از آن زاویه مقدس به «فرزند عزیز نور چشم مکرم موسیو کلمباری» منشی سفارت بهیه فرانسه کاغذی نوشت سر و پا درد و دل و شکایت!: «شما جوان هوشیار که در دوستی مثل اهالی ایران سست نیستید چرا از جماعت ایلچیان فرنگ تحقیق نکردید که منظورشان در باب من چیست؟ آخر من رعیت دولت فخیمه روسیه هستم... صاحب نشان و حمایل آن دولت و معروف جمیع دولت‌ها بودم. در دولت ایران نوکر و صاحب مواجب و وظیفه نبودم... رعیتی و بندگی و خدمت سلطان جدید را اختیار نکرده بودم فقط اخلاصی به سلطان مبرور داشتم و ایشان با زور التفات و مرحمت مرا نگاه داشتند. اگر سلاطین فرنگ از سفرا بپرسند که این مرد حکیم درویش غریب را که نه رعیت ایران بود و نه سرخط داده بود که پیوسته خدمتگزار ایران باشد چرا تفضیح کردند؟ چه جوابی می‌دهند؟ گرچه وزیر خارجه روس نوشت: جناب حاجی در حمایت دولت اوست اما اگر یک‌دفعه تغیر می‌کرد... جرأت داشتند خلاف کنند؟

این سبب بدنامی دولت فخیمه روسیه شد که رعیت صاحب نشان حمایل بزرگ او را بی‌جهت ضایع کردند. حالا محتاج نان یکشبه گردیدم و اگر دست از سرم بردارند باید به طرف یوروپ و استانبول قطعا بروم.»  آری این حاجی میرزا آغاسی است که در نیرنگ‌های نابکارانه‌ای که به اعدام قائم مقام انجامید دست داشت و بر مسند چنان مرد بزرگی تکیه زد و سیزده سال صدارت مطلق‌العنان داشت. آدمی بود به قول خودش «نه رعیت ایران بود و نه سرخط داده بود که پیوسته خدمتگزار ایران باشد.» در طریقت او که رعیت دولت فخیمه روس و صاحب نشان و حمایل از آنان بوده، آن مایه بدنامی نیست، بلکه آبروی دولت فخیمه روس برباد رفته که «رعیت صاحب نشان حمایل بزرگ» او را رسوا ساخته‌اند.  او مبغوض جمیع مردم بود و خود به این معنا آگاه بنابراین چون خبر مرگ پادشاه را شنید از قصر خویش «عباس آباد» به خانه‌اش در ارگ رفت و چون جان خود را در کیفر و انتقام مردم می‌دید به سوی یافت‌آباد رفت. آنجا هم روی خوش ندید و رعیت یافت آباد در قلعه را بستند و او را راه ندادند و تیر و تفنگ به جانب او انداختند. از همه‌جا رانده، ناگزیر در حضرت عبدالعظیم بستی شد.

منبع: دکتر عباس خالصی، «تاریخچه بست و بست‌نشینی»، انتشارات علمی، ۱۳۶۶.