«روز ۳۱ شهریور عراق با ۱۲ لشکر، شامل پنج لشکر زرهی، پنج لشکر مکانیزه و دو لشکر پیاده از غرب و جنوب به ایران حمله کرد. هر لشکر زرهی دارای ۹ گردان زرهی و هر گردان هم دارای ۵۴ تانک بود. در همان روز داشتم کارهای تسویه‌حسابم را انجام می‌دادم. تا آن روز هم فرمانده گردان یکم تکاوران بودم و هم جانشین فرمانده منطقه دوم دریایی بوشهر. بازنشسته شده بودم و می‌توانستم با خیال راحت به تهران بروم و از دوران بازنشستگی‌‌ام در تهران یا حتی خارج از ایران لذت ببرم.

در ابتدای جنگ فرمانده منطقه دوم دریایی بوشهر ناخدا رزمجو بود. آن روز حدود ۲ بعد از ظهر از ستاد تکاوران پیاده به طرف دفتر فرمانده منطقه می‌رفتم. در پارک موتوری یک‌دفعه صدای هواپیما در آسمان شنیدم و بعد دو هواپیمای میگ عراقی در بالای سرم ظاهر شدند. یکی از هواپیماها رگباری کنار پایم شلیک کرد. تیرها در ۱۵ متری من به زمین خورد، اما آسیبی به من نرسید. فهمیدم که جنگ به‌طور رسمی شروع شده و عراقی‌‌ها از هوا و زمین به خاک مقدس ایران تجاوز کرده‌اند. به‌عنوان یک افسر ارتش که ۲۰ سال بود در نظام خدمت کرده بودم، از این جنگ و تجاوز دلگیر و برافروخته شدم. فکر کردم دیگر جای بازنشستگی و شانه خالی کردن از مسوولیت دفاع از کشورم نیست و از همان جا مستقیم به دفتر جناب ناخدا رزمجو، فرمانده منطقه نیروی دریایی بوشهر رفتم. ایشان مشوش و ناراحت بود. سلام نظامی دادم. بلند شد آمد طرفم و با من دست داد. بعد از کمی صحبت گفت: «خبری برایت دارم. امروز عراقی‌‌ها رسما جنگ را شروع کردند.»

ـ بله. خودم پرواز و شلیک هواپیماهایشان را دیدم.

ـ داری تسویه‌حساب می‌کنی؟

ـ بله قربان.

آهی کشید و گفت: «می‌‌خواهی بمانی یا بروی؟»

فکر همه چیز را کرده بودم و بزرگ‌ترین و حساس‌ترین تصمیم زندگی‌ام را گرفته بودم. گفتم: «فکر می‌‌کنید می‌‌توانم بروم؟»

ـ تو بازنشسته شده‌ای. می‌توانی بروی.

درحالی‌که سعی می‌کردم بغض گلویم را فرو بدهم و بر خودم مسلط باشم، گفتم: «نه! می‌مانم. اگر بروم تا آخر عمر پیش خودم و خانواده‌‌ام شرمنده می‌شوم.»

بعد اضافه کردم: «فردا خانواده‌ام به من نمی‌‌گویند که تو ۲۰ سال حقوق گرفتی برای چنین روزی و وقتی به‌وجود تو نیاز داشتند، چرا همه چیز را رها کردی و برگشتی؟ من برای آنها جوابی ندارم و حرف آنها درست و منطقی است. من برای چنین روزی ساخته و تربیت شده‌‌ام. برای چنین روزی در ایران و انگلیس دوره دیده‌‌ام. چقدر در عملیات‌‌ها و مانورها شرکت کرده و چقدر مهمات مصرف کرد‌ه‌ام. الان می‌‌توانم بگذارم و بروم؟ نه جناب ناخدا، نمی‌روم. می‌‌مانم و از کشورم دفاع می‌‌کنم.»

جناب ناخدا رزمجو که تحت تاثیر حرف‌های من قرار گرفته بود مرا بوسید و با دست به شانه‌‌ام زد و گفت: «درود بر تو! از افسر لایق و شجاعی مثل تو انتظارم همین بود.»

بعد هم گفت: «پس حالا که نمی‌‌خواهی بروی، نیروهایت را جمع کن و برو خرمشهر. امریه آمده که گردان تکاوران بلافاصله به خرمشهر بروند و از این بندر دفاع کنند. فعلا به‌طور شفاهی به تو اعلام می‌‌کنم و بعدا هم کتبی اعلام خواهم کرد.»

برگشتم به واحد تکاوران. احساس می‌کردم کوه سنگینی بر دوشم گذاشته شده است. دفاع از شهر مهمی چون خرمشهر با آن وسعت مرز زمینی با عراق، کار کوچکی، نبود. هواپیماهای عراقی در ساعت دوی بعد از ظهر فرودگاه بوشهر را بمباران کرده بودند. بعدها فهمیدم که چندین فرودگاه در شهرهای دیگر را هم بمباران کرده‌اند. وقتی به واحد تکاوران رسیدم ساعت اداری تمام شده بود و تقریبا همه رفته بودند. بلافاصله آماده‌باش اعلام کردم. افسران و فرماندهان گروهان‌‌ها را جمع کردم و جلسه کوتاهی با آنها گذاشتم و شروع جنگ و رفتن به خرمشهر را برایشان تشریح کردم. گفتم: «ماموریت گردان ما دفاع از خرمشهر است. ساده اما سنگین!»

فرماندهان گروهان‌‌ها دسته‌جمعی گفتند: «جناب ناخدا، خیلی هم ساده و سبک است! اصلا هم سنگین نیست! ما برای چه این همه آموزش دیده‌ایم و از در و دیوار بالا رفته‌‌ایم؟ برای چنین روزی!» از این حرف و روحیه بالای افسرانم خوشحال شدم. سنگینی بار مسوولیت و ماموریت بر دوشم کمتر شد! یکی‌یکی آنها را بوسیدم و گفتم: «انتظارم از شما افسران شجاع هم همین است.» از افسران لایق و شجاع و کاردان من در گردان تکاوران، ستوان حسینی‌بای بود که ماه‌‌ها در خرمشهر خدمت کرده بود. امریه انتقالش از بوشهر به تهران آمده بود و داشت تسویه‌حساب می‌کرد. به او گفتم: «چه کار می‌‌کنی؟ می‌‌روی یا می‌‌مانی؟»

آن افسر ایران‌دوست گفت: «دیگر تمایل ندارم به تهران بروم. هر جا که واحد برود، من هم می‌روم.»

لبخندی از سر شادی و رضایت زدم و گفتم: «پس خودت را آماده رفتن به خرمشهر کن! امشب می‌‌رویم.»

بعد از این جلسه کوتاه فرماندهان گروهان‌‌ها شروع به جمع‌آوری پرسنل تحت امر خود کردند.