا، هستم.» گفت: «پس چجور مترجم دن کیشوت هستید که زبان نویسنده آن را نمی‌دانید؟»

گفتم: «در ایران تعداد کسانی که زبان اسپانیایی بدانند بسیار اندک است و من دن‌کیشوت را از روی یک ترجمه دست اول فرانسوی به فارسی برگردانده‌ام که یک استاد بزرگ فرانسوی ادبیات آشنا به زبان اسپانیایی از میان پنجاه و چند ترجمه دیگر به‌عنوان بهترین برگزیده و تازه همه آن ترجمه را نیز با متن اسپانیایی آن مقابله کرده و ایرادهایی که به نظرش رسیده در پاورقی تذکر داده است. ترجمه فارسی من هم در مسابقه بهترین ترجمه سال از طرف استادان دانشگاه تهران به‌عنوان بهترین تشخیص داده شده و جایزه اول را گرفته است.»

خوشحال شد و سوال دیگری کرد که به نظرم بی‌ربط آمد.

پرسید:«چه وجه مشترکی بین ملت خود و ملت ما احساس کردید که موجب همنوایی شما با ما شد و وادارتان کرد که به ترجمه دن کیشوت دست بزنید؟»

این سوال از این نظر به عقیده من بی‌مورد بود که برای ترجمه اثری چون دن کیشوت، لازم نیست حتما وجه مشترک یا همنوایی خاصی بین دو ملت نویسنده و مترجم وجود داشته باشد. دن کیشوت یک اثر ادبی بزرگ و ارزنده جهانی است که به اغلب زبان‌های زنده دنیا ترجمه شده و قهرا باید به فارسی نیز ترجمه بشود. حال این کار را من کرده بودم و چه‌بسا ممکن بود که کس دیگری هم کرده باشد یا از این پس بکند. و اگر به عربی یا به ترکی هم ترجمه شده باشد، آن ترجمه دلیل وجود وجه مشترک یا همبستگی دو ملت عرب و اسپانیایی یا ترک و اسپانیایی نخواهد بود.